ماییم و این زمانه و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟

وقتی زمان، تراکم اندوهی‌ست

و لحظه لحظه گلویت را می‌فشارد

وقتی که چشم‌هايت

در گودنای حفره‌ی رخسارت، تاب می‌خورد.

آه!

این آدمی چگونه جهان را به دوزخی تبدیل می‌کند!

از یاد می‌برم تمام شعرهای عالم را

و از گلویم آوایی چون دود برمی‌آید.

با وسعت کویر نگاهم رها شده‌ست

و مثل ماسه تنت را می‌بینم

که آرام و ذره ذره می‌کاهد و به باد می‌رود.

از سایه‌ات که در نفس نور می‌جنبد

آوای استخوان‌هایت در چارسوی عالم می‌پیچد

و سرنوشتت

از سرزمین خسته‌ات آن‌سوتر

بر نیمی از تمام زمین خانه می‌کند.

این سرنوشت کیست؟

وز سینه‌ی کدام جهنم وزیده است؟

از هر طرف که می‌روی

آشفته بازمی‌آیی

و خویشتن را درمی‌یابی.

ماییم و این زمانه

و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟

داننده‌ای نبود و گشاینده‌ای نبود

جز دست‌هایت از همه‌ی آفتاب

بر رازهای دایمی‌ات

تابنده‌ای نبود.

تاریک مانده است زمانت

و اندیشه‌ات به دایره‌ی بام و شام

درمانده است و راه به جایی نمی‌برد.

– محمد مختاری

خواندن شعرهای محمد مختاری همیشه تجربه‌ای‌ست شبیه قدم‌زدن در هوایی سنگین؛ هوایی که انگار زمان در آن از حرکت بازمی‌ایستد. این شعر نیز از همان جنس است. نه روایتی خطی ارائه می‌دهد و نه صرفاً تصویری شاعرانه می‌سازد؛ بلکه ما را در وضعیتی می‌نشاند که در آن، زمان دیگر جریان ندارد، بلکه فشرده می‌شود، سنگین می‌شود، و بر گلو فشار می‌آورد.

مختاری شعر را با جمله‌ای تکان‌دهنده آغاز می‌کند که بیش از آن‌که توصیف باشد، حکمی وجودی است:

«وقتی زمان، تراکم اندوهی‌ست.»

در این سطر، زمان نه می‌گذرد و نه پیش می‌رود؛ جمع می‌شود، انباشته می‌شود، و بدل می‌شود به فشاری مداوم. همین فشردگی، ریتم شعر را تعیین می‌کند. جمله‌ها کوتاه و سنگین‌اند، تصاویر فرساینده‌اند، و حرکت شعر کند و خفه‌کننده است.

در ادامه، بدن وارد میدان می‌شود: گلو فشرده می‌شود، چشم در گودی می‌افتد، تن ذره‌ذره کاسته می‌شود، و استخوان‌ها صدا می‌دهند.

جهانِ شعر از خلال بدن ادراک می‌شود؛ بدنی که خود میدان تجربهٔ بحران است. وقتی زمان از ریتم معمولش خارج می‌شود، نخستین جایی که این اختلال را حس می‌کنیم، بدن است.

درست همان‌طور که در لحظه‌های سقوط، ضربه، یا ترس، زمان کش می‌آید و بدن همه‌چیز را ثبت می‌کند.

مغز ما چیزی شبیه آونگ ساعت دارد. نخستین‌ بار که به این موضوع پی بردم، مغزم جایی میان درِ سفیدِ اتوبوسِ خط واحد و آسفالتِ سیاهِ خیابان معلق بود. با یک هل ناگهانی از اتوبوس به بیرون پرت شده بودم و مغزم می‌رفت که روی آسفالت پخش شود.

آن زمان، دانش‌آموز سال دوم دبیرستان بودم و تازه با سازوکار فیزیکی آونگ آشنا شده بودم: گلوله‌ای معلق در انتهای نخی نازک که تحت گرانشی ثابت، با دوره‌‌ی تناوب ثابت و منظم نوسان می‌کند. آموخته بودم که زمان هر رفت‌وبرگشتِ آونگ با طول نخ رابطه‌ی مستقیم دارد؛ و از همین‌رو، در ساعت‌های پاندولی، طول نخ را چنان تنظیم می‌کنند که زمانِ هر رفت‌و‌برگشت آونگ دقیقاً برابر با یک ثانیه باشد.

ضربه‌ای که آن روز مرا از اتوبوس به بیرون پرتاب کرد به قدری مهیب بود که به آنی نخِ آونگِ ساعتِ مغزم را کیلومترها کش آورد. به طوری که هر ثانیه را به سانِ یک ساعت تجربه می‌کردم. می‌دانستم پاهایم دیگر روی پلهٔ اتوبوس نیست و اطمینان داشتم که به زودی آسفالتِ کثیفِ پیشِ رویم مرا در آغوش خواهد کشید. اکنون ولی در جایی بودم بینابینی؛ در حال حرکت از یکی به دیگری؛ نه در اتوبوس، نه بر آسفالت، که در وضعیتی بینِ این و آن. من این وضعیت معلقِ بینابینی را وضعیتِ «شیفت» می‌نامم.

در وضعیتِ شیفت میان پله‌ی اتوبوس و آسفالتِ خیابان، فکرها و تصاویر زیادی از پیشِ چشمانم گذشت: در ابتدا ترس و وحشت، تک‌تکِ سلول‌های وجودم را فرا گرفت. آسفالتِ پیشِ‌رو بسی سخت، خشن و دردناک می‌نمود. شاید ضربه مغزی می‌شدم، شاید فلج، یا شاید می‌مُردم؛ جوابِ مامان و بابا را چه باید می‌دادم؟ بعد به راننده‌ی لعنتیِ اتوبوس فکر کردم و از سبک‌سری و بی‌احتیاطی‌ش سرتاپا خشم و نفرت شدم. در آخر اما، هوای تازه‌ی بیرون مشامم را پُر، حواسم را تقویت و ذهنم را پاک کرد. دیدم که از هوای خفه‌کننده و راکد داخل اتوبوس رهایی یافته‌‌ام، نفس عمیقی کشیدم و از بوی خنک و تندی که ریه‌هایم را پر کرد، امیدی در من شکل گرفت. پذیرفتم که دیگر به گذشته راهی نیست و مانده‌ی توانم را جمع کردم تا واکنش بهتری شکل دهم و بهتر بیفتم.

سال‌ها بعد، تجربه‌ی سقوط و اختلال زمان در تصادفی دیگر تکرار شد؛ وقتی ماشین از جاده منحرف شد و پس از چند معلق، در رودخانه‌ی ته دره آرام گرفت. باز هم نخ آونگ مغزم کش آمد و تمامِ خاطرات زندگی‌ام با سرعتی آهسته از پیش چشمانم رد شدند‌.

در زندگی وقتی از زمین و آسمان ضربات مهیبی می‌خوریم، نخ آونگ مغزهایمان کش می‌آید.

سال ۱۴۰۱ برای بسیاری از ما سالی بود آکنده از ضربه‌های مهیب؛ سالی که در آن، آونگ زمان از مدار خود خارج شد. سالی که برای من به اندازه‌ی هزار سال گذشت: پر از بیم جان عزیزان، اندوه خون رفیقان، خشم و نفرت از آخرین دیوِ بعد از هفت‌خوان و شب‌پرستان، و امید به فرداهای روشن‌تر که مدام پر و خالی می‌شد.

گویی انسان در آستانه‌ی سقوط یا رهایی، خود را در آینه‌ی جهان می‌بیند؛ جایی که زمان از ریتم معمولش خارج می‌شود و هر ثانیه به درازای یک عمر می‌کشد.

اکنون که این شعر مختاری را می‌خوانم، درماندگیِ موج‌زننده در آن را بهتر می‌فهمم:

«ماییم و این زمانه

و دیگر کجای عالم را باید شکافت؟»

این پرسش، پرسشِ کسی نیست که در پیِ پاسخ باشد. پرسشِ کسی‌ست که می‌داند راهی گشوده نیست، اما پرسیدن را رها نمی‌کند. پرسش، در این‌جا، خود نوعی مقاومت است؛ شکافی در زمانِ بسته.

مختاری در دل تاریکی، به‌جای تسلیم، پرسش را می‌نشاند. و همین پرسش، نشانه‌ای‌ست از بیداری، از آگاهی، از تلاش برای دیدن.

در پایان شعر، زمان همچنان تاریک مانده است؛ اندیشه در دایره‌ی بام و شام می‌چرخد و راهی به جایی نمی‌برد. این‌ها گزاره‌هایی درباره‌ی وضعیتی وجودی‌اند: وضعیتی که در آن، انسان نه می‌تواند پیش برود و نه می‌تواند بازگردد. تنها کاری که می‌تواند بکند، دیدن است؛ دیدنِ بن‌بست، و دیدنِ خود در میان آن.

شعر مختاری، شعرِ «زمانِ شیفت» است؛ زمانِ مختلی که در لحظه‌های ضربه، سقوط، یا سال‌های سخت، همگی آن را تجربه کرده‌ایم. شاید به همین دلیل است که امروز این شعر بیش از همیشه به ما نزدیک است: نه چون پاسخی می‌دهد، بلکه چون پرسش را زنده نگه می‌دارد.

.