با تنهایی نشسته بود.
با تنهایی نشسته بود.
هر دو سر بلند کردند. نسیم را دیدند، پرواز میکرد، آواز میخواند. درخت را دیدند، میرقصید.
برگی افتاد. نیمی زرد، نیمی هنوز سبز. نیمی مرده، نیمی در تقلای زندگانی.
صدای خشخش برگهای مرده، به حقیقت رسیده و پخته. شاید آرام خوابیده.
صدای کودک خسته: «بابا بغلم کن» — صدای خندهی سرخوش دو جوان.
بوی دارچین، بوی نارنگی، بوی زردِ پاییز.
چای ریخت، دوتا. خودش و تنهایی. سیگاری فندک زد، داد به تنهایی.
با این همه — با نسیم و برگ، با درخت و شب، با رهگذرانِ رهگذر، با تنهایی — تنها نبود.
بود؟
تنهایی سیگار را گرفت، به نیمکت روبهرو اشاره کرد:
«ببین، آن دو نفر... دختر، و یک تنهایی دیگر.»
گفت: «میخواهد با تنهایی خلوت کند شاید.»
شنید: «خب، بپرس. آرام برو، آرام بگو، آرام برگرد. من اینجام.»
فکر کرد. از مغز پرسید، گفت نه.
دل اما با خواهش فریاد زد: «برو!»
آرام برو، مبادا برگی افتاده، زیر پایت آخ بگوید و فریادش خلوتِ دوتاییشان — او و تنهاییش — را بشکند.
بلند شد. دل به دریا سپرد. درخت را مدد خواست، برگ را شاهد گرفت، نسیم را به همراهی خواند.
تا برسد، مرد.
زنده شد. رسید، نیمهجان.
سلام داد، جواب گرفت. حرف زد و شنید.
از دل شنید و به دل گفت.
درخت دست زد، برگ لبخند. نسیم کیف کرد، خوشحال شد.
آسمان شب درخشید، ستاره رو به خدا چشمک زد.
تنهایی اما، غمگین نشست. سیگار دیگری فندک زد. بغض را خورد، اشک را نباریده پاک کرد.
حالا او مانده بود با خودش. تنهایی با تنهایی.
آرام برخاست، نگاهشان کرد، لبخند زد؛ زیر لب گفت:
《فردا میبینمش باز؟》
«فردا میبینمت
مطلبی دیگر از این انتشارات
🖋بوی دعا برسه به مدارِ تو
مطلبی دیگر از این انتشارات
از این گوه ترها هم خواهد شد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک لحظه کافیست، داستاننویسی مینیمالیستی