برنامه نویس، طراح | https://matnnegar.ir
رهایی از تو برای در آغوش گرفتن دوباره جهان

تاکسی رسید. سوار شدم و پس از سلام و علیک موزیک Stranger از Amistat رو پخش کردم.
آهنگ قشنگیه و متوجه شدم دارم لبخند میزنم. داشتم واقعا لذت میبردم و نکتهی عجیبش همینجاست.
با وجود تو که قلب و مغز من رو کاملا احاطه کرده بودی، لبخند؛ چطور مسیر لبهای من رو پیدا کرده بود؟!
دنبال تو گشتم، در تمام طبقات و اتاقهای قلب و مغزم.
تو تا قبل از این در تمام این طبقات و اتاقها حضور داشتی. تو باغچهی رو به خورشید، در حال آب دادن به گلها بودی. تو آشپزخونه، در حال نوشیدن نوشیدنی مورد علاقهی صبحگاهیت بودی. تو اتاق پذیرایی، در حال تماشای فیلم جدید از سینمای کره. و در طبقه بالایی، در کنار پنجره، در حال مطالعهی کتابی از هاروکی موراکامی.
شروع کردم به گشتن.
تو باغچه نبودی. به گلها آب دادم. چقدر زیبا، در حال درخشیدن و رقصیدن در نور مستقیم خورشید بودن.
آشپزخونه تمیز و مرتب بود. با یه لیوان نوشیدنی که سرد شده بود. اما خبری از تو نبود. لیوان رو تو ظرفشویی خالی کردم و یه چایی گرم ریختم و شروع کردم به نوشیدن.
برگشتم به اتاق پذیرایی. نشستن روی مبلهای خاکستری و تماشای فیلم در این اتاق یکی از لذتبخشترین تفریحهای دنیاست. تلویزیون در حال پخش یک فیلم کرهای بود. از فیلم خارج شدم و فیلم تنت رو دوباره تماشا کردم.
بالاخره رسیدم به طبقه بالایی. اینجا هم نبودی. کتاب «مردان، بدون زنان» از هاروکی موراکامی روی میز کنار پنجره بود. بازش کردم و شروع کردم به خوندن: «نمیدونم چطوری توضیح بدم اما این مسئله ربطی به احساساتم نداره، به احتمال زیاد به قلبم مربوط میشه. آره قلبمه، شک ندارم که قلبمه.»
یه نسیم خنک از پنجره وارد اتاق شد. حس خوبی داشت. به خودم که اومدم متوجه شدم اصلا نگران نبودنت نیستم.
باورم نمیشد رهایی از تو انقدر لذتبخش باشه. حتی دلتنگ هم نبودم. انگار هیچوقت حضور نداشتی و این خونهی زیبا و پر از آرامش رو به تنهایی ساخته بودم.
لبخند زدم.
ایستادم و حالا که خبری از غبار و آلودگی نبود، از پنجرهی اتاق به شهر زیبای خودم خیره شدم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نوشتهای برای هیچ!
مطلبی دیگر از این انتشارات
ساکن مترو
مطلبی دیگر از این انتشارات
قصهی ما؛ از انتها تا ابتدا