اندوه کنعان

به قدر آسمانی که دلم امشب پریشان است

جهانم ایستگاهی خالی در آغوشِ توفان است

من و آوارگی، تنهایی و فرقت، بلاتکلیف

پناهِ آخرینم صندلی‌های اتوبان است

چراغِ خانه‌های این خیابان‌ها چه بی‌رحمند

که در هر پنجره یک غصه‌یِ تاریک و پنهان است

خدا ما را میانِ قصه‌یِ غربت رها کرده

که سهمِ نسلِ من از زندگی، اندوهِ کنعان است

بلیتِ بی‌سرانجامی که در دستِ مهاجر شد

شروعِ پرسه در تنهایی و رگبارِ باران است

ورق‌ های کتابِ سرنوشتم را به باد دادند

که پایانِ تمامِ قصه‌ هایم داغِ هجران است

«مأمون لطیفی»

۲۰ خرداد (جوزا ) ۱۴۰۵