دوست؟! شاید نیستم…

روزِ چندمی‌ست که با او تماس می‌گیرم؛ نمی‌دانم کدامین‌بار بود دقیقهٔ قبل. ایامِ خفقان که شد دوروزِ بعدش هراسِ تماس‌م را لگد مالیده و زنگ زدم (که پس‌ش دل‌شوره و اضطراب همیشگی مرا غلغله انداخت). جواب داد؛ هِی بله و بهمان، سکوت و حالِ بی‌رَمَق. صدای فرما تنها صدای من بود؛ منِ آدم‌گریزِ ناسازگار که سالیانی حتی یکی دوست نداشتم. فسرده و خسته، ولی نزدش شورمی‌انگیختم، آخرش امّا سر وامانده‌ام فگند؛ مکالمه را به‌بهانهٔ تماسِ کَسِ دیگری پایان داد. فرداش دوباره تلفن کردم. سکوت‌ش بیش بود از بارِ پیش؛ دودقیقه‌نگذشته هم قطع شد، برای وسواسِ آسیب‌نرسانی‌م (!) دوباره نگرفتم. چندساعتی گذشت تا به تماسی؛ پاسخ نداد. دیروز و امروز هم آن دکمهٔ واماندهٔ تماس را فشردم، ثوانیِ کوتاهی بوق خورد و برای واپسین دفعه جوابی نشنیدم. حس می‌کنم کَنِه‌ام، دل‌‌ش را خورانده‌ام، آسیبی زده‌ام؛ ولی این زالو هم آدمیزاده‌ای‌ست، لااقل به او بگو نچسب و رواعصاب است! لااقل بگو نمی‌خواهم دیگر صدایت را بشنوم! ناسزا به جورم مکن؛ به‌انتظار نگذارم، نگران‌ نَرَهان‌م، به آتشِ وجدان نیفزای. می‌دانی دلِ هرکسی هزارراه می‌رود وقتی چنین می‌کنی؟

گاهی فکرم می‌بَرَد که آدمکان را به‌توهم دوست و رفیق صمیمی خود می‌دانم؛ مرا لیاقت‌شان نیامده، که درخورشان نیز نباشم. شمارِ این پشیمانی‌ها از خاطرم رفته؛ دیگر نمی‌خواهم اجتماعی‌بودن را به‌جانِ خویش بخرم. بروم همان سال‌های دور و نه‌چندان‌دور، در آشیانِ کور خود بپوسم. زمان چرا به‌عقب کوک نمی‌شود؟ چرا هرمرتبه مُجرمِ این خطا می‌گردم؟ چرا عبرت‌م نمی‌گیرد و خود را مدام به خواب می‌زنم؟

باور که به‌هرروی نمی‌آورم؛ غری می‌زنم و دل می‌نَزَنم. طَعم سالِ گذشته سِفت به دندان‌م بسته است... بالاخره بعدِ یک‌ماه گوشه‌نشینی و بی‌خبری، دیداری باهم داشتیم. هیجانِ ضایع‌ش سر از پا نمی‌شناخت؛ من هم طبق‌معمول از ترسِ و اضطراب و هیجان و شادی خُشکیده بودم (پایِ لرزان و صورتکم، لرزیده!). آرام‌آرام یخ‌مان باز شد. شش‌ساعت بی‌وقفه حرف‌مان رفت؛ گلویم توان داده بود، تازه وقت خیلی کم آوردیم! اجبارِ نیمه‌شب به وداع گر نمی‌بود مجالسونِ ایام می‌شدیم. شیرینیِ نخستِ طعمِ رفاقت را شاید آن‌جا چشیدم، روزی که سپیدهٔ مثال‌ش هرگز نخواهد دمید. غصهٔ آن را می‌خورم همیشه و در این لحظه...

یاللعجب! الان خودش تماس گرفت. چه نهانم؟ بی‌محابا خامِ شادی شدم. چنددقیقه‌ای هم‌نشستیم. آوایش سرزنده بود به‌نظر. ناراحتِ خندان به زندانی که تازگی برایمان ساخته‌اند قهقهه زدیم. کاری داشت؛ روی نیاورد ولی فهمیدم، برای شعور تماس را با «مراقبِ خودت باشِ» مکرَّر پایانده و وداعی نمودم.

قریب که عذاب‌وجدان سراغ‌م آید. نمی‌دانم این نوشته را انتشار بدهم، نگاه‌ش دارم یا بعدِ مدّتی حذف کنم. ای‌کاش دستِ اقبال نگاه‌ش را به این نوشتار نَیَفکَنَد؛ بینیم که جهانِ اِحتِمال چه بگرداند!

این فرسته پس از قطعی چندساعتهٔ ویرگول منتشر شده است.