مینویسم، میسُرایم... فلسفه میخوانم؛ میاندیشم؛ بهپرواز درمیآیم... جهانی که من میبینم، کاملا با جهانی که تو میبینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوتهای عمیقی دارد.
به یادِ اوّلِ مِهر💖
پائیز که فرا میرسد، عطر و بوی مدرسه میآید؛ البته نه چون قدیم، که الآن دیگر آن حالوهوای قدیم نیست و زندگانی خیلی وقت است که تمام شده و روزگار به تَهدیگش رسیده است. قدیمها سادگی و بیآلایشی در جامعه موج میزد؛ ساده زندگی میکردیم، بیهیچ شیله-پیلهای.
جنگ تازه تمام شده بود که راهی دبستان شدیم. یادم میآید که پدرم ما را برد و یک کیف برزنتی خیلی با کیفیتی گرفت. در دوران ما هیچ پولی از قِبَلِ مدرسه دریافت نمیشد. همآنطور دستخالی میرفتیم و دست پر برمیگشتیم. یادم هست که وقتی اولّینبار وارد کلاس درس شدم، بگمان اینکه آنجا قالی پهن کردهاند کفشهایم را درآورده و جفت کردم مقابل در و رفتم داخل؛ ناگهان بمب خندهی دانشآموزها منفجر شد! دقت که کردم دیدم همهشان غیر از من کفش بهپا دارند؛ خیلی خجل شدم.
همآنروزهای نخست میآوردند کلی کتاب و دفتر و مداد و پاککن میدادند؛ بدون اینکه حتّی یکریال پولی دریافت کرده باشند. الآن اینهایی که میگویم شبیه داستان است و شاید کمتر کسی باورش بشود. یادم هست که حتّی مسواک هم میدادند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
مجموعه فاجعه به بار اوردن های من۶
مطلبی دیگر از این انتشارات
مسئول امور بیخودی
مطلبی دیگر از این انتشارات
مجموعه فاجعه به بار اوردن های من9