ایستگاه متروکه

باران مثل پرده‌ای نقره‌ای از آسمان فرو می‌ریخت و روی سنگفرش‌های ترک‌خورده‌ی ایستگاه قطار می‌کوبید. آیدا، با کوله‌پشتی سبک و بارانی خیسش، زیر سایبان فلزی زنگ‌زده‌ای پناه گرفته بود. نور کم‌فروغ لامپ‌های قدیمی، سایه‌های دراز و لرزانی روی دیوارهای کاشی‌کاری‌شده می‌انداخت. سکوت ایستگاه، جز صدای یکنواخت باران، سنگین بود، انگار زمان خودش را گم کرده بود. ساعت بزرگ بالای سکو، با عقربه‌های زنگ‌زده‌اش، روی ۳:۳۳ گیر کرده بود. نه قطاری، نه مسافری، نه حتی صدای بادی که بوی خاک نم‌زده را بیاورد.

آیدا کلاه بارانیش را کنار زد و به تابلوی اعلانات خیره شد. خالی بود، جز چند تکه کاغذ پاره که انگار سال‌ها پیش باد آورده بود. نفس عمیقی کشید و به سمت راهروی خروجی قدم برداشت. پله‌های بتنی سرد و مرطوب بودند. راهرو پیچید و پیچید، اما وقتی به انتهایش رسید، دوباره خودش را روی همان سکو دید. قلبش تندتر زد. دوباره امتحان کرد، این‌بار از یه راهروی دیگه. قدم‌هایش توی سکوت اکو می‌شدند، اما باز هم به سکو برگشت. انگار ایستگاه یه حلقه‌ی بی‌انتها بود.

چشمش به چیزی روی زمین افتاد: یه بلیط قطار قدیمی، خیس و رنگ‌ورورفته. خم شد و برش داشت. اسم خودش، «آیدا»، با جوهر کمرنگ روی بلیط نوشته شده بود، کنار یه تاریخ: ۲۰ سال پیش. دستش لرزید. ۲۰ سال پیش، فقط یه بچه بود. این بلیط از کجا اومده بود؟ سرش را بلند کرد و سایه‌ای محو را دید که از دور، نزدیک یکی از ستون‌های ایستگاه، بهش خیره شده بود. قدم جلو گذاشت، اما سایه غیبش زد. فقط صدای یه قطره آب بود که جایی تو تاریکی چکید.

آیدا تصمیم گرفت تو ایستگاه بگرده. دیوارها پر از کاشی‌های شکسته بودند، و بعضی‌هاشون انگار نقاشی‌های گنگی روشون بود: خطوطی که شبیه درخت بودن، یا شاید صورت‌های محو. یه آینه‌ی ترک‌خورده کنار یه نیمکت فلزی توجهش رو جلب کرد. وقتی توش نگاه کرد، قلبش فرو ریخت. به‌جای خودش، یه دختربچه‌ی حدود ۱۰ ساله رو دید، با موهای بافته و یه لباس کتانی آبی. دختربچه گریه می‌کرد، اما صدایی ازش درنمی‌اومد. آیدا دستش رو به آینه نزدیک کرد، ولی تصویر محو شد و فقط بازتاب خیس و خسته‌ی خودش رو دید.

"چرا منو جا گذاشتی؟" صدایی ظریف و لرزان پشت سرش پیچید. برگشت. همون دختربچه بود، با همون لباس آبی، ولی حالا خیس بارون، انگار تازه از زیر بارون اومده بود. چشمای دختر پر از خشم و غم بود. آیدا خواست چیزی بگه، اما دختر غیبش زد. فقط یه نسیم سرد از کنارش گذشت.

آیدا نفسش رو حبس کرد و به گشتن ادامه داد. تو یه گوشه‌ی ایستگاه، یه زن میانسال با موهای خاکستری و چشمای خسته کنار یه ستون ایستاده بود. لباسش ساده بود، یه مانتوی بلند و شال پشمی. نگاهش به آیدا سنگین بود، انگار چیزی می‌دونست که آیدا نمی‌دونست. زن بدون مقدمه یه کلید زنگ‌زده بهش داد و گفت: "اینو نگه دار. بعداً لازمش داری." صداش آروم بود، ولی انگار از یه جای خیلی دور می‌اومد. آیدا خواست سؤال کنه، ولی زن قدم به عقب برداشت و تو سایه‌ها گم شد.

دیوارهای ایستگاه انگار زنده شده بودن. یه لحظه پر از نقاشی‌های کودکانه شدن: خورشیدهای زرد، خونه‌های کج‌ومعوج، و یه شکل تکراری که انگار یه کلبه‌ی کوچک بود. یه لحظه دیگه، نوشته‌های گنگی رو دیوار ظاهر شدن: "یادت بیاد"، "کجا رفتی؟". صدای تیک‌تاک یه ساعت قدیمی تو گوشش پیچید، ولی هیچ ساعتی نبود. بعد، صدای یه قطار از دور اومد، اما وقتی به سکو نگاه کرد، هیچی نبود. فقط مه غلیظی که انگار از زمین بلند می‌شد.

آیدا حالا مطمئن بود که این ایستگاه یه جای معمولی نیست. قلبش تند می‌زد، ولی یه حس کنجکاوی عجیب هم داشت. بلیط رو تو دستش فشار داد و به سمت یه در آهنی تو انتهای سکو رفت. روش با رنگ قرمز نوشته شده بود: "خروج". کلید زنگ‌زده رو امتحان کرد، ولی قفل تکون نخورد. پشت سرش، صدای قدم‌های کوچیک و آرومی شنید. دختربچه دوباره اونجا بود، این‌بار با یه لبخند غمگین. گفت: "یادت نمیاد، مگه نه؟ اون روز که قول دادی همیشه شجاع باشی."

آیدا سرش گیج رفت. یه تصویر محو تو ذهنش شکل گرفت: خودش، بچه که بود، تو یه پارک، با یه دفتر نقاشی تو دستش. قول داده بود که یه روز نقاش بزرگی می‌شه، که هیچ‌وقت رویاهاش رو جا نمی‌ذاره. ولی بعد چی شد؟ زندگی، کار، خستگی... همه‌چیز انگار اون قول رو بلعیده بود.

زن میانسال دوباره پیداش شد، کنار دختربچه ایستاده بود. نگاهشون به آیدا یکی بود، انگار یه نفر بودن. با هم گفتن: "باید یادت بیاد." آیدا کلید رو محکم‌تر گرفت و دوباره امتحان کرد. این‌بار قفل با صدای بلندی باز شد. پشت در، یه فضای سفید و روشن بود، مثل یه مه نرم که نور ازش می‌تابید. دختربچه و زن میانسال کنار هم ایستاده بودن، ولی چیزی نگفتن. فقط نگاهشون به آیدا گرم بود، انگار دارن باهاش خداحافظی می‌کنن.

آیدا قدم به فضای سفید گذاشت. صدای بارون قطع شد. یه نسیم خنک صورتش رو نوازش کرد. وقتی برگشت، ایستگاه غیبش زده بود. فقط یه دشت باز زیر آسمون خاکستری پیش روش بود. بلیط هنوز تو دستش بود، ولی حالا انگار سبک‌تر شده بود. لبخند کمرنگی زد، کوله‌پشتش رو محکم کرد و قدم به جلو برداشت. مقصدش معلوم نبود، ولی انگار مهم هم نبود. چیزی تو وجودش عوض شده بود، چیزی که نمی‌تونست اسمش رو بذاره، ولی حسش می‌کرد.

دشت زیر پاهاش نرم بود، و نور کمرنگ خورشید از پشت ابرها سرک کشید. آیدا راهش رو ادامه داد، و صدای قدم‌هاش تو سکوت گم شد.