شاید از خاک پیکره ام گُلی رویید!

دیوار بود و من……

گوش سپرده بودم به سکوت اتاق.

سرما لای نخ‌های نازک لباسم می‌پیچید.

قلبم خالی از حس شده بود،ذهنم خالی از فکر…

انگار که تقدیرم فقط خیره شدن بود،

یا شاید انتظار کشیدن……

برای زمانی که ذرات خاک پیکر بی‌جان مرا در آغوش سرد خود خواهند کشید.

فکر گرد و غبارهایی که روی سنگ قبرم جا خوش می‌کنند……

سکوتِ ملتهبِ گورستان……

افکار بی‌رحمی که بی‌صدا ذهن غم‌زده‌ام را تمسخر می‌کنند.

می‌دانم که این قاب، خالی از حضور من خواهد شد.

افکارم غبارآلود و مبهم شده بود……اما انگار چیزی سر جایش نبود……

میان افکارم نه……میان احساساتم،......خلأ ناشناخته‌ای وجود داشت.

انگار……

انگار که کرم شبتابی از پشت مه و غبار ذهن غم‌زده‌ام اصرار به نور داشت……

ندایی رام سر داد…لحظه‌ای سکوت تمام جسم و افکارم را فرا گرفت.

نمی‌دانم چطور بگویم……

این حس آشنا بود، اما تکراری نه…و خب……

من دلیلی برای اجتناب از آن نداشتم……

آن ندا داشت ذهنم را تسخیر می‌کرد

از میان افکارم زمزمه ای برخاست:

شاید از خاک پیکره‌ام گلی رویید…

شاید از لای شکاف استخوان دنده‌هایم جوانه‌ای سبز شد!

یا......گُلی به سرخی چهره‌هایی که لبخند به لب دارند.

شاید پروانه‌ای می‌آمد

و بوسه‌ای شیرین روی گونه‌های گل می‌کاشت.

شاید هم همان اطراف کودکانی بودند

که سرخوش و بی‌پروا زیر پرتوهای محبتِ خورشید پرسه می‌زدند……

گل سرخ را می‌بوییدند

و……و شاید لبخند روی لب‌هایشان می‌نشست…

و در همان لحظه

جرقه‌ای از دل خاک،زاده می‌شد...

اما شاید از جنس آینده ای که هنوز درخشش داشت.

و آنگاه…………

ناگهان صدای برخورد کوبنده‌ی قطرات باران به پنجره رشته‌ی افکارم را پاره کرد

نمی‌دانم چه شد؟

اما لبخندی روی لب‌هایم نشسته بود،

شاید لبخندی به روشنیِ مبهمِ آینده‌ای که در وجودم می‌تپید……

شاید قرار باشد به‌زودی،

زودتر از گذر ثانیه‌ها

در سکوتی شاید نه چندان تلخ...اما جاودان فرو بروم

اما حالا.... انگار

هاله‌ای لطیف،پایدار،اما سرشار از عشق

اطرافم را پوشانده بود و بر ماندنش پافشاری می‌کرد

حتی اگر من دیگر نبودم،لااقل می‌دانستم……

آینده‌ای هست،حتی شاید هم امیدی

که هنوز...میان تاریکی‌ها می‌تپید.