برآنم که آرام نگیرم...
آدم ها جز جهان بیرون از ما هستند.
بخشی از کتاب «تکه هایی از یک کل منسجم» که بر جانم نشست:
ما هیچگاه نمیتوانیم جهان بیرون از خودمان را تغییر دهیم. ما باید بیاموزیم در مقابل جهان بیرون از خودمان سکوت کنیم و تسلیم باشیم. اجازه دهیم او به راه خودش برود و ببینیم این گذر در نهایت به ما چه خواهد آموخت؟
در درون ما چه چیزی را تغییر خواهد داد. جریان های درونی ما در کنترل ما قرار دارد. جهان درونی ما در اراده ی ما است. تنها در مقابل این جهان است که هیچگاه احساس درماندگی نخواهیم کرد.
جهان درونی ما بخشی از هویت ما است. بخشی از اراده ای است که شاید مدت ها است آن را گم کرده ایم.
آدم ها جهانِ بیرون از شما هستند. جزئی از جریانی که نمیتوانید و نباید سعی کنید که تغییرش دهید. ببینید آدمها در جهان درونی شما چه تلاطمی ایجاد می کنند و تلاطم خود را بررسی کنید.
نگران هیچ جریانی بیرون از خودتان نباشید.
قضاوت ها، رفتارها، برداشت ها و سیگنال های آدم ها همه جزئی از جهانی هستند که به شما ارتباطی ندارد. آنچه به شما مربوط است در ذهن شما است، در درون شما است. تصمیم بگیرید که آیا می خواهید برای تغییر جهان بیرونی تلاش کنید یا جهان درونی؟ تلاش برای تغییر تصویرمان در ذهن دیگران تلاشی بیهوده و فرساینده است.
چرا جهانی را که در دستان شما است به گوشه ای پرت میکنید و به نجوای آدم ها گوش میدهید؟
چرا نگران تصویر خودتان هستید؟
فرض کنید که شما آدم بدِ داستان آنها باشید.
فرض کنید شما غول باشید. (اینجا پونه جان به سیمآخر زدند فکر میکنم )
فرض کنید بیچاره باشید. اصلاً فرض کنید قهرمان داستان هایشان باشید. چه فرقی می کند؟
آدم ها همیشه در نوسانی از حالت های خلقی هستند. امروز احتیاج به بت و قهرمان دارند و حالشان خوب است و شما را به عرش میبرند، فردا حالشان بد است و شما را به دست خودشان به پایین فرو میکشند.
ما بر اساس افکار و تجربههایی که بهدست آوردهایم، آدمها را بزرگ و کوچک میکنیم.
آدمها هم با ما همین کار را میکنند.
یک بازی فریبنده و گمراهکننده است.
تمرکز بر دنیای بیرونی تمرکزی خسته کننده است، تا هم از درون خودمان دور شویم و هم از واقعیت بیرونی.
واقعیت این است که در درون هر کدام از ما آنقدر ایراد وجود دارد که اگر درونمان را پیدا کنیم و وقت صرف رفع مشکل های درونیمان کنیم، دیگر وقتی پیدا نمیکنیم که نگران تصویرمان در ذهن دیگران باشیم.
در مقابلِ هر آنچه بیرون از شما است سکوت کنید و اجازه دهید عبور کند. منظور از تسلیم بودن بیتفاوتی و بیمسئولیتی نسبت به دنیای اطرافمان نیست، بلکه منظور از جهان بیرونی، دنیای ذهنی دیگران است.
پونه مقیمی
واقعیت اینه که در کتاب های روانشناسی به دنبال تجربیات زیسته ی دیگران می گردم. به اینکه چقدر این حرف ها و کلمات به سادگی ملموسن. اینکه چقدر خودت را و احساساتت را تنها می بینی تا اینکه کتاب هایی پیدا میشوند تا به تو بگویند که اینطور نیست.
چقدر پیش اومده تا واقعا با یکدیگر گفت و گویی سازنده داشته باشیم؟
اما کتاب ها، کتاب ها فرق میکنند.کتاب ها برای ساختن نوشته می شوند. شاید از جانب کسانی که حرف برای گفتن زیاد داشتند ولی گوشی برای شنیدن پیدا نکردند یا کسانی که نیکزیستی را به نحو احسنت آموخته و اجرا می کردند و مشتاقند تا ترفندهایشان را با دیگران به اشتراک بگذارند و دیگری را از خود جدا نمی دیدند.
در بطن ماجرا همگی انسانیم پس نیازی مشترک داریم، نیازی که می گوید من هم می خواهم زندگی کنم.
کسانی که به قدرت کلمات باور دارند کتاب ها برایشان ارزشی لامتناهی دارند.
کلمات قدرت دارند و انسانی که از آن ها به درستی بهره ببرد هم، قدرتمند است.
۰۴/۱۰/۲۴
کیمیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
زمستان 62
مطلبی دیگر از این انتشارات
این عشقه یا توهم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
خواب سردرگم