علاقمند به نویسندگی
ادامه شکنجه روحی
نمیدونم چرا ویرگول این اجازه رو نمیده که متن طولانی بنویسی
در ادامه میخوام بنویسم که واقعا شکنجه روحی دارم میشم هیچ کس هم متوجهم نیست دوران سختی رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم دارم میگذرونم انگیزم برای هر روز بیدار شدن رفتن سر کار و اومدن به خونه و تا صب بچه داری کردن اینکه تو تقویمم یک روز دیگرو خط بزنم و نمیدونم که میخوام به چی برسم شاید میخوام زودتر زمان بگذره و همه چی تمام بشه .مثلا همین الان که داشتم مینوشتم نگران بچم شدم که میزارمش مهد اینکه چجوری برنامه ریزی کنم که ساعت ۷مهد باشه و بتونم حداقل ساعت ۲نیم برش دارم با ساعت کاری من نمیشه اخه من باید ۷تا حداقل ۲سر کار باشد الان پاس شیر دارم میتونم یک ساعت زودتر ساعت بزنم بعد ۲سالگی پسر کوچیکم چیکار باید مجبورم تا ۳بمونم . مادر شوهرمم میگه نرو سر کار ۱۰میلیون میدی به پرستار هزینه رفتم آمد بشین خونه بچه هاتو جمع کن میگه اگه ما نزدیکتون نبودیم چیکار میکردی سال دیگه بچت میره کلاس اینقدر تعطیل بشه ما نمیتونیم نکهش داریم اول اگر
مطلبی دیگر از این انتشارات
چه سود از این همه سکوت؟؟؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
شب های روشن
مطلبی دیگر از این انتشارات
سکوت مطلق در میانه ی جنگ