sima_sadeghparvar@
نیمه شب

بی خوابی دیوانم کرده امشب.
از خواب پریدم ،به خاطرات کودکیم فکر میکنم.
نمیشه فردا فکر کنم؟
این مغز آدمم کارکرد عجیبی داره ها !
قرارِ در خدمت ما باشه، ولی مثل اینکه برعکسه!
قبل هفت سالگیمو میتونم بگم اصلا یادم نمیاد، بعدشم ،خیلی فِریم به فِریم
یه روز مثل همیشه ،بابا از صبح پایه بساط
بویِ غلیظ تریاک
خودش کم بود ،برداشته باز یکی دیگه رو آورده
چقدر جوونه ،اصن بچس قشنگ :(
همیشه فکر میکردم مواد افیونی مثل تریاک واسه سن بالاهاس.
جالبیش اینه ؛بابام با افتخار از دوستش میگه :امین پسر آذری پناهیه ،همین که پمپ بنزین داره میزنه یادگار شمال
قیافه امینِ بیچاره پر از شرمه
انگار وقتی اومد تو خونه ،۲ تا بچه کوچیک دید خجالت زده شد!
بنده خدا ۲ قدم با مرگ فاصله داشت ،تمام رگای دستش زده بود بیرون ،معلوم بود تزریقم میکنه
تو اون سن خوب تشخیص میدادم
ریزه میزه ،پیراهن مردونه ،آستیناشو زده بود بالا با شلوار مردونه
شاید مزیت اون صبحایی که تو خونه با بوی تریاک بیدار میشدم اینه که الان از صد فرسخی تشخیص میدم
همیشه این تتمه هاشو تو بشقاب می جوشوند ،نمیدونم جنس کم بود یا اینجوری بیشتر صفا داشت
یادمه هروخ یه چی میخواستم ازش(خیلی کم اونم)میرفتم اول دست میکردم تو جیب شلوارش ،تو اتاق ،یواشکی ،پولاشو میشمردم
شایدم برمیداشتم یادم نمیاد
سه چهار سالی تو اون زیر زمین نشستیم خوب یادمه ،صاحبخونمون خیلی عوضی بود
شایدم حّق داشت ،آخه از بوی تریاک عاصی شده بود
اجاره خونه هم ،که همیشه عقب تر از روز موعود بود
اون بنده خدام چاره ای نداشت ،فلکه آب خونرو می بست
خیلی مومن بود (آقای صمدی).
شاید همین بستن آب اونو یاد صحرای کربلا مینداخت، اصن واسه همین تند تند نذری میداد!!
چه روزایی بود...
چقدر کودکی دوره سخت و غیر گذاریه برای آدم
ازین جهت در آدم فرو میره که انتخابی نیست،قدرتی نیست.
چی میشد اگه یکم از درک الان وام داده میشد به اون روزا؟
گاهی دلم میسوزه ،نه از فقر و بدبختی که تجربه کردم ؛ از شدت ناتوانی اون روزا .
هرچی آدم بزرگ تر میشه انگار نسخه جدیدش ،آدم قبلی رو دفن میکنه ؛ شایدم میسوزونه و فقط خاکسترش رو نگه میداره
از خاکستر کودکیام فقط یه گرد و غبار مونده ،نمیدونم مابقیش کجاست!
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
پس چرا آگاهی از این قصه مارا نیست
مطلبی دیگر از این انتشارات
دست و پا خواهم زد در این مرداب!
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه های لبخند
مطلبی دیگر از این انتشارات
نگاه مرگبار