همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
تولد ماه
در غروب دلگیر پاییزی به تماشای سقوط برگ های خشکیده نشسته بودم و تنها منبع نور، دایره نورانی عظیمی بود که هرچه میگذشت بیشتر خودش را از من پنهان میکرد.
پاهایم در رودخانه آشنایی که پیش رویم بود خیس میخوردند. سطح آب روشنایی را منعکس میکرد؛ اما عمق رودخانه پشت تاریکی آب پنهان شده بود. در واقع در اولین نگاه مانند یک آیینه شفاف بود. پس از آن، کافی بود کمی از چیز هایی که همه آدم ها میبینند دور شوی تا از نگاه خودت واقعیت را ببینی؛ تیرگی بستر آب. من دیدمش. و شاید تنها چیزی بود که میدیدم.
سال ها بود که یک غروب همیشگی را میدیدم که هیچ وقت به طلوع امتداد نمییافت. و حالا منتظر سرنوشتی مانده بودم که همیشه به چشم میدیدم و راهی برای تغییرش نبود؛ شب.
شب های دنیای من نه ماه داشت، و نه ستاره ای. شب های من مثل سیاهی قبل از آفرینش، بویی از نور نبرده بود.
تاریکی مرا نمیترساند؛ شاید به آن عادت کرده بودم. آن ترس کابوس های شبانهام برای خاطراتی بود که از خلاء هم سیاه تر بودند؛ خاطراتی که با فرا رسیدن شب، به جای ماه طلوع میکردند و به جای روشن کردن شب، آن را سیاه تر میکردند.
خاطرات... و آن جیغ ها. که صدایشان از هیچ جا در همه جا میپیچید. به طوری که گاهی شک میکردم به این که شاید صدا از خودم باشد. و جیغ ها در سرم میافتادند و مته به دست مغزم را سوراخ میکردند؛ تذکر، سرزنش، ناکافی بودن.... و هربار گوش هایم را سفت میگرفتم؛ اما انگار صدا جایی در درون من بود و هیچ گاه قرار نبود به پایان برسد.
و باری دیگر شب فرا میرسید. هر چیزی که در اطرافم میدیدم همراه با گم شدن خورشید، محو میشدند؛ درختان کاج، سبزه ها، گل های زیبای میخک، و صدای آب. دیگر آب را حس نمیکردم. سبک شده بودم و این بی سابقه بود. صدا ها فرار میکردند؛ حتی جیغ های پی در پی خاطرات... و از دور... و ناگهان از دور نوری نمایان شد؛ درست در جایی که رود به پایان میرسید و درست پشت درختان. و من دوییدم. مانند انسانی که بعد از سال ها خوردن آب گلآلود، آب روان چشمه را یافته است.
ماه بود که میدرخشید؛ پس از سال ها. ترسیده بودم که مبادا از دستم در برود؛ چون بی شک این پاداش مقاومتم بود. و من دوییدم؛ به سویی که رود امتداد نیافت و آن سوی درخت.
همه چیز ناگهان به پایان رسید و من رسیدم... خلاء و ماه... من و خلاء و ماه. میتوانستم به ماه دست بزنم و این باور نکردنی بود. چشمانم را با دستان بی رمقم مالیدم تا مطمئن شوم سراب نیست؛ نبود.
دستانم را پیش بردم و... ماه! بدن سرد و خاکی اش را لمس کردم و او لبخند زد. کمی قلقلکش دادم و صدای خنده اش در فضای پوچ اطراف پیچید. و چشمانش... نور بود و نور و نور.
قلبم به سینهام میکوفت و قفسه سینهام میلرزید. قطره اشکی از چشمانم به روی گونه هایم افتاد و بعد، آن قدر پیش رفت تا موفق شد گردنم را قلقلک دهد. من هم خندیدم. همان لحظه تمام خاطراتم پاک شد. و من چیزی یادم نمیآمد جز چشمان ماه.

پ.ن: نزنم تو ذوقتون، ولی ماه هیچوقت جای ثابتی نمیمونه دخترک هنوز بلد نیست با ماه پرواز کنه... (*بالا انداختن شانه به نشانه این که تقصیر من نیست تقصیر سیروسه)
میدونم توقع بزرگیه که پست هام رو دنبال کنی؛ به قول خودت که هیچ وقت، وقت نداری. حالا هم که اصلا من رو نمیشناسی. منم ادعا نمیکنم که میشناسمت؛ چون واقعا حس میکنم دیگه اون آدم نیستی. راستش نمیدونستم ریش درآوردن میتونه رو شخصیت تاثیر بزاره. ولی به هرحال چون میدونستم آدمی وجود داره به فلان اسم که روز تولدش 24 بهمنه و قدش هم طبق آخرین داده ها 187 عه، وظیفه دونستم که تبریک بگم... این متنم کادوی تولدت؛ چون....


برای همین:)
پ.ن: به کادویی که از پارسال منتظره که تو یه وقت مناسب خودشو بهت نشون بده چی بگم؟:)
و دیگه هیچ کدوم از اونا تکرار نمیشه. نه من، و نه تو... مگه نه؟ باشه اما افسوس! گذشته ها برای من تموم نشده... به هرحال هنوز تو شوک واقعیتم؛ یه واقعیت تلخ با چاشنی دروغ! و من فقط یه آدم احمقم؛ درست مثل گذشته ها و هیچ تغییری هم نکردم (کاش منم یه ریشی در میاوردم تا شاید تحولی تو زندگیم ایجاد میشد)
به دنیا اومدنت مبارک... مرسی که فرصت آشنا شدن بهم دادی..:)
مطلبی دیگر از این انتشارات
آدمِ ناشناسِ خاطراتِ تیره و تارِ من
مطلبی دیگر از این انتشارات
فراتر از کالبد
مطلبی دیگر از این انتشارات
انعکاسِ چشمان یک نهنگ