دانشجوی زبان انگلیسیم اما دستی در نوشتن دارم؛ داستان های کوتاه و متن های تک صفحهای:)
هر وقت بازگشتم، خداحافظی کن...

+: من باز میگردم،
قول میدهم!
فقط چند روزی را باید به نبودن هم عادت کنیم...
راه برگشت را پیدا خواهم کرد!
--: باز میگردیم ولی به چه قیمت؟
ما همه چیز را از دست دادهایم!
فقط میتوانیم وانمود کنیم و بخندیم به چراغی
که پشت در سوسو میزند و بگوییم:
همه چیز خوب است...
+: قول میدهم؛ درست میشود!
به من اعتماد کن...
--: قول میدهی همان صبحی که برگردی،
نفس هایم دست نسیم صبح نباشد؟
قول میدهی چشمهایم با شبنم صبح باز بشوند؟
و قول میدهی مثل همیشه حالم را بپرسی و من،
بتوانم بگویم دوستت دارم؟
+: من... با دست خالی، میسازمش؛ تو فقط آرام بمان!
اگر تمام کاشی های این دنیا هم خاکستر بشود،
آسمان دود شود و ابر، سنگ شود،
باز هم از بوی چای هر صبح،
راه برگشت را پیدا میکنم؛
من هنوز خیلی چیزها دارم که باید نجاتشان بدهم!
--: من از خداحافظی میترسم؛...
+: پس مثل روزهایی که مینوشتم دوستت دارم و تو،
از شدت خستگی با لبخند خوابت میبرد،
و صبح، دوباره سبز میشدی و میخندیدی،
برایم لبخند بزن!
با هر سلام خورشید، آن بالا را نگاه کن و دستی تکان بده؛
میبینمت و در آغوشت میگیرم.
صدای سلامم بلند خواهد بود و تو،
هر وقت بازگشتم، خداحافظی کن...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهنوشتروزِپنجاهوهشتم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزمرگی ...
مطلبی دیگر از این انتشارات
°•مرثیهای برای واژهها•°