«غروب ثابت کرد، پایان هم زیباست… در سکوت شب، رویاهایم برای نوشتن جان میگیرند.»
جورابی که کفشم بود

جورابهایی که برای پاهای بیرمق من حکم کفش بود
– «وای بچهها! این دختره ریزهمیزه رو دیدین؟»
– «کدومو میگی؟ همون که ردیف اوله؟… عه پاشو ببین!»
– «پاهاشو! وای، کفش نپوشیده.»
– «اینو باش… فکر کرده خونهی خالش نشسته!»
– «کنار برین… بذار ببینم این دخترِ افسانهای که میگن کیه.اِ چرا با جوراب نشسته؟»
– «شاید کفشاش خراب شده، بذار بپرسیم.»
– «اه مهتاب، باز شروع نکن! نمیبینی لباساش گشاده؟ معلومه فقیره.»
– «بس کن بهاره… من که هنوز چیزی نگفتم.»
پچپچ بچهها منو از خیالاتم بیرون کشید. آفتاب زمستونی از پنجره روی نیمکتها افتاده بود. سرم رو بلند کردم؛ چند جفت چشم پر از تعجب مستقیم به من خیره شده بودن. انگار همه نگاهها یکهو روی پاهای برهنهم قفل شد.
پشت هر نگاه یه چیزی پنهون بود؛ یکی کنجکاوی، یکی دلسوزی، یکی ترحم، یکی تحقیر. همهمهی کلاس بالا گرفت. هر کسی برای پاهای بیکفش من، یه قصه تو ذهنش ساخت.
درحالی که من هنوز باورم نمیشه که توی کلاس نشستم. میترسم… نکنه این فقط یه رؤیای شیرین باشه.
بچهها چه میدونستن… من از بچگی عاشق کفش بودم. همیشه دوست داشتم کفشهای خوشگل بپوشم، یه چیزی که به پاهای کوچیک و بیرمقم جلوه بده. اما هیچوقت کفشی اندازهی من پیدا نمیشد.
یهو یاد دیروز افتادم… داشتم با عروسکهام بازی میکردم که مامان و آبجی با شوق وارد خونه شدن. هر دو منو بغل کردن و خبری دادن که مدتها انتظارش رو میکشیدم.
آبجی با صدای پرهیجان گفت:
– «هانیه! عزیزم، بالاخره تو هم میتونی مثل همه بری مدرسه. اینم فرم و کفشهات!»
با شنیدن حرفش انگار دنیا رو بهم دادن. باورم نمیشد! با جیغ خوشحالی لباس و کفشهام رو پوشیدم و گفتم:
– «آخ جون! راست میگی آبجی جونم؟»
آبجی خندید و گفت:
– «آره، با کمک خانم هاشمی تونستیم تو رو مدرسهی نزدیک خونه ثبتنام کنیم.»
از خوشحالی دوباره داد زدم:
– «آخ جون! پس فردا میرم مدرسه!»
مامان با مهربونی نگاهم کرد، لباس و کفشهام رو برانداز کرد و آهی کشید:
– «نه عزیز مادر… فردا نمیشه.»
اشکهام سرازیر شد. با بغض گفتم:
– «چرا مامان؟ مگه نگفتین مدرسه منو قبول کرده؟ پس چی شد؟»
مامان با صدای لرزون جواب داد:
– «عزیز دل مامان، کفشاتو ببین… چقدر بزرگه برات. لباسهات هم با اینکه کوچکترین سایزه، باز گشاد روی تنت. باید بریم بازار یه کفش اندازهی پاهای کوچولوت پیدا کنیم. تازه به یه ویلچر هم نیاز داری.»
با صدای لرزون گفتم:
– «بازم باید صبر کنم؟»
خواهر و برادرهام طاقت گریهم رو نداشتن. هرکدوم به فکر فرو رفتن… باید چیزی پیدا میکردن که حکم کفش رو برام داشته باشه. بعد از کمی فکر، به این نتیجه رسیدن که یه جوراب خوشگل و تمیز میتونه برای پاهای خستهم همون نقش کفش رو بازی کنه.
آخرش مامان راضی شد؛ اجازه داد با همون جورابها برم مدرسه. اون لحظه انگار رو ابرها قدم میزدم…
نمیدونم دیشب چطور خوابم برد. از هیجان، صبح زود بیدار شدم؛ دل تو دلم نبود. هنوز باورم نمیشد که بالاخره دارم به آرزوم میرسم.
دیماه ۱۳۷۹ بود که همراه مامان و آبجی پا گذاشتم به دنیای جدیدم. آبجی منو روی نیمکت اول نشوند، یه بوسهی پرمهر از مامان و آبجی گرفتم، و اونها رفتن.
من موندم و سکوت کلاس… سکوتی پر از نگاه، پر از پرسش، پر از حرفهای ناگفته. با صدای خانم معلم دوباره به خودم اومدم. نفس عمیقی کشیدم و به درس گوش دادم.
از اون روز، هر بار که آفتاب زمستونی روی پاهای بیکفشم افتاد، یادم رفت فرق من با بقیه چیه. فقط یادم موند که من حالا دانشآموزم.
«کاش آدمها قبل از قضاوت، جورابهای شوق ما را، جای کفشهای نداشتهمان میدیدند.»
مطلبی دیگر از این انتشارات
جلسات باخودی۱
مطلبی دیگر از این انتشارات
آقا اجازه!
مطلبی دیگر از این انتشارات
یادداشتهای پراکنده آقای معلم: «این قسمت موز تحت تعقیب»