داستان کوتاه: راننده تاکسی

از وقتی اومده بودم اینور دنیا دیگه هیچی برام اون رنگ و بوی سابق رو نداشت. حس میکنم اونور یه آدم دیگه بودم یه آدم بهتر یه آدم درستکارتر اما اینجا به هیچکس تعلق خاطر ندارم همه برام غریبه ان تو چشماشون که نگاه میکنم هیچ حسی ندارم.

اینجا یه راننده ام، یه راننده ساده توی کشور خودم برو بیایی داشتم. معروف بودم به پنجه طلا (واسه اینکه یبار یه اتوبوس که پر بچه مدرسه ای بود رو وقتی لاستیکش ترکید و نزدیک بود چپ بشه رو چرخاش نگه داشته بودم) کامیون، تاکسی، اتوبوس هرچی به تورم میخورد میروندم حقوقشم... شکر؛ بد نبود. ولی خوبیش این بود اقای خودم بودم و نوکر خودم. کسی نمیتونست بهم امر و نهی کنه. اما اینجا...

اینجا راننده ی حلقه به گوش یه دکترم. از اون دکترای متخصص خیلی کار درست. خود دکتره خیلی مهربونه هیچوقت صندلی عقب نمیشینه همیشه کنار شوفر میشینه ولی خانوادش انگار با کلفتشون حرف میزنن. چندبار به دکتر گفتم که ما اینطوریا کار نمیکنیم. دکترم گفت باشه، بهشون میگم بهتر برخورد کنن ولی یا نگفت یا اونا نشنیدن. خلاصه یه روز که من و پسر دکتر سر اینکه وظیفه من نیست واسش درو باز کنم حسابی جر و بحث کردیم قرار شد من فقط راننده دکتر باشم.

از دکتر بگم براتون. یه پیرمرد حدود هشتاد ساله، قد بلند، لاغر و شیک پوش اما ساده، خوش صحبته همش ازم میخواد راجب ایران حرف بزنم راجب خانوادم، بچگیام، زندگیم، گاهی مینالم گاهی از خوبیاش میگم گاهی از غذاهاش خلاصه همیشه چیزی هست که بهش بگم. اونم از خانوادش میگه. اینکه از من خوشش اومده و فکر میکنه جای پسرشم. پنج تا بچه داره و چهار بار ازدواج کرده، سه بارشو طلاق گرفته این یکی هم رابطه اش شکرآبه. بچه هاش هرکدوم یه گوشه دنیان، میگه حتی زنگ هم نمیزنن بهش، میگه شاید حتی نمیدونن باباشونه. این پسرشم که باهاشونه فقط برای این مونده که مالشو بالا بکشه. منتظره دکتر بمیره. نمیدونم چه حسی داره که پسرت منتظر مرگت باشه. حداقل تا الان.

اون روز فهمیده بودن پسرم سرطان گرفته. میدونستم وقت زیادی ندارم باید درمان رو شروع میکردم. پول نداشتم. هرچی در میاوردم خرج اجاره خونه و خورد و خوراک میشد چیزی نمی موند که پس انداز کنم. توی کل مسیر که دکتر رو رسوندم حتی یک کلمه هم حرف نزدم. فکرم همه جا رفت از اینکه برم بانک بزنم تا اینکه کلیه مو بفروشم. دکتر هم هیچی نمیگفت انگار اونم این روزا خیلی سرش شلوغه. وقتی رسیدیم خداحافظی مختصری کردیم و گفت منتظر نمونم و برم. توی مسیر برگشت یه چیزی کف ماشین طرف کمک راننده توجهمو جلب کرد. برش داشتم، یه کیف پر از پول بود پر از اسکناس صد دلاری، اونقدری که توی عمرم ندیده بودم و تقریبا مطمئن بودم از این به بعدشم نخواهم دید. رفتم تو فکر و خیال همش منتظر بودم زنگ بزنه و بگه کیف رو برگردونم ولی نزد. یکم توی کوچه خیابون چرخ زدم ولی بعد فهمیدم کار خطرناکیه اگه کسی بفهمه این همه پول همراهمه چی؟ مردم برای خیلی کمتر از اینا آدم میکشن. چه فکر احمقانه ای مردم از کجا قراره بفهمن اینهمه پول همراهمه؟ نمیدونم چرا وقتی یکی پول دستش میاد به عالم و آدم شک میکنه، مخصوصا اگه پولش نامشروع باشه. بیخیال دور زدن شدم و برگشتم خونه. خانومم رفته بود پسرمونو از مدرسه بیاره. شاید اصلا حکمت خدا بوده که که این پول دقیقا امروز به دستم رسیده. دکتر اونقدر پولداره که این پول در مقابل هیچی نیست ولی برای من حقوق یک عمر کار کردنمه. میتونم زندگی مو تغییر بدم، دیگه لازم نیست هرروز دنده صدتا یه غاز جا به جا کنم. فردا برنمیگردم پیش دکتر با این پول کل زندگیم تامینه.

توی همین فکر و خیالا بودم که همسرم اومد. بهش راجع به سرطان پسرمون گفتم. زد زیر گریه، به زحمت آرومش کردم. بهش گفتم که هزینه درمان چقدر میشه توی دلش خالی شد. وقتی کیف پر پول رو بهش نشون دادم استرس پول هم بهش اضافه شد و وقتی گفتم پول دکتره که توی ماشین جا مونده و نمیخوام بهش پس بدم عصبانیت هم اضافه شد.توی چشماش میدیم که نیاز داره یک آرومش کنه ولی به جز من کسی رو نداشت. باز هم مثل تمام مدت بیست سال زندگی مون گند زده بودم.

فردا صبح نمیخواستم برم پیش دکتر یعنی کلا دیگه نمیخواستم برم پیش دکتر. نمیخواستم دیگه باهاش چشم تو چشم بشم. اما صبح با صدای همسرم بیدار شدم. انگار مار نیشش زده باشه. گفت یکی پای تلفن منتظرمه. تلفن رو گرفتم و خشکم زد. همسر دکتر بود. می گفت حال دکتر خرابه و میخواد من رو ببینه. میخواستم گوشی رو همونجا قطع کنم و بار و بندیل رو ببندم و برم جایی که هیچکس منو نشناسه. دکتر احمق نبود احتمالا می دونست پول ها توی ماشین منه. شاید میخواست من رو امتحان کنه. بالاخره دلم رو زدم به دریا و رفتم خونه ی دکتر. پول ها رو هم گذاشتم توی ماشین، دقیقا همونجایی که قبلا افتاده بود تا بعدا بتونم بگم متوجه کیف نشده بودم و تمام مدت کف ماشین بوده.

وقتی رسیدم به خونه ی دکتر دیدم که انگار واقعا حالش خرابه. رنگش سفید شده بود و نمی تونست درست نفس بکشه، یه عالمه سیم و لوله بهش وصل بود.برای یک لحظه ترسیدم که نکنه به خاطر گم کردن اون پول ها سکته کرده. چه فکر احمقانه ای، فقط قیمت لباس راحتی که الان پوشیده بیشتر از اون پوله.

با دست اشاره کرد که نزدیکش برم. روی صندلی کنار تختش نشستم. ماسک اکسیژن رو برداشت و اشاره کرد بقیه برن بیرون. همه رفتن. استرس تمام وجودم رو گرفته بود. با دست اشاره کرد که نزدیک تر برم. گوشم رو نزدیک صورتش بردم تا بفهمم چی میگه. چیزی که گفت مو به تنم سیخ کرد. انگار یه سطل آب یخ روم خالی کردن. "اگه تا فردا زنده نبودم، زیپ پشت کیف رو باز کن. اونجا همه چیز رو نوشتم" ماسک را گذاشت و اشاره کرد که برم. به چشمانش نگاه کردم. یک اطمینان خاصی داشت در حالی که من مشخصا ترسیده بودم. خواستم به سرعت خارج بشم ولی به محض خروج از اتاق با پسر دکتر رو برو شدم. گفتم امیدوارم که دکتر خیلی زود حالش بهتر بشه و اینکه اگر با من کاری داشتن تماس بگیرن.

بقیه ی مسیر تا ماشین رو تقریبا دوییدم. به سرعت در ماشین رو باز کردم و کیف رو بیرون آوردم زیپ پشتش رو باز کردم. یک کلید و یک نوشته.

"این پول حق الزحمه ی تمام سالهایی است که برای من کار کرده ای و همینطور حق الزحمه ی کاری که قرار است بعد از این برایم انجام بدهی، افرادی می خواهند مرا بکشند، کلیدی که می بینی متعلق به یک صندوق امانات است، آدرسش را پشت صفحه نوشته ام. اگر تا چند روز آینده زنده نبودم اطلاعات را به نزدیک ترین مرکز پلیس برسان، فقط به تو اعتماد دارم"

«پیرمرد داره میمیره»

به سرعت برگشتم، پسر دکتر رو دیدم که پشت سرم ایستاده و به کاغذ و کیفی که توی دستمه نگاه میکنه.

«تا فردا زنده نمیمونه. کارت رو خوب انجام دادی. حالا کلید رو بده من»

گیج شده بودم. من چیکار کرده بودم؟ دستش رو دراز کرده بود تا کیف رو از من بگیره. دستش رو پس زدم.

«چت شده؟ بده من کلید رو، قضیه تموم شد.»

با کیف یک ضربه ی محکم به سر پسر زدم و سوار ماشین شدم. به سرعت از اونجا دور شدم. نمیدونستم درگیر چه ماجرایی شدم اما مطمئن بودم ماجرای خوبی نیست. گوشی رو برداشتم و به خونه ی خودم زنگ زدم، صدای خنده های پسرم و همسرم رو شنیدم. همسرم گفت، چی شد؟ پیرمرد مرد؟ پسره پولو بهت داد؟ زود بیا که قراره حسابی خوش بگذرونیم. چطوره برای تعطیلات بریم ایتالیا؟

تلفن رو قطع کردم. نمیدونستم چی شده. حسابی گیج شده بودم. داشبورد رو باز کردم یه کلت اونجا بود عجبیه و عجیب تر از این انگار انتظار داشتم که یه کلت اونجا باشه. تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که به اون آدرس برم و ببینم اوضاع از چه قراره. سرعتم رو بیشتر کردم. نزدیک بانک رسیدم اسلحه رو زیر لباسم قایم کردم، از ماشین پیاده شدم و رفتم به سمت بانک. ناگهان یاد حرف دکتر افتادم. اون گفت اگه فردا مرده بود برم سراغ اون یادداشت ولی وقت نبود. باید همون موقع می فهمیدم که چی شده و قضیه از چه قراره؟

اما قبل از ورودم به بانک دو نفر نزدیکم شدند، ترسیدم. اسلحه ام را از زیر لباسم در آوردم. به طرفشون نشونه گرفتم. ترسیده بودم. نفهمیدم چی شد که شلیک کردم. اما... اما طرف نمرد. دوباره شلیک کردم. باز هم نمرد. انگار گلوله از داخل بدنش رد میشد. گیج شده بودم. اطرافم رو نگاه کردم زن رو دیدم که جنازه ی پسرم رو توی دستاش گرفته بود. اومد سمتم و گفت تو باعث کشته شدنش شدی. دکتر رو دیدم با همون لباسی که توی خونه پوشیده بود. قبل از مرگش. همون لباس گرون قیمتش سری تکون داد و گفت ناامیدم کردی. و در نهایت پسر دکتر که تبری توی دستاش بود. محکم با تبر به سرم کوبید...



من و زنم و بچم برای درمان پسرم به کشور دیگه ای رفتیم. با کیفی که توش پر از پول بود. پول دکتر. شایدم. پول خون دکتر اما چه فرقی می کرد. بالاخره همه چیز حل شد بجز کابوس های هر شب من.