من زنده موندم.

تولد هیجده سالگی ام نزدیکه کمتر از بیست روز دیگه که تو احتمالاً اون روز توی تابستون برات یه معمولی عه ولی من یکسال براش صبر کردم.

هفده سالگی خیلی سخت بود. گرچه هنوز هم کامل تموم نشده.

یه روز سال ها پیش شب تولدم خیلی میترسیدم ولی از اون شب گذشتیم و من زنده موندم.

من زنده موندم شاید از دست کنکور نجات پیدا کنم و این نوشته رو دارم شب امتحان شیمی می‌نویسم.

شبی که احتمالاً تا صبح بیدارم.

شاید هجده سالگی دستاورد بزرگی به حساب میاد ولی در هر حال انگار برای اولین بار بزرگ و بالغ حساب میشی.

از دنیا میترسم. از عالم و آدم میترسم. از این مردم فراری ام و بی شک توی خونه زندانی ام.

قراره با اتوبوس بریم.

بریم همونجا که قلب یار می تپه.

بریم که زندگی رو برگردونم.

بریم میخوام فرار کنم.

تا تقریباً اسفند من با هاله ای از ابهامات و مشکلی بزرگ به غیر از کنکور زندگی کردم.

بیماری سختی که از اوایل دی تا همین الان هنوز تموم نشده و روز به روز بدتر و بدتر شد.

یه روز تموم میشه دیگه نه؟

نجات پیدا میکنم دیگه نه؟

عاقبت روزی می‌گریزم.

تنها.

من در هر روز،
من در هر روز،

قر