من الهه گلکار عاشق ریاضی و ادبیات و نوشتن و خواندن رمان و مقالات هستم آرزویم این است که روزی مرزبندی ذهنی بین انسانها برداشته شود و همه علاوه بر عشق ملی وفرهنگ وباورشون عاشق هم و دوستار هم باشیم
دنده عقب به عروسی
"عروس چقدر قشنگه ایشاله مبارکش باد دوماد مبارکش باد" وای خدا دست از سر این آهنگ بر نمیدارند این غرغر من بود در حالیکه داشتم تو اتاق تعویض لباس تالار با زیپ یک دامن کلنجار میرفتم و میدونید چی شد زیپ خراب شد و عملن آبروم داشت بر باد میرفت.
بغض کردم و دامن را پرت کردم و فحشی به نامزدم دادم که اصلن چرا باید من را به عروسی یک غریبه میبرد و از خجالتی بودنم سوءاستفاده میکرد.
شلوار جین را پا کردم و گوشهی اتاق چمباتمه زدم . چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه اواَ اواَ نوزادی من را به خودم آورد صدای دیجی بلند بود و تقریبن همه وسط سالن بودند جز من و یک خانم جوان که داشت نوزادش را شیر میداد کسی در اتاق نبود .
زن با دیدن قیافهی پکر و بلوز بافت و شلوارم گفت مشکلی هست؟ چرا لباست را عوض نمیکنی؟ تو دلم گفتم فضولیش به تو نیامده. اما خودم را در ظاهر جمع و جور کردم و دامن را بالا بردم و به زیپ اشاره کردم خیلی تیز بود، نگاهی کرد و گفت هنوز خدارا شکر کن. من که روز عروسی لباسم پاره شد. از حرفش تعجب کردم و سرم را تکان دادم و گفتم چی ؟
گفت داستانش مفصله. من فورن گفتم من خورهی داستانم و اینجا غریبم. عروسی دوست شوهرمه و هیچکس من را نمیشناسه . زن که خودش را ناهید معرفی کرد گفت باشه ولی بلند شو تا بریم سالن تا یکم خوردنی بخوریم و خوش باشیم . دور میز تعریف میکنم. من با همان شلوار لی و بلوز بافتنی دنبال ناهید راه افتادم .
من یکم موز و آب پرتقال خوردم و با بچهی ناهید بازی کردم وقتی ناهید گفت من هم غریبهام کمی آرامتر شدم . شما هم داماد از دوستای شوهرته؟ گفت نه داماد مکانیک ماشینمون عروسیمونه.
خندهام گرفت ببخشید آخه کسی عروسی مکانیک ماشینش دعوت نمیشه مگه اینکه ماشین شما روح داشته باشه.
ناهید دخترش را تو کری ایر گذاشت و گفت پس بذار بگم.
شوهر من از یک خانوادهی پولدار و پرافاده بودند. من و محمد سر چند پروژهی شهرسازی مشترکن با هم کار کردهبودیم و میدونستم چقدر عاشقمه.
وقتی خواستگاری من اومدند بابام گفت فقط یک شرط دارم داماد باید یک پیکان مدل پایین و پاخورده بخره و تا روز عروسی همیشه سوار اون ماشین باشه .عروس را هم با اون ماشین به حجله ببره.
ناهید گفت همه تعجب کردند محمد یک بنز داشت و اصلن یک پیوند احساسی عجیبی با ماشینش داشت .محمد و خانواده اش جا خوردند و خیلی تلاش کردند تا به شوخی یا حتی کمی طعنه پدر را منصرف کنند اما بابا روی حرفش ماند.
بعد از کلی حرف و حدیث محمد شرط بابا را قبول کرد و روز عقد یک پیکان مدل ۵۰ خسته و کارکرده را به پدرم به عنوان راه بله نشون داد.
ناهید یک دفعه انگار یاد خاطرهای افتاده باشه خندید و گفت روزی که میخواست برای اولین بار با اون ماشین شرکت بره به من زنگ زد، گفت ناهید من اگه با این لگن شرکت برم همه فکر میکنند داریم ورشکست میشیم و در حالیکه صداش بم شده بود گفت چهگلی به سرم کنم؟ من هم بهش پیشنهاد کردم حقیقت را به دوستاش بگه. کمی مقاومت کرد ولی بهترین راه همین بود.
خودش بهم گفت خیلیها که باهاش صمیمیتر بودند دستش انداختند و لقب زن ذلیل هم کاملن برازنده ی محمد بود از دید همهی کارکنان شرکت.

مشکلات فنی ماشین یکی از بزگترین دردسرهای همیشگی بود. ماشین ضبط نداشت بخاری نداشت و خیلی وقتها برای گرمشدن باید پتوی مسافرتی و فلاسک چای تو ماشین میذاشتیم. ولی بگم تجربههای بانمکی هم گاهی پیش میاومد.
عروس که وارد مجلس شد با اون لباس دنباله دار قشنگ، من و ناهید هم بلند شدیم و تبریک گفتیم و دست زدیم.
ناهید به من گفت تصور کن وقتی عروس وارد مجلس میشد و دنبالهی لباسش پاره شده بود ولباسش گلی و خیس بود واکنش حضار چی بود؟ گفتم من که میخندیدم ولی ناهید گفت ولی فکر نمیکنم عروس میخندید چون خودم تجربهاش را دارم. گفتم وای چطور میشه؟
گفت پیکان مدل ۵۰ پدرِ من و محمد را در آورده بود همهجا خراب میشد تو خیابان، تو اتوبان، زمان خرید و از همه بدتر استارتش بود. خیلی وقتها برای استارت اولش باید یک جمعیتی از کارمندهای شرکت بسیج میشدند و ماشین را هل میدادند و میدونی بعدش تقریبن تا یک ساعت باید فقط ساکت میموندم تا محمد آروم بشه و حسابی فحش بده و عربده بکشه.
به خاطر همین محمد خیلی زود میخواست بساط عروسی بپا بشه تا از زیر این شرط بیرون بیاد. بالاخره روز عروسی اومد وسط دیماه . هوا خیلی سرد بود و بخاری ماشین خراب بود.
من با وجود لباس کاملن پوشیده و کاپشن عروس؛ عین بید میلرزیدم محمد هم شرایطش شبیه من بود. ماشین به خواست خدا اول صبح راحت استارت خورده بود و تا سه خوان آرایشگاه رفتن داماد و گرفتن دستهگل و آمدن دنبال من ماشین آبروداری کرده بود.
من سریع پرسیدم ماشین را تزئین هم کردید؟ ناهید لیوان چایش را زمین گذاشت و گفت نه؛ حداقل اینطوری به نظر نوستالژیک می آمد.
اما ماجرا از وقتی شروع شد که از آتلیه بیرون اومدیم و بارون گرفت. من سریع سوار ماشین شدم و دستام را بهم مالیدم محمد سوئیچ را که چرخوند صدایی نیامد دوباره و دوباره ولی بیفایده. ماشین هُل میخواست هوا نیمه تاریک و سرد و همه داشتند تو یک سوراخ به خاطر بارون قایم میشدند.

محمد با اون لباس گرون و اون غرور خاصش از ماشین پیاده شد و با یک سر پایین دنبال نفر بود که پیدا کنه تا ماشین را هل بدهند.
آخر سر دو نفر بیشتر تو اون کوچهی خلوت پیدا نشد و با اون دونفر کار پیش نمیرفت . محمد یک دستش به فرمون و با یک دستش ماشین را هل میداد و دونفر دیگر هم که کم سن بودند تلاش میکردند اما بیفایده. تا که یکی گفت عروس هم پیاده بشه و کمک کنه شاید ماشین راه بیفته.
محمد اول خیلی عصبی شد و گفت نمیشه لباسش کثیف میشه. ولی من بهش فرصت ندادم و از ماشین پیاده شدم و دنباله لباس را تو دستم گرفتم و پشت ماشین رفتم و ماشین را هل دادم.
بعد از کلی تقلا من و پسرها صدایی از ماشین بلند شد ماشین استارت زد همه خوشحال شدیم من خیلی تشکر کردم اما وقتی به خودم نگاه کردم دنباله لباس که از دستم لحظات آخر افتاده بود، خیس و گلی و کثیف و پاره شده بود.
لباسهای محمد هم خیس و گلی بودند ماشین حرکت کرد ولی هر یک ربع مثل اینکه عطسه کنه به بالا پرت میشدیم و سرمون به سقف میخورد. البته کاملن به من حق میدی که در اون شرایط من قید فکر کردن به تاج و خرابی مدل موهام را کاملن زده بودم و صد البته آرایشم را هم.
با هزار بدبختی به تالار رسیدیم و وقتی مهمانها ما را تو اون وضعیت دیدند بعضیهاشون مثل خانواده من و محمد عصبی و ناراحت و گیج شده بودند و یک سری هم خندیدند.
برای محمد از خونه یک دست لباس آوردند اما کار برای من سختتر بود خواهرم لباس ماکسی سفیدش را به من داد و خودش مانتو و شلوارش را تن زد و مدل موهام را کاملن عوض کردند و دورم ریختند و کمی برام تجدید آرایش کردند.
من گفتم با داماد امشب چطوری آشنا شدید؟
ناهید دخترش نورا را بلند کرد و پستونک تو دهنش گذاشت و گفت داماد امشب از نیروهای خدماتی تالار بود وقتی ماجرا را فهمید چون قبلا مکانیکی داشت و مکانیک پیکان را بلد بود تمام مدت جشن مشغول رسیدگی به ماشین شد تا بتونه این ماشین، عروس را به حجله برسونه و شرط بابام تموم بشه.
خندهام گرفت و یک نارنگی را تو دستم بالا و پایین کردم و گفتم قول میدم صبح عروسی شوهرت ماشین را آتش زد.
ناهید خندید و گفت میخواست این کار را بکنه ولی یک کار بهتر کرد .
ناهید بلند شد و سمت یکی از پنجرههای تالار رفت من هم دنبالش راه افتادم. سمت من چرخید و گفت بیا اینجا را نگاه کن. نگاهی به پایین کردم. پیکان سفید قدیمی گلکاری شدهای مثل یک عروس پیر در بین اون همه ماشین نو چشمک میزد. گفتم وای چی شد؟ گفت همین که میبینی و خندید و با دخترش از من دور شد.

# دنده عقب با اتو ابزار
داشتم تو اتاق تعویض لباس تو تالار لباسم را عوض میکردم و
مطلبی دیگر از این انتشارات
ماهی دیوانه/ نویسنده سایلیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
سکوت مطلق در میانه ی جنگ
مطلبی دیگر از این انتشارات
قصه آنها که انتخاب شدن فصل دوم (قسمت چهارم)