به یادِ اوّلِ مِهر💖

پائیز که فرا می‌رسد، عطر و بوی مدرسه می‌آید؛ البته نه چون قدیم، که الآن دیگر آن حال‌وهوای قدیم نیست و زندگانی خیلی وقت است که تمام شده و روزگار به تَه‌دیگش رسیده است. قدیم‌ها سادگی و بی‌آلایشی در جامعه موج می‌زد؛ ساده زندگی می‌کردیم، بی‌هیچ شیله-پیله‌ای.

جنگ تازه تمام شده بود که راهی دبستان شدیم. یادم می‌آید که پدرم ما را برد و یک کیف‌ برزنتی خیلی با کیفیتی گرفت. در دوران ما هیچ پولی از قِبَلِ مدرسه دریافت نمی‌شد. همآنطور دست‌خالی می‌رفتیم و دست پر برمی‌گشتیم. یادم هست که وقتی اولّین‌بار وارد کلاس درس شدم، بگمان اینکه آنجا قالی پهن کرده‌اند کفش‌هایم را درآورده و جفت کردم مقابل در و رفتم داخل؛ ناگهان بمب خنده‌ی دانش‌آموز‌ها منفجر شد! دقت که کردم دیدم همه‌شان غیر از من کفش به‌پا دارند؛ خیلی خجل شدم.

همآن‌روز‌های نخست می‌آوردند کلی کتاب و دفتر و مداد و پاک‌کن می‌دادند؛ بدون اینکه حتّی یک‌ریال پولی دریافت کرده باشند. الآن این‌هایی که می‌گویم شبیه داستان است و شاید کمتر کسی باورش بشود. یادم هست که حتّی مسواک هم می‌دادند.