در سایهی ادبیات
دلتنگی
دلتنگترين شايعه در متن زمينم
در شهر خودم دفنم و گمنامترينم
من رودم و سرشار رسيدن به تو اما
سدی شدی از مرگ نشستی به کمينم
بیقدرتر از قطرهی اشکی که...چکيدم
دلشاد که در حلقهی چشم تو نگينم
افتادم و پاييز لگد کرد دلم را
آن وقت بهار آمد و شد جايگزينم
دلمُردهام و گاه مرا می خورد از تو
دردی که نشسته به سراپای يقينم
هر وقت هوای تو از اين کوچه گذر کرد
من پای همان پنجره مشتاقترينم
پل ميشوم ای عشق از اين خسته گذر کن
لطفی کن و نگذار تو را باز ببينم
زهرا محمودی
مطلبی دیگر از این انتشارات
این روزها و دلخوشی ما چه کوچکاند
مطلبی دیگر از این انتشارات
دنیا میزبان خوبی نیست
مطلبی دیگر از این انتشارات
زمستونم زمستون قدیما