یه معلومالحالی که سعی میکنه واسه خودش بنویسه.
نمیدانم چرا مینویسم. باور کنید نمیدانم.
با اینکه فردا یک امتحان طولانی در انتظار من است، اما الان تنبلی را به درس خواندن ترجیح میدهم؛ با اینکه از این موقعیت متنفرم اما واقعا حوصلهای برای درس خواندن ندارم. این روزها سکوت در خانه حاکم شده که به ندرت شکسته میشود و تجربه متفاوتیست. خوب بودن یا نبودنش راز من باشد.
امشب این سکوت را با یک لیوان چای و چند آهنگ شکستم. گاهی من هم همراهی کردم اما گاهی فقط سکوت کردم که فقط بشنوم. داستان از این سکوت کردن من شروع شد. داستانی که مرا به پای لپتاپ کشاند تا این نوشته بیسر و ته را شروع کنم.حین سکوت و چای و آهنگی که به گوشم میرسید من متوجه شدم که نیمی از وجودم بین خاطراتم گیر کرده. با هر لحظه که گذشت متوجه شدم من بین خاکستر دیروزهای از دست رفته نشستهام و اشکهایم به جای چشمم، از قلبم میچکند. دیدم من مدتهای زیادیست که از عالم و آدم دورم و به قول قدیمیها، دستم از عالم و آدم کوتاه شده. دیدم نهایت کاری که از من برمیآید، پیامهای نصفه و نیمهایست که حتی نمیدانم چه باید بگویم؛ فقط میدانم که میخواهم به همان آدمهایی که دستم از آنها کوتاه شده بگویم "دلم برات تنگ شده". پیامهایی که شاید حتی جوابی نداشته باشند. مثل پیامهای بیدلیلی که برای دایی کوچکم مینویسم و میدانم که همیشه فراموش میکند به پیامهایش پاسخ بدهد. یا پیامهایی که فقط مینویسم و گزینه Send را نزده، پاکشان میکنم.
دیدم من با اینکه دیگر جایی ندارم که تاابد در آن ماندگار باشم، باز هم آن شهر بین کوه و ساحل برای من جای خوبی بوده. مرا از تنهاییهای بی انتها نجات داده و گاهی با اجبار مرا از غار عزلت و تنهایی بیرون کشیده.
مادرم به اتاقم میگوید "غار عزلت و تنهایی". حتی گاهی سرزده وارد میشود و میگوید: "ما که همسایه نیستیم، از این غار عزلت و تنهاییت بیا بیرون ببینیمت، دلمون خوش باشه که بچهمون اومده بهمون سر بزنه"
با اینکه گاهی خیابانهایش برایم محزون و یادآور خاطرات تلخیست که روزگاری شیرین بودند، دلم برای این شهر تنگ میشود. اما به این نیز آگاه هستم که آنجا دیگر برای من جای ماندن نیست. بیشتر از یک سال پیش خودم انتخاب کردم که دیگر برایم جای ماندن نباشد و با یک تلخند مزخرف آنجا را ترک کردم. شهر مقصد را هم دوست دارم. وقتی از اینجا دورم، دلتنگ سکوتی که اینجا دارم، میشوم. اما اینجا هم برای من جای ماندن نیست. چرا؟ به گمانم از دستاوردهای زندگی دانشجویی همین است که جایی برای ماندن ندارم. مدام در حال متر کردن چندصد کیلومتر جاده هستم که یا تنها بمانم و یا به غار خودم پناه ببرم.
وقتی دوازده ساله بودم مادرم به من گفت: "طوری زندگی کن که برنگردی ببینی پشت سرت کلی "کاش" مونده باشه.
اکنون شرمندهتر از این حرفها هستم تا بتوانم در چشمهایش نگاه کنم و بگویم چقدر شرمنده هستم که نتوانستم به حرفش عمل کنم. نمیتوانم جلویش بایستم و بگویم که سرتاسر زندگی من پر شده از "کاش". کاش اینطور نمیشد. اما واقعا کاری از من ساخته نبود و نیست؛ حداقل در بیشتر موارد، من مقصر نیستم. زندگی به من اجازه نداد تا بدون کاش گفتن زندگی کنم.
نمیدانم چرا مینویسم. به گمانم صدای آن کاشها در دلم بلند شده. کاش اینطور نمیشد. کاش وقتی آن شهر کوچک را ترک میکردم، شهر بهتری برای مقصد برگزیده بودم. کاش زندگی به من فرصتی میداد تا حداقل یک بار برای خوشحال شدنم بتوانم کاری بکنم، شهری انتخاب کنم که در آن احتمالی برای خوشحال شدنم وجود داشته باشد. من اینجا بین اینهمه سکوت خوشحال نیستم. در آن شهر بین کوه و ساحل، بین آن همه هیاهو خوشحال نیستم. کاش فرصتی داشتم طور دیگری زندگی کنم. کاش... بگذریم.
تا چای روی کتری کهنه نشده بروم یک چای دیگر بریزم. متاسفانه امتحان فردا از رگ گردن به من نزدیکتر است. شب بخیر.
مطلبی دیگر از این انتشارات
به کیمیا
مطلبی دیگر از این انتشارات
از سال بلوا تا نوشآفرین
مطلبی دیگر از این انتشارات
با تنهایی نشسته بود.