"وقتی قلم بر کاغذ نشست..."

گفتم: رَوم به یک آرام‌جای که تمام حرف هایم از آنجا جان گرفته بود . دریغا، تمام کاغذ های دفترم، از سفیدی پاک بخاطر بی خویشتن شدن قلم، سیاه‌بخت شدند. از میان آن کاغذ های ملال انگیز گویا کاغذی، جامه سفیدی بر تن داشت و گفتم: "حال که قلم اینجاست، کاغذ هم هست . غفلت کردن از نوشتن، تباهی عمر است."

🌱"وقتی قلم بر کاغذ نشست"🖋
🌱"وقتی قلم بر کاغذ نشست"🖋

قلمم بر دفتر آوای واژگان می گذرد

پرسشی بر کاغذِ ذهن جای می‌گیرد

که روزگار چون می گذرد؟

نوشت : "وقتی که آسمان ذهن من شب شود

باران نومیدی بر قلب ها ببارد

مهر با مهتاب دل جدا کند

داغی چای، خاطرات را بسوزاند

قلم، از نوشتن احساسات ناگزیر شود

گذشتهٔ ولگرد، در ذهن آدم گدایی کند

گویند که روزگار این چنین می‌گذرد

ذره ذره، آرام آرام

تا قلم ، جوهر تمام کند همچون جانی خَسته."

تا قلم ، جوهر تمام کند همچون جانی خَسته..