کتاب ممنوعه از هرمان هسه



کتاب ممنوعه از هرمان هسه

وقتی مشغول خواندن کتاب داستان دوست من از هرمان هسه بودم، در مقدمه‌ی مترجم آقای سروش حبیببی چنین نوشته بود:

ترجمه‌ی اثر بسیار زیبای او(منظور هرمان هسه)، نارتسیس و گلدموند، بیش از ده سال است که منتظر تجدید چاپ است.

برای من که همیشه به دنبال کوچک‌ترین نکات مربوط به کتاب‌ها هستم این سوال پیش آمد که یک کتاب آن هم از یکی از بهترین نویسنده‌ها که جایزه‌ی نوبل ادبیات گرفته و همچنین وقتی مترجم خوبی مثل آقای سروش حبیبی آن را ترجمه کرده است، چرا بایستی بیش از ده سال منتظر تجدید چاپ بماند. و این باعث تیز شدن شاخک‌هایم شد.

سری به برنامه‌های طاقچه، فیدیبو و کتابراه زدم اما اثری از این کتاب پیدا نکردم. به چند کتاب‌فروشی بزرگ مشهد هم زنگ زدم اما آن را موجود نداشتند. در نهایت چرخی در اینترنت زدم که دیدم این کتاب با ترجمه‌های دیگری هم موجود است ولی ترجمه‌ی سروش حبیبی را ندارند. در نهایت نگاهی به سایت دیوار و ترپ انداختم که در اولی موجود نبود و در دومی هم بیشتر دست دوم این کتاب را داشتند و یا با ترجمه‌های دیگر. اما همان طور که می‌گویند جوینده یابنده است، دست از جست و جو بر نداشتم. برایم مهم بود که این کتاب را حتما با ترجمه سروش حبیبی بخوانم به این علت که قبلا هم کتاب‌های خوبی از این مترجم خوانده بودم و به نظرم آقای سروش حبیبی همیشه به متن اصلی وفادار بوده است و یا حداقل ترجمه‌های او کمتر زیر تیغ سانسور رفته‌اند و مطمئن بودم اگر این کتاب هرمان هرسه را با ترجمه‌‌ی دیگری بخوانم هیچ وقت منظور اصلی نویسنده را درک نخواهم کرد. در آخرین مرحله کمی ناامیدانه به دنبال این عنوان در سایت کتابخانه‌های عمومی مشهد گشتم و در کمال ناباوری دیدم که نزدیک‌ترین کتابخانه آن را موجود دارد. اما زیاد هم خوشحال نشدم، چون معمولا پیش می‌آید که کتابی در سایت موجود باشد اما خود کتابخانه بنا بر دلایلی آن را در قفسه نداشته باشد.

با کمی دلهره و اضطراب به کتابخانه مراجعه کردم و وقتی چشمم به کتاب افتاد بسیار خوشحال شدم. شاید هرکسی نتواند جنس این خوشحالی را درک کند، آن هم در زمانه‌ای که می‌شود فیلم‌های غیر سانسور شده را با زیرنویس فارسی به راحتی بدست آورد، پیدا کردن یک کتاب که قسمت‌های مهم آن حذف نشده یا اینکه اصلا اجازه انتشار نداشته باشد، کاری بس دشوار و پرهزینه است.

قسمت قشنگ ماجرا مربوط به این می‌شد که کتابی که در دست داشتم چاپ اول و زمان انتشار سال ۱۳۵۰ بود. این یعنی کتاب تقریباً بدون هیچ سانسوری وارد بازار شده و دست اول است. از همه مهم‌تر موجود بودن چنین کتابی و با سال چاپ قبل از انقلاب در یک کتابخانه عمومی جایی بس حیرت بود و چه خوب که این کتاب تا الان توانسته تا این زمان و در این شرایط دوام بیاورد و خود را به مشتاقان بنمایاند. برای من که مطالعه جزوی جدایی ناپذیر زندگی‌ام شده است و جز خواندن در انزوا، تفریحی و سرگمی دیگری ندارم، پیدا کردن چنین کتاب‌هایی کمتر از پیدا کردن یک گنج نیست.

معرفی کتاب

قصد معرفی تخصصی کتاب را ندارم زیرا سواد من در این حد نیست که بخواهم چنین کتاب ارزشمندی را معرفی و تفسیر کنم. بیشتر قصدم این است که به شرح تاثیر این کتاب بر خودم بپردازم اما برای اینکه خواننده درک بهتری از آنچه پس از خواندن این کتاب بر من گذشته است داشته باشد، چه بهتر که به صورت کلی شرحی از آن را بیان کنم تا شاید خواننده هم ترغیب شود و آن را مطالعه کند البته اگر مثل من خوش‌شانس باشد و بتواند نسخه‌ی بدون سانسور و اصلی را بخواند.

دو دوست، یکی استاد و یکی شاگرد

داستان پیرامون دو دوست شکل می‌گیرد که با هدف ظاهراً مشخصی وارد صومعه شده‌اند ولی در ادامه راه‌شان از هم جدا می‌شود. نارتسیس با اینکه هنوز در سن نوجوانی است ولی در مقام یک معلم به تدریس لاتین در صومعه مشغول است و جزو نوابغ محسوب می‌شود. دیگر راهبه‌ها چشم دیدن این نبوغ را ندارند و حتی گاهی به خاطر زیبایی که دارد، از نگاه‌های سنگین جنسی رنج می‌برد. همه چیز در صومعه روال عادی خودش را طی می‌کند تا اینکه شاگردی جدید به نام گلدموند وارد می‌شود.

نارتسیس و گلدموند از همان ابتدا به یکدیگر علاقه‌مند می‌شوند اما نه علاقه‌ی جنسی. اما نارتسیس که از گلدموند بزرگ‌تر است جانب احتیاط را رعایت می‌کند و علی رغم میل باتنی‌اش مجبور است زیاد به او نزدیک نشود. اما در نهایت نارتسیس موفق می‌شود دوستش گلدموند را راهنمایی و راه او را از صومعه جدا کند.

گلدموند که می‌فهمد که آینده‌ی او جایی جز بودن در صومعه است، از آنجا فرار و زندگی جدیدی را شروع می‌کند. او تبدیل به ولگردی می‌شود که در هیچ سرزمینی متوقف نمی‌شود. در این راه حوادث و ماجراهای زیادی را تجربه می‌کند، همچنین به خاطر چهره زیبا و اخلاق کاریزماتیک خود، زنان و دختران زیادی را به خود جلب می‌کند. لذت‌های جنسی زودگذر و رابطه‌های عاشقانه‌ی ناپایدار، بخشی از سفرنامه او می‌شود. اما در تمام این سال‌ها که گلدموند در حال کسب تجربه‌های جدید با زنان مختلف است، دوست او نارتسیس در صومعه، پله پله در حال رشد و چیره شدن بر نفس خود است تا خود را برای ماموریتی که برای آن وارد صومعه شده است، آماده کند. اما دست سرنوشت بعد از سال‌ها دوباره این دو دوست را مقابل هم قرار می‌دهد. گلدموند لذت جویی و بی‌پروایی‌اش را تا جایی پیش می‌برد که او را در اتاق زن حاکم شهر دستگیر و به مرگ محکوم می‌کنند. نارتسیس که به طور اتفاقی در آنجا حضور دارد، موفق می‌شود گلدمند را از مرگ نجات دهد و او را با خود به صومعه می‌برد.

در هنگام خواندن، بغض گلویم را می‌فشرد

هرچند در تمام طول خواندن کتاب همیشه احساسات عجیبی را تجربه می‌کردم اما تاثیرگذارترین قسمت آن مربوط به بخشی است که گلدموند در بستر مرگ است و نارتسیس پس از سال‌ها و حال که دیگر پیر شده است دهان به اعتراف می‌گشاید و از عشق خود به گلدموند می‌گوید، اینکه در تمام این سال‌ها به او فکر می‌کرده و او را دوست داشته است. با خواندن این قسمت اشک از چشمانم جاری شد و بغضی سنگین در گلویم احساس کردم. دلم می‌خواست می‌توانستم راحت گریه کنم اما این کار دشوار بود و فقط این سیل اشک‌ها بودن که پاسخ احساسات سرکوب شده‌ام را می‌دادند.

دوباره یادم آمد که من هم یک انسان هستم، نیاز دارم از صمیم قلب دوست داشته باشم و همچنین دوستم داشته باشند. فرقی ندارد که چه کسی باشد، مرد یا زن، مهم عشق و علاقه است که بایستی روح تشنه‌ی انسان را سیراب کند و من انگار هیچ وقت این عشق و دوست داشتن را تجربه نکرده‌ و در تمام این سال‌های عمر ناچیز، احساساتم را سرکوب کرده‌ام. البته این را هم باید گفت که هرکسی لایق این عشق نیست چون اگر آدم اشتباهی را دوست داشته باشیم باعث می‌شود نه تنها ضرر کنیم بلکه اعتمادمان به آدم‌های لایق را هم از دست بدهیم.

خواندن این کتاب باعث شد که بار دیگر زندگی‌ام را مرور کنم، اینکه چرا نتوانستم عشق بورزم و چرا اکنون فردی تنها هستم. البته دوستانی پیرامون خود دارم ولی کسی که واقعا او را دوست داشته باشم و عشق او در درونم ریشه داشته باشد، پیدا نمی‌کنم. هرچند نمی‌توانم خود را به طور کامل مقصر بدانم. بالاخره از یک انسان خام نمی‌شود انتظار زیادی داشت ولی افسوس که وقتی هم پخته می‌شویم، خیلی از فرصت‌ها از دست رفته‌اند.

۲ خرداد ۱۴۰۵