سحابی؛ قبرستان ستارگان یا محل تولد...؟
انتظار

پذیرش، رها کردن، تسلیم شدن یا هر اصطلاح روانشناسی دیگری که برای این وضعیت به کار میبرند. همه به حالتی اشاره میکنند که قبول کنی گاهی زورت نمیرسد... که نمیتوانی برخی چیزها را داشته باشی... که بعضی چیزها همین است که هست... از اول اینطور مُهرش به پیشانیات خورده...
به خودت میآیی و میبینی قبول کردی. اما فقط یک جرقه لازم است که یادت برود که چه چیزی را پذیرفته بودی...
یک احوالپرسی ساده از دوستی که دیگر از او ناامید شده بودی کافی است تا تو یادت برود پذیرفته بودی تو اولویت او نیستی و بهتر است فراموشش کنی.
این امیدِ دوباره حتی از ناامیدی قبلی بدتر است؛ چون حالا منتظری تا دوستیِ قدیمیتان مثل قبل جان بگیرد. اما یادت نیست که این بار فرق دارد.
انگار هر بار که منتظرِ چیزی نیستی، اوضاع بهتر پیش میرود. وقتی که دیگر ذوقی برای اتفاق افتادن نداری، ناگهان چیزی که انتظار نداشتی پیش میآید. گاهی در دل بحران یا بعد از آن، در وضعیتی که دیگر حتی حوصلهی ذوق کردنش را نداری. حتی نمیدانی این اتفاق را دوست داری یا نه؟ خوب است یا بد؟
این را در مورد اتفاقهای ناخوشایند -و از نظر ما بد- نمیگویم... چون ما منتظر نیستیم تا اوضاع برخلاف میل ما پیش برود. حداقل سعی میکنیم امیدوار باشیم که دنیا قصد ندارد دوباره ما را امتحان کند.
شاید پذیرش یعنی بدترین حالت را در نظر بگیر و خودت را در آن وضعیت تصور کن. پیش خودت فکر کن که آن اتفاقِ بد خواهد افتاد؛ نه این که فکر کنی «اگر» اتفاق بیافتد چه؟ یا برعکس فرض کن آن اتفاقِ خوب قرار نیست برای تو پیش بیاید. اینطور بهتر است تا همیشه نگران باشی «اگر» اتفاق نیافتد چه؟
شاید پذیرش در حذفِ حرفِ ربطِ «اگر» باشد...
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگیم مثل هنزفری پیچ خوردست.
مطلبی دیگر از این انتشارات
متانویای لکه دار
مطلبی دیگر از این انتشارات
خوف