کاش من مادربزرگ داشتم

هوا سرد است... سرد تر می شود... سوز می آید. کلاغ ها دو بار غار و غار می کنند، و برف می بارد.

کلاغ ها تا فرار می کنند، میوه ی درخت کاج روی زمین می افتد و من، بغض در گلوی دلتنگی ام می ترکد.

با خودم می گویم: "کاش من مادربزرگ داشتم."

اگر مادربزرگم زنده بود، زغال های گر گرفته را درون منقل می ریخت و آن را زیر کرسی می گذاشت، و در حالی که زیر لب مشغول ذکر بود به سمت من می آمد. نگاهی به من می انداخت و آخر سر می گفت:"ماشالله نوم خدا، وقتی کلاغ دو بار بخونه نشونه ی بدیه، از این اتاق بیا بیرون، کرسی گذشتم."

کلاغ ها چهارتایی آواز شومشان را سر می دهند و رشته افکارم پاره می شود. برف می بارد. تمام پشت پنجره سفید می شود. میوه ی درخت کاج زیر برف مدفون می شود. با خودم می گویم کاش من جای آن بودم. او در این اتاق می ماند و صدای کلاغی به یاد عزیزی می انداختش، و اما من زیر خروارها برف چله ی تابستان می خوابیدم.