نویسنده ی رمان غده
رمان ترسناک"غده" قسمت اول

مقدمه:
آن شب باران سنگینی می بارید مردی سعی داشت از عرض خیابان عبور کند خیلی از ماشین ها چهار راهنما زده بودند و با سرعت کمی رفت و آمد می کردند.
مرد بلند قامت بود کت و شلوار سفید به تن داشت دست و پاهای لاغر و کشیده ولی شکم بزرگی داشت که باعث می شد حین راه رفتن بلنگد در حالی که دستش را چون زنان حامله پشت کمرش نگاه می داشت عرض خیابان را پیمود و به زحمت خودش را به آن سوی خیابان رساند.
-"سریع تر راه برو!" مرد بلند قامت به سرعتش افزود یک خیابان دیگر را هم با تمام خطراتش رد کرد و وقتی به محل خلوت رسید به دختری که از کنارش رد شد نگاه کرد.
-" همین خوبه؟"
-" ولی این نامزد داره دستش حلقه رو نمی بینی؟ باید بی خیالش شی" صدایی که به گوش می رسید با خشم غرید" میگم همین خوبه... همین خوبه" مرد نفس عمیقی کشید گفت" این دفعه نه...نباید این کارو باهاش بکنیم" مرد از سرعت قدم هایش کم کرد تا دختر از او دور شود.
-" احمق داری چیکار میکنی؟ باید هرچه زودتر بهش برسی...عجله کن...زودباش محمود..." محمود به دختری که داشت از او دور می شد نگاه کرد و سپس کاملا ایستاد.
-"لعنت به تو لعنت به تو مرد...شب وقتی از درد به خودت می پیچی مجبور میشی به حرفم گوش کنی...ولی کور خوندی دیگه به کارتن خواب ها و بچه های ولگرد راضی نمی شم...من یه چیز بهتر می خوام"
محمود لبخندی بی رمق روی صورتش کاشت و سپس آرام قدم برداشت عرض خیابان دیگری را پیمود و وارد کوچه ی تاریک و باریکی شد کلیدش را به زحمت از درون جیبش خارج کرد و آنرا درون قفل دری فلزی فرو کرد چرخاند و در را هل داد وقتی وارد حیاط خانه شد به خانه ی کوچک و فسقلی اش وسط حیاط کوچک نگاه کرد خانه اش اینجا بود.
-"دوباره اینجا..."
محمود وارد خانه اش شد و لامپ را روشن کرد یک آشپز خانه ی دو سه متری ان سمت خانه قرار داشت که یک حال شش هفت متری آنرا از در ورودی جدا می کرد یک تلوزیون کوچک روی پخش کننده ی فیلم قرار داشت و کلی فیلم هندی هم روی زمین پخش بودند.
-" زود باش...الان شکمم رو با یه چیزی سیر کن...بعدش شب میریم سراغشون" محمود به زحمت خودش را به آشپزخانه رساند در یخچال را باز کرد.
-"بزار ببینم چی داری؟" محمود سرش را پایین انداخت و پایین را نگاه کرد سپس گفت" هرچی میخوای سریع بهم بگو بردارم"
-" یکم میوه بردار محمود...یکم میوه!" و سپس خندید محمود سبد میوه ی گندیده را از داخل یخچال خارج کرد و رفت رو روبه روی تلوزیون کوچک نشست.
-" شعله محمود...من عاشق اون فیلمم روشنش کن" محمود تلوزیون را روشن کرد و وارد فایل دیویدی پلیر شد و شعله را پخش کرد مردی بدون دست در حالی که روی بلندی ایستاده بود به چهره ی مخاطب خیره شده بود جبار سینگ هم نگاهش می کرد صدای خنده ای داخل خانه شنیده شد.
-"لباست رو در بیار محمود...اینطوری راحت نیستم ...بجنب" محمود که چون یک عروسش خیمه شب بازی حرکت می کرد کتش را در آورد و سپس دکمه های پیرهن سفیدش را یکی یکی باز کرد آنرا هم از تنش در آورد و در حالی که بالا تنه اش برهنه بود و فقط کلاه لبه دار سفیدی به سر داشت به تلوزیون خیره شد دنده هایش بیرون زده بودند روی سینه اش انبوهی موی سیاه فر خورده بود.
شکمش ولی به شکل غیر طبیعی بزرگ بود و روی آن یک صورت زشت و یک دست ناقص روییده بود در حالی که با ولع سیب را با دست ناقص و کوچکش بر می داشت آنرا به دهانش نزدیک می کرد و می خورد.
امیرحسین نصیری با افتخار تقدیم می کند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان تک پارتی" سوالی که بیل را به کشتن داد"علمی تخیلی
مطلبی دیگر از این انتشارات
رمان ترسناک "غده" قسمت دوم
افزایش بازدید بر اساس علاقهمندیهای شما
فراموشی معنا، مسئولیت بقا