فرمانروای دریا

باد میان موهایش رژه میرفت و دلم را به یغما میبرد،
چشمانش مرا به دورترین مرزهای دریا میبرد.
او ناخدای من بود و من، آن ساحلی که از خود تهی میشد،
به هر گامی که برمیداشت، مرا تا بینهایتِ عشق میبرد.
کنار موج، ایستاده، تنش در هالهای از نور خورشیدِ غروب،آمد و با یک تبسم ساده ، قلبِ طوفانیام را آرام ببرد.
موهایِ گندمگونش، پرچمهایِ پیروزیست در دستِ رژهٔ باد،
که هر پیچ و تابش، خبر از تسلیمِ این صیّاد به آن صیدِ زیبا میبرد.
لبهایش حدیثِ ناگفتهای داشت از رازِ کفهایِ سفید،
و دریا با تمامِ شورش، پیامِ خاموشِ نگاهش را به هر ماهی میبرد.

مطلبی دیگر از این انتشارات
برگی از روزمرگی های یک گروگان
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگی یک دختر👩🏻
مطلبی دیگر از این انتشارات
صیقل درد