خواب سردرگم
🌙
خوابِ سردرگم...
میخواستم بخوابم،
ولی انگار مغزم کاره دیگهای داشت.
خواب در خواب...
حتا در خوابم میخواستم بخوابم که خواب ببینم.
در صحنه اول،
میان جمعی بودم… صدای خنده، بچههای فامیل، شلوغی…
اما دلم یه نفر رو صدا میزد.
سعی کردم جادو کنم، آروم… با امید…
ولی نیومد.
بعد، خودم رو توی مدرسه دیدم…
لباسم فرق داشت، چرخوفلکی وسط حیاط بود،
و صدای بلندگو گفت:
«چرا مثل بقیه نیستی؟»
همه برگشتن، مسخرهم کردن…
دلم شکست، ولی وایسادم...
🕊️
شعری از دلِ من:
> من اگر با رنگ دیگر، در میان جمع باشم
جرم من تنها تفاوت نیست، ایمان به خودم باشم
خندهها اگر ببارند، باز میمانم، نمیلرزم
من درونم نور دارد، شعلهای از جنس خورشیدم...
آخرش گوشی ازم گرفته شد، رازم پیدا شد،
و یه سؤال افتاد وسط قلبم:
"اگه بفهمن، چی میمونه ازم؟"
چیزی نگفتم…
فقط سکوت…
و بعد، بیدار شدم.
با سکسه، با نفسهای بریده،
ولی با یه چیز مهم:
فهمیدم گاهی تلخترین کابوس، میتونه بیدارترین لحظهی زندگی باشه.
✨
دلی که جادو بلده… یه روزی رؤیاشو میسازه
مطلبی دیگر از این انتشارات
غروب پاییز
مطلبی دیگر از این انتشارات
به کیمیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
برگی از روزمرگی های یک گروگان