و نسترن ها را در آغوش گرفتی...

باران می بارید، از چشمانت.

زیر کاج بلند موهای تو، چلچله ها می خواندند.

چه غوغایی بود، یادت هست؟

چه غوغایی بود.....

دستانت را گرفتم

بوی نسترن می دادند.

بوی نسترن هایی که کاشته بودی،

همان ها که چکه چکه

با آواز چلچله ها اشک می ریختند.

و در آن روز، بهار هم با ما بود.

در آغوش تو آرمیده بود

و در سینه ات، ناشیانه می تپید.

-یادت هست؟-

یادت هست که تراوش ترانه های زندگی از لب های خاموشت،

رنگ آسمان بود؟

و در شوق بهاران زیستن را

به درختان عریان می آموختی؟

آن روز وقتی که خورشید داشت می افتاد

-مانند احساسِ لبِ طاقچهٔ خاک گرفتهٔ نم خوردهٔ زندگی هامان-

و هزار تکهٔ غروب رنگ ابر نما می شد

رقصیدیم، رقصیدیم و باز هم رقصیدیم

در زیر طاق گل های درخت اقاقیا

هنگامی که برگ های خزان زدهٔ بی نوای سرو

بر سرمان می ریخت.

ما می خندیدیم و صدای خندهٔ ما،

در آن لحظات آکنده از دلهره ای مسکوت

با قلبهایمان سخن می گفت.

و ژرف جانمان را

از تلخی مرگ گل های یاس

سرمست می کرد.

آن روز،

به رختِ کهنهٔ ابدیت چنگ زدیم

و بعدها، بعدها، بعدها بعد از تو

ردِ ناخن های در پی دست ها گشته مان را

بر تن پیر و فرتوتش دیدم

آنگاه که با هر سکوت سبز و سنگین کاج ها

به یاد موهای نم دارِ تو می افتادم

و لبخندت،

که بوی سبزینهٔ سبزترین سروهای ابدی بهشت را می داد.

و دستانت،

که از ازل، نسترن ها در آن غنوده اند.

حال،

اِی -پری هزار افسانه ای از یادها رفتهٔ من-

پر افشان کن

که هنوز هم بوی نسترن ها را استشمام می کنم

حتی وقتی که تو،

دیگر اینجا نیستی.

نام اثر: وداع.
نام اثر: وداع.

پ. ن: ایده این شعر رو از ترانه یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن...... گرفتم. و خب، اینجا نسترن یه نماد خاص هست. امیدوارم شعرم به دلتون نشسته باشه:)

همین.