پیش به سوی فردا و فراتر از آن . به دور دست ها چشم دوخته ام که طلوعش را نمیبینم
قاصدک خوش اقبال رؤیا

دخترک خود را رها در ابرهایی میدید که به مثال دوران عقربه های ساعت میچرخند و به دوده های مزاحم در هوا کاری ندارند
خود را در انبوه جمعیت مترو میدید که از سیم خاردارهای بدل شده به مردم رد میشود و عملیات صف شکنی انجام میدهد تا بلکه صورتش بتواند خنکای باد کولر مترو را حس کند
خود را در غرفه های نمایشگاه و هیجان زده به دنبال پیدا کردن راهی برای فرار برای رسیدن به قرار که نشر دانش آفرین است میدید
خود را در کنار گربه خوابگاه چمران میدید؛ طفلی گوشش عفونت کرده بود
آری دخترک خود را لابهلای آرزوهایش جا داده بود تا روزی آنها را از نزدیک لمس کند
مطلبی دیگر از این انتشارات
احساس میکردم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامی آشنا
مطلبی دیگر از این انتشارات
آنچه باید درباره نویسندگی بدانیم👇🏻