داستان خیلی کوتاه: قبر منتظر

فشار دیواره‌های قبر.

دستانم را نمی‌توانم تکان دهم.

ای کاش قبر را بزرگ‌تر می‌کندم.

هر بار همین را می‌گویم اما دفعه بعد باز هم در همین قبر تنگ می‌خوابم.

دستانم را به سختی روی سینه‌ام می‌گذارم.

نفسم کمی تنگ می‌شود.

کمی خاک روی صورتم می‌ریزد.

تاریکی مطلق.

بدون نور.

چشمانم را می‌بندم.

به زندگی‌ام فکر می‌کنم.

بدهی، خانواده، مشکلات، پسرهایم، همسر زیبای مو خرماییم.

اشکی از گوشه چشمم فرو می‌افتد.

دیواره‌های قبر تنگ‌تر می‌شود.

شانه‌هایم را تکان می‌دهم.

دیواره قبر تنگ است.

نمی‌توانم هیچ حرکتی کنم.

قبر مرا احاطه کرده است.

هراسی وحشتناک.

آیا زنده‌ام؟

هر لحظه هراسم بیشتر و نفسم تنگ‌تر می‌شود.

آیا می‌خواهم زنده بمانم؟

آیا می‌خواهم از این قبر بیرون بیایم؟

خنده همسرم.

پسران پر شورم.

دوستانم.

پدر و مادرم.

نسیم ملایم صبح.

رقص برگ‌ها در باد.

دیواره‌های قبر مدام تنگ و تنگ‌تر می‌شود.

نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شود.

آب تنی با پسرانم در ظهر یک روز گرم تابستانی در برکه.

نفسم مدام تنگ و تنگ‌تر می‌شود.

دستانم را به سختی به دیواره قبر می‌کشم.

سخت و بدون انعطاف مانند مرگ.

صدای زنگ گوشی‌ام می‌آید.

نیم ساعت گذشته است.

درب بالای قبر را باز می‌کنم و به سختی از آن خارج می‌شوم.

باز می‌گردم و به داخل آن نگاه می‌اندازم

. به روزی فکر می‌کنم که نیم ساعت گذشته اما از قبر خارج نشده‌ام.

آن روز چگونه روزی است؟

به وبسایت و پادکست فینسوف هم سر بزنید

https://finsoph.ir/