همه چیز یک حباب است

تا به امروز، تقریبا هر روزش دنبال این بودم که سر دربیارم. از سازوکار دنیا سر در بیارم، از وسعتش، از گوناگونی‌ش و...

چرا؟

چون حس میکردم خیلی از واقعیت دنیا دورم. فکر میکردم مثل یه گیاه ۱۰ سانتی نحیفم در گوشه ترین قسمت جنگل و هیچوقت نمیتونم بفهمم وسعت جنگل چقدره یا از بالا چطور دیده میشه و چه گیاهانی توش هستن..

همیشه حس کمبود فهم داشتم و این منجر می‌شد به عطش درونی بسیار و کمالگرایی زیاد توی رفتارهام.. فکر میکردم با هر کسی که رو به رو میشم، اون جنگل رو دیده و قلبش رو گشته. برای همین تلاش میکردم همه‌ی رفتارهام رو صیقل بدم تا هم به خرد زیادش احترام گذاشته باشم! و هم با این پوشش خوبی که ساختم، بتونم همه‌ی جنگل رو بفهمم و بالاخره یه روزی یه درخت تنومند و باتجربه و ریشه دار، دیده بشم.

فکر میکردم یه آدم که سی سالگی رو رد کرده، رازهایی کشف کرده و دقیقا بلده که مو به موی روزهاش رو چطور زندگی کنه. شاید خنده دار باشه ولی من یه بار از بابام پرسیدم که آیا نون خریدن آداب خاصی داره یا نه.(فکر نکنید کوچیک بودم، همین چند هفته پیش.)

این طرز فکر تا آخر دوران دبیرستانم دقیقا همینطور بود. انگار چون من بچه مدرسه‌ای‌ام، جزء جامعه محسوب نمیشم و تقریبا همه‌ی افراد بزرگتر از خودم رو جوری میدیدم که انگار یه رازی رو کشف کردن و منم باید عمری ازم بگذره تا وارد گروهشون بشم..

بعد از دبیرستان هنوز همینطور فکر می‌کردم ولی به طور فعال تر؛ انگار که الان کم کم وارد روندی شدم که قراره من رو تبدیل کنه و دری به سوی جهان ماوراء به روم باز بشه..

اشتباه میکردم. هیچ اتفاقی نیفتاد.

هیچکس نمیدونه داره چیکار میکنه،

یا اصلا جنگل چیه و خودش کیه..

یا بهتر بگم، من هیچوقت گوشه‌ نبودم. من توی قلب بودم.

هیچ مرزی بین من و جهان زنده وجود نداشت، فقط یه حباب بود که خودم ساخته بودم. من دقیقا توی دل این ساز و کارها بودم، مسئله اینه که هیچ سازوکار پیچیده‌ای وجود نداره.. همه مثل من، تا یه حدی از زندگی رو تجربه کردن و تا یه شعاع مشخصی دانش دارن. تقریبا همه‌ی آدما زندگی های ناقصی دارن و حداکثر تا ۵ سال آینده‌شون رو میتونن تصور و پیش بینی کنن.

من فکر میکردم پدربزرگ هام مثل استاد اوگ‌وی، بعد از ۷۰ سال زندگی، خردی دارن که من حتی نمیتونم بهش نزدیک بشم. ولی راستش دروغه.. نمیگم که آدم های مسن نادونن؛ اما رفتارهاشون، سیاست هاشون، و دایره‌ی آدم های دورشون، چیزی نبود که باهاش ناآشنا باشم.. بیشترین توصیه‌ای که از این افراد شنیدم این بوده که برای خودت زندگی کن و کارهایی که دلت میخواد رو انجام بده.. یه طورایی انگار که اونا هم توی حبابشون گیر افتاده بودن ولی حالا که به آخرهای عمر طبیعی نزدیکن، فهمیدن که هیچوقت قرار نبوده خود به خود بترکه...

استاد اوگ‌وی
استاد اوگ‌وی

یا مثلا، من فکر میکردم که تخیل فیلم سازها بی نهایته و امکان نداره من بتونم مثلشون فکر کنم.. ولی وقتی تعدادی از فیلمای استودیو مارول که همه میگفتن "خداست" رو دیدم، شدیدا توی ذوقم خورد.. فیلم هاش قشنگ بود ولی سناریوها خیلی ساده تر از تصورم.. مثل همیشه نجات دنیا و وجود داشتن چندین دنیای دیگه(که من هیچ خلاقیتی توی خلق اون دنیاها ندیدم) توی کیهان و یه سری قهرمان که اصلا معلوم نیست از کجا انقدر بهشون الهام میشه و همیشه آخرش موفق میشن..

من می‌ترسیدم. از اینکه جایی اشتباهی کنم و دیگران بهم بخندن، از اینکه اشتباهی بفهمم، اشتباهی برداشت کنم و حرکاتی انجام بدم که به این دنیای از نظرم پیچیده، نیاد.

تا قبل از اینکه رانندگی کنم، فکر میکردم راننده ها جادوگرن. تا قبل از اینکه آشپزی کنم، فکر میکردم آشپزها جادوگرن. تا قبل از اینکه درآمدی داشته باشم، فکر میکردم شاغل ها جادوگرن. من همیشه آدما رو از پشت لنزی میدیدم که میگفت: تو هیچ ایده‌ای نداری که اونا از درون چه حسی دارن.

هی که رفتم جلو دیدم که تجربه‌شون کردم ولی خودم تغییر خاصی نکردم.. شاید بلوغ همینه، فقط تجربه کردن.

شاید هیچوقت قرار نیست احساساتم، بینشم و توانمندی هام یهو عوض بشه و احساسی جادویی توی رگ هام داشته باشم که نشونه‌ی بلوغ و حقیقی شدنمه..

شاید هیچکس همچین احساسی نداره.

این روزا، هر آدمی که توی خیابون میبینم بهش فکر میکنم.. انگار آدم ها و فکر هاشون و مشکلاتشون برام قابل فهم تر و ساده تر شدن..

به مغازه دارها فکر میکنم، آیا اصلا میدونن دارن چیکار میکنن یا صرفا باتوجه به بازخوردهای مشتری‌های مختلف این الگوهای رفتاری توشون نهادینه شده و به قول خودشون مشتری شناس هستن؟ به راننده‌های ماشین های خیلی گرون فکر میکنم، این ماشین اصلا بهشون اون حسی که تصور میکنم میده؟ صندلی هاش نرمه، دنده خیلی روون عوض میشه، گاز و ترمزش حساسه، امنیتش بالاست، توی کم صدا ترین حالته، یکم از بالاتر خیابونو میبینی.. خب دیگه چی؟

به مادرها فکر میکنم، به بناها، نوجوون ها، پیرها، زوج ها و...

به وارن بافت و زاکربرگ و ایلان ماسک فکر میکنم(البته اینا رو تو خیابون ندیدما)، آدمایی که از وقتشون درست استفاده کردن، درست چیه‌؟ احتمالا همون تحصیلات و تجارت و اقتصاد و جامعه شناسی. الان به نظر دنیا، این افراد تو سطح بالای جهانن، ولی اگه ازشون بپرسی ده سال دیگه چه خبره میتونن بهت بگن؟ عمق زندگیشون چقدره؟ تو بگو پنجاه سال بی وقفه دنیا رو مطالعه کردن.. مگه دنیا چیه؟ همین خود ماییم..

به سلبریتی ها و چهره هایی که هر روز دفعات زیادی میتونیم ببینیمشون، کسایی که یه چیزایی میخونن و بقیه بهش گوش میدن، یه نقش هایی رو جعل میکنن و بقیه تماشاشون میکنن و ازشون تقلید میکنن..

به دانشمندها، نویسنده ها، فیلسوف ها و... به همه کسایی فکر میکنم که هر کدوم یه قطره از دریایی رو ساختن که ما بهش میگیم «جهانمون». جنگل تشکیل شده از همین هاست؛ آدم های عادی‌ای که بلد شدن یه کار جدیدی(نه لزوما سخت) انجام بدن تا بخشی از دنیا باشن.. اما در نهایت اونا هم تجربه‌ی خودشون رو دارن. و یه ایدئولوژی مشخصی برای زندگیشون.. نه اینکه دقیقا بدونن دارن چیکار میکنن. اونا از نتیجه‌ای که کارهاشون داشته الگوبرداری کردن و "روشی" برای خودشون پیش گرفتن.. ولی اگه دنیا عوض بشه، شاید دیگه ندونن باید چیکار کنن..

اینجا و نداشتن هیچ اضطرابی درمورد آینده....
اینجا و نداشتن هیچ اضطرابی درمورد آینده....

همه‌ی آدم ها مشغول یه کاری‌ان و تو سطح معمولی‌ای از درک دنیا به سر می‌برن؛ و باز هم زندگی میکنن و پیر میشن..

من دیگه نمی ترسم؛ نه از اینکه یه گیاه کوچیک باشم میترسم، نه از بزرگی جنگل.

از اینکه اشتباه کنم نمی‌ترسم و از اینکه چطور بهترین باشم و بهترین بودن رو حفظ کنم، اضطراب نمی‌گیرم.. چون هیچکس نمیدونه دقیقا اشتباه چیه و معیار بهترین بودن چیه..

من جای خودم رو توی دنیا پیدا کردم، و اون «هیچ‌جا»ست. خودم تصمیمش رو گرفتم. میخوام مثل یه کرم شب‌تاب توی اون جنگل و هر جا که بخوام دیده بشم، بالای جنگل حرکت نمیکنم، نه چون نمیتونم، چون که میدونم هیچ فرقی نداره، همه مثل همدیگه‌ن.. مهم این نیست که بین گیاه های جنگل تعریفی داشته باشم یا نه، ولی خودم میتونم خودم رو تعریف کنم و این تعریف دقیقا همون چیزیه که بقیه هم از من میبینن..

هرجوری زندگی کنی، حق داری. چون کسی نمیدونه قوانین دنیا چیه، آدما قوانین رو از روی همدیگه میخونن.


سلام به فرهیخته ترین و جذاب ترین آدمایی که دیدم و به طرز تعجب برانگیزی همه‌شون توی ویرگول جمع شدن! حالتون چطوره؟ جداً دلتنگ اینجا بودم.

پی‌نوشت: البته منظور من از پست این نبود که قوانین و چارچوبای اخلاقی‌ای که برای حفظ زندگی جمعی تعیین شده، بیخود هستن.. منظورم فقط این بود که زندگی اونقدرا هم روشمند نیست که برای فهم هیچ‌چیز، وقتمون رو تلف کنیم و افکارمون رو زندانی کنیم..