هر وقت بازگشتم، خداحافظی کن...

بازمیگردم؛ قول میدم!
بازمیگردم؛ قول میدم!

+: من باز می‌گردم،

قول میدهم!

فقط چند روزی را باید به نبودن هم عادت کنیم...

راه برگشت را پیدا خواهم کرد!

--: باز میگردیم ولی به چه قیمت؟

ما همه چیز را از دست داده‌ایم!

فقط میتوانیم وانمود کنیم و بخندیم به چراغی

که پشت در سوسو می‌زند و بگوییم:

همه چیز خوب است...

+: قول میدهم؛ درست می‌شود!

به من اعتماد کن...

--: قول می‌دهی همان صبحی که برگردی،

نفس هایم دست نسیم صبح نباشد؟

قول می‌دهی چشمهایم با شبنم صبح باز بشوند؟

و قول می‌دهی مثل همیشه حالم را بپرسی و من،

بتوانم بگویم دوستت دارم؟

+: من... با دست خالی، میسازمش؛ تو فقط آرام بمان!

اگر تمام کاشی های این دنیا هم خاکستر بشود،

آسمان دود شود و ابر، سنگ شود،

باز هم از بوی چای هر صبح،

راه برگشت را پیدا می‌کنم؛

من هنوز خیلی چیزها دارم که باید نجاتشان بدهم!

--: من از خداحافظی می‌ترسم؛...

+: پس مثل روزهایی که می‌نوشتم دوستت دارم و تو،

از شدت خستگی با لبخند خوابت می‌برد،

و صبح، دوباره سبز می‌شدی و میخندیدی،

برایم لبخند بزن!

با هر سلام خورشید، آن بالا را نگاه کن و دستی تکان بده؛

میبینمت و در آغوشت میگیرم.

صدای سلامم بلند خواهد بود و تو،

هر وقت بازگشتم، خداحافظی کن...