نشان روی چوب گردو
بوی نم و خاک کهنه میآمد، بویی که فقط خانههای قدیمی بعد از سالها سکوت به خود میگیرند. آن روزها بود، پاییز سالها بعد از رفتن مادربزرگ. من و پدر مشغول تمیز کردن صندوقچه چوبی بزرگ وسط اتاق زیر شیروانی بودیم؛ همان صندوقچهای که مادربزرگ قسم خورده بود «جز تار و پود زمان، چیزی در خود ندارد.» اتاق زیر شیروانی همیشه محلی پر از سکوت و غبار بود، جایی که خاطرات نفسشان تنگ میشد و در سایههای بلند، منتظر یک فرصت برای بیرون آمدن میماندند.
صندوقچه، بزرگ و سنگین بود، از چوب بلوط که دههها بود روغن نخورده بود. پدر، با احتیاطی خاص، شروع به خالی کردن محتویاتش کرد. هر تکه لباس تاشده، هر پارچه قلمکار، هر اسباببازی شکسته، با یک مکث کوتاه بیرون میآمد. انگار داشت با روح مادربزرگ حرف میزد. در کنار بیل و کلنگهای اسباببازیهای دوران کودکی و تعدادی دستمال ابریشمی که بوی عطر قدیمی مادربزرگ را کمی حفظ کرده بودند، به یک جعبه کوچک چوبی رسیدم که از چوب گردوی تیره بود. این جعبه متفاوت بود. چوبش صاف و صیقلی بود، نه مثل بقیه وسایل که زیر ضربههای زمان خراشیده شده بودند. یک نشان کوچک روی درش حک شده بود؛ یک دایره که شبیه به یک ساعت شنی نیمهکاره بود. دایرهای که یک خط مورب آن را به دو نیم تقسیم کرده بود، انگار که زمان در میانه راه متوقف شده باشد.
جعبه قفل نبود، فقط با یک چفت ساده بسته شده بود. پدر کمی مکث کرد، انگار میخواست مطمئن شود که آماده دیدن محتویاتش هست یا نه. بعد، با دستهای لرزان، چفت را باز کرد. وقتی درش را بلند کردیم، اولین چیزی که به مشام رسید، بوی عجیب و ناآشنایی بود؛ بوی ادکلنی که مادربزرگ هرگز استفاده نمیکرد. نه بوی گل سرخ همیشگیاش، بلکه بوی هل و کمی هم عطر ترنج، عطری سنگین و مردانه.
داخلش فقط دو چیز بود: یک دسته نامه قدیمی که نخ پوسیدهای دورشان بسته شده بود، و یک کلید برنجی زنگزده. نامهها با کاغذهایی نازک و خطی ظریف نوشته شده بودند که تشخیص نویسنده را دشوار میکرد. پدر نامه اول را برداشت. سعی کرد بخواند، اما انگار خواندن آن متن باعث شد نفسش در گلو گیر کند.
پدرم که تا آن لحظه ساکت بود و فقط نگاه میکرد، ناگهان نفسش را حبس کرد و گفت: «این کلید… این کلید منه.» صدایش شکسته بود. او کلید برنجی را برداشت. کلید سنگین بود و زنگار روی آن مثل پوستهای ضخیم نشسته بود. مادربزرگ همیشه میگفت: «بزرگترین رازها در کوچکترین مکانها پنهان میشوند.» اما این کلید، که اکنون در دست پدر بود، چیزی بیش از یک تکه فلز نبود؛ نمادی از یک راز هزارتوی خانوادگی بود.
پدر تعریف کرد که این کلید متعلق به کمد کتابخانهی چوبی اتاق مطالعه اوست. آن کمد، یادگار پدربزرگ بود، یک اثر هنری ساخته شده از چوب گردوی روسی، که پدر از کودکی با وسواس از آن محافظت میکرد و هیچوقت اجازه نمیداد کسی آن را لمس کند، حتی برای گردگیری. او همیشه میگفت: «کتابها در این کمد، اسرارشان را حفظ میکنند.» ما به سرعت از زیر شیروانی پایین آمدیم. صدای قدمهای ما روی پلههای چوبی قدیمی، به شدت بلند به نظر میرسید.
کتابخانه در انتهای راهروی اصلی قرار داشت. همان کمدی بود که همیشه با احترام از کنارش رد میشدیم، انگار که یک مرز نامرئی بین ما و دنیای درونش وجود داشت. پدر، دستش را روی چوب سرد کمد کشید و سپس کلید برنجی را در قفل فرو کرد. صدای چرخیدن کلید، خشن و سنگین بود، صدایی که دههها بود در سکوت مانده بود.
در کمد باز شد. همانطور که انتظار میرفت، کتابها سر جای خود بودند؛ ردیفهای منظم از رمانهای کلاسیک، دیوانهای شعر و کتابهای تاریخ. اما پدر بلافاصله متوجه شد. یک ردیف در پایین، درست زیر قفسه میانی، خالی بود. جای خالی کتابها، به وضوح دیده میشد.
به جای کتاب، یک جعبه سیگار قدیمی بود که با چسب نواری زرد و پوسیده پوشانده شده بود. چسب نواری به قدری قدیمی بود که هنگام لمس کردن پدر، پودر شد و به زمین ریخت. پدر جعبه را با تردید برداشت. وزن آن بیشتر از یک جعبه سیگار خالی بود. وقتی پدر جعبه را باز کرد، داخل آن نه سیگار، بلکه یک دفترچه کوچک با جلد چرمی قهوهای تیره پیدا شد. بوی ترنج و هل، این بار قویتر از زیر شیروانی به مشام میرسید.
بدنه داستان (پرده سوم - چرخش نهایی و کشف):
دفترچه را با احتیاط بیرون آوردیم. جلد چرمیاش نرم و فرسوده بود، انگار هزاران بار در دست چرخیده بود. دفترچه را باز کردیم. خطوطش، دستخط مادربزرگ بود، اما نه آن دستخط خوشخطی که ما میشناختیم؛ آن خطی که نامه مینوشت و سبزی کوکو را روی کاغذ یادداشت میکرد. این خط پر از عجله، شکستگی و ناامیدی بود. انگار هر کلمه با فشاری عظیم بر روی کاغذ ثبت شده بود.
صفحههای دفترچه پر از جملات کوتاه و بریده بود. در یکی از صفحات که کمی جوهر پس داده بود، به جملهای رسیدیم که مانند پتک بر سرمان فرود آمد:
«…او هرگز نفهمید که این ‘هدیه’ در واقع یک قول بود. من قول دادم که همیشه در سکوت، نگهبان ‘زمان نیمهکاره’ باشم. کلید را پنهان کردم تا او هرگز نتواند گذشتهاش را کامل کند. نشان روی چوب گردو، نشان آغاز است، نه پایان…»
پدرم دفترچه را از دستم گرفت. رنگ صورتش پریده بود، انگار که از یک خواب سنگین بیدار شده باشد. نگاهی به من کرد، چشمانش پر از سوال و دردی بود که برای سالها پنهان کرده بود. سپس با صدایی که تقریباً زمزمه بود، گفت: «این مال من نیست. این مال عموی بزرگمه که تو جنگ گم شد.»
عموی بزرگ، برادر گمشده پدر که همه فکر میکردند در جوانی و در جریانات جنگ مفقود شده و هیچ اثری از او باقی نمانده است. مادربزرگ همیشه داغ نبودن او را پنهان کرده بود، و حالا میفهمیدیم که چرا برخی وسایل خاص در خانه همیشه دستنخورده باقی میماندند.
ناگهان همه چیز در ذهنم به هم ریخت. کتابخانه، کمد، کلید و آن نشان ساعت شنی روی جعبه گردویی… همه چیز تبدیل به رازی شد که مادربزرگ برای محافظت از پدرم، آن را در سکوت نگه داشته بود. ساعت شنی نیمهکاره، نماد زندگی عمو بود؛ نیمهکاره رها شده. مادربزرگ میخواسته مانع از باز شدن کامل تاریخ شود تا پدرم مجبور نباشد با حقیقت تلخ ناپدید شدن برادرش روبرو شود. آن روز، نه تنها صندوقچه را باز کردیم، بلکه دیواری نامرئی بین آنچه میدانستیم و حقیقتی که در سایه سالها زندگی کرده بود، فروریخت.
آن جعبه گردویی، پر بود از بوی هل و ترس. ترس از کامل شدن یک داستان که مادربزرگ ترجیح میداد ناتمام بماند. او با این فداکاری پنهان، سعی کرده بود بخشی از درد را برای همیشه در کمد کتابخانه قفل کند. آن روز، دیگر فقط خاطرهای از خانهتکانی نبود؛ تبدیل به درک سنگینی از عشق و فداکاریای شده بود که در قالب یک راز، در سایه زندگی کرده بود. آن نشان روی چوب گردو، دیگر فقط یک حکاکی نبود؛ نمادی بود از تعهدی که مادربزرگ به سکوت و محافظت از قلب فرزندش داده بود. این راز، حالا بر دوش ما افتاده بود؛ رازی که باید با همان وسواس و احترام حفظ میشد.
احسان سبکتکین آبان1404
autorenewthumb_upthumb_downminiarrown
مطلبی دیگر از این انتشارات
امان از ما آدم ها!
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک لحظه کافیست، داستاننویسی مینیمالیستی
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگی ام را شادتر دوست دارم..