ممنتو موری: ممنتو آموریس!

«بین پائیز و‌ زمستان، شب‌های عجیبی هست که ناگهان، انگار از هیچ، نسیم گرم مرطوبی می‌وزد، نوعی آهِ به تأخیر افتاده‌ی تابستان.»

این را ناباکوف می‌گوید در شاه، بی‌بی، سرباز. و بله. پائیز آمد. های سرونازم. های سروناز روزهای متعسرم. بانوی پیر غروبانِ خیالم، زمانی که خورشیدی برای تابیدن بر این سودا نمانده. زانوانم در بغل پوسیده و نَمی نمانده به جای جایِ حدقه‌هایم. شمایل دربان تو دل از باغستان انزوا برد. از دروازه بلوا گذشتی. تو آمدی که پائیز از مرزِ گیتی داخل بی‌آید. اگرچه من، این منِ شوریده جان، دهانم کف کرد آنقدر که با صدای نحسی بخواندم: آمده‌ام تو به داد دلم برسی..! جان مرا خزان کن از تن. ممات پائیزانه‌ام را به هستی چه باک؟ مرا سوگواری کن. به پروردگارت بگو که او از چهارسویِ دوار گذشت که تتمه‌ی مهرگان شود. و هیچ از خودت پرسیده‌ای منِ پائیز فراری را چه به جان به کفِ پائیز دادن؟ آخ. هوار نکن سروناز. صفیر تُرد حنجره‌ات لطیف است. می‌شکند. می‌دانم. آنقدر پائیز پائیز نالیدم که گوش‌هایت عبوس شدند. بر من ببخش. عقده‌گشائیست. خرامیده‌ام در نرمه‌ای سرما، شعر می‌سوزم، شامه پر از چای می‌کنم که چندی‌ست روی اقبالم به دم افتاده. شرق بهشت می‌خوانم سروناز. هزاراُمین‌بارِ نامتوالی. و تو می‌دانی که حکمت بازگشتن به سالیناس، تابستان را لاجرعه سر کشیدن بود. خودم را می‌بینم. تکه چوبی شده‌ام در دستان ساموئل. خرامیده‌ام در زبری آهنگین دستانش. قوز می‌کند. مرا میخ می‌نوشاند. من سیراب می‌شوم! و زیر سایه ستبرِ لبخندش، لی عزیز را می‌بینم؛ تابستان زیر قدم‌های شرقی‌اش، استخوان می‌ترکاند. افسار داکسولوجی را به دست گرفته است و از دوردست‌ها به سوی ما می‌آید. پشت سرش، خداوند را می‌بینم. دره را به گهواره نشانده، تا گلوی خیس ابرها رسانده است. چه پیرامون مقدسی‌ست چنین پیه چوبینِ تنی بودن. چوب بودن. در سالیناس، چشم بر جهانِ بعدی گشودن. پائیز با جوازِ آدم چنین می‌کند سروناز. دیوانگی را در هاون می‌سابد و چاشتِ بامدادان می‌کند. در سفاهتِ ماهاگونی و شیرینی غوطه‌ور می‌شوم که حاشا اگر جز این عالمی را خواسته باشم. پائیز مرا دیوانه دوست دارد و من او را مجریِ جنون. می‌بینم که آرام شدی سروناز. این مَثلِ دردی دلپذیر است که میان گفته‌های ساموئل یافتمش؛ وقتی از خودش پرسیده بود: «آیا آدم هرگز فهمیده است مفهومش چیست.» و تو خوب فهمیده‌ای که من در این لحظه از نورستگی آرام نیستم. در سرشتم صدای سم اسبان می‌آید و هیاهوی نزول اسطوره‌ها. نتوانستم در تنهایی آدم بهتری باشم. «ارسطو تراژدی را والاترین تجلی هنر می‌دانست. چرا که انسان در تماشای سقوط یک قهرمان می‌لرزد، می‌گرید و از دل این رنج به پالایش روح می‌رسد. تراژدی روایتی‌ست نه برای تسلی بلکه برای بیداری جان، چرا که گاه حقیقت را نه در لبخند، که در اشک باید جست.» بیا سروناز. پیش آی که رادیو چهرازی گذاشته‌ام. جمشید هم هست. می‌توانیم برویم به دار المجانینِ سیمین و کفِ حیاط، ولوله برگان بی‌خانواده را به تماشا بنشینیم. می‌شنوی؟ های هایی در سرسرای عمر، طنین انداخته. التهابِ جگر من است یا احتراقِ قلب تو. شاید سرشک محنتِ پائیز است در خاکستریِ پرپرِ غروب. ابرها بهمن کرده‌اند. های های عرق کرده‌اند. اینطور نگاهم نکن سروناز. من هم زمانی سردسته ابرهای پائیز بودم. درویشی ابربان که دنباله‌های دامنش به پنجه بارانیِ فلک، بند بود. اما..که تمام فلسفه‌بافی‌های پیش از «اما» کشک است سروناز. اما این های های نه ندبه پائیز است و نه از دیده تو می‌ریزد. های هایِ من است که زندگی را برداشته. تو که ‌آمدی چوب پنبه بیرون پرید و راهِ ماتم تابستانی‌ام باز شد. به خاطرم آمد که من تمام تابستان و پیکره هامینش را اشکی ترشح نکردم. حالا به چشم‌هایم، این حدقه‌های زیر آوار مانده‌ مباهات می‌کنم. که امروز و پس از تشییع پیکر گرمِ هامین، از جاده بالا آمدند. تا اینجا. بر آماسِ فقدان دردها، های های می‌تپند. که گاهی می‌شود بی درد هم گریست. و سروناز نبودی ببینی بر بلندای تضرع، بانگی به میان آمد: ممنتو موری! می‌پرسی یعنی چه؟ می‌گویم: تراژدی. و می‌گویم: کاش بودی. اگر تو آنجا بودی‌ بیدادِ پائیز را چه نیازم بود؟ مرگ از ابری که از سرم گذشت، نزدیک‌تر بود. آشناتر. محجوب و خرامان، آنچنان که بر ریش سپید ساموئل نشسته بود. دست‌هایم را بگیر سروناز. مرا بدرقه کن. خاموش کن این فروزشِ بیخ را بر لی لیِ روحم. که از یک به دو می‌پرد از دو به شش و از شش به بی‌نهایت. قلبِ تخته زخمی کلاسِ اول هنوز با گچ زرد، خراشیده است: به سوی بی‌‌نهایت و فراتر از آن. سروناز حالا فهمیدی پائیز با آدمی چه می‌کند...به گمانم همه‌ی ما قربانی افسونِ مهرگانیم. دست‌هایم را می‌گیری. چشم‌‌هایت پیِ ورجلای ابرهاست. به جعدِ جاده شفقِ لبخند می‌پاشی و فریاد می‌زنی: ممنتو آموریس: به یاد داشته باش که عشق بورزی!

ممنتو موری : ممنتو آموریس!
ممنتو موری : ممنتو آموریس!

-‌ نوشت: «هرگز مگویید به پاییز ماوایم را. ‏اگر بداند کجایم، ‏گردباد را به سراغم می‌فرستد؛ ‏تا غم‌های زیبایم را با خود ببرد. تا حسرت‌های چشم سیاهم را برباید.

‏و آنگاه.. منِ عاشق ‏چگونه بی‌درد ببارم و تا مغز استخوان خیستان کنم؟» روی برگ نوشته بود. لای خزانی که خز نداشت. لای پائیزی که ورق نداشت .

- و در آخر، شرق بهشت بخوانید. شرق بهشت، بسیار بخوانید. سی‌ویک‌اُمین پایانِ هامین. در ندای ملوسِ نارنجی‌پوشان. بوسه بر مغز و استخوانتان .

:)
:)