369Hz
کتابی که رویایش درخت بود !

ساکن بی خبر سرزمینی بودم که از آن من نبود، هیچ یک از درختانش را نمیدانستم و هیچ یک از کتابهایش را نمیفهمیدم، لبخند بر لبانم داشتم و کودکی بودم با چشمانی درشت که جز بازی نمیفهمد، من گیاهی بودم که در خاکی اشتباه جان گرفته و برگ به آسمان اشتباهی دراز کرده، من دیوانه ای کوچک بودم که نمیدانستم ؟! چه را، این را که سر نوشت برای من چه ها سرشته و کتاب روزگار چه ها نوشته، آن روز من آخرین روز یک کودک بودم و چشمانم را به اتفاق دوخته بودم.
بی هیچ رویا و بی هیچ دانستی، گشتم و گشتم به جستجو خودم را، درون متن ها به جا گذاشتم وجودم را، و احساسم را سوختم در آتش ها و هر کس درد را به شیوه ای تجربه میکند و از من اینگونه بود، آه ای خستگی بی انتها که مرا با خود بردی و آی ای تنهایی بی سر پناه که مرا تنها نگذاشتی و تو مرا داشتی و من تو را داشتم، آن روز دیگر کودک نبودم به لطفت، به لطف دانستنت دیگر پر شور نبودم و به زشتی وجودت دو دل داشتم یکی موافق و دیگری مخالف و چه نداشتم؟! خودم را...گیاهی بودم که هوای سرو شدن به سرش زده بود...
کتاب برای من خانه ای از رویا بود جایی که نوشته ای پناه تنم میشد و مرا با خود میبرد به اعماق رویا ها، من عاشقی بودم که دل به معشوق بسته بود، معشوقی از جنس درخت و دانستن و اما این دانستن تاوانی هم داشت و گاه بر سرم آوار کتاب خراب میشد و هر بار صورتم را یک رویای رنگین از رنگ و رو می انداخت و روبرویم هزار هزار زندگی جوانه میزد و در مغزم هزار هزار راه سبز میشد و ادامه میداد و کش می آمد و چون زیاد اندیشه میکردم هزار هزار طناب پاره میشد، و به صورتم چنگ می انداخت و ردش را بر بروی چهره ام بر جای میگذاشت...حالا من دیگر وارث کتابخانه ای بودم در ذهنم که در طبقه طبقه آن رویا جاری بود و من چه ساده و خام همه آن رویا ها را میخواستم، منی که توان باز کردن و تجربه یکی از آن را نداشتم و اندوهگین مینشستم و به خیال خودم هر بار کتابی رو به آغوش میگرفتم و آرزوی درخت شدن میکردم، میخواستم درخت باشم و درختان را به آغوش بگیرم، رویایش در کتاب بود بین آوار متن ها و حقیقتش بیرون بود و میان آغوش درخت ها، همان درخت هایی که در فضایی باز کتاب زنده بودند، نفس میکشیدند و نفسی را هدیه این وجود خاکی میکردند...حالا آن گیاه دیگر سرو شده...
عمق تاریکی زبان دراز کرده و برای من سخن از ترس میگوید، رویایی را جلوی چشمانم می آورد، و بعد آن لب بر روی لب میگذارد و ترسان ترسان میگوید : تو را آنچه از فهم بوده تنها یک موجود از نفهمیدن مانده آنهم نفهمیدنی که گیج است و هر شب دهان به الکل میزند و از خود هذیان بالا میآورد...مثل آنکه تاریکی هوای روشنایی کرده...
و من گیج و افتاده بر زمین به چشمان سیاهش می نگرم حالا دیگر آن ها سر جایشان نیستید دیگر حتی آسمانی هم نیست که ستاره ها را به رصد تماشا کنم و با رویی باز و دو دیده خیره زمان رسیدن به سرزمینم را از عمق سیاهی چشمانش بپرسم...مثل آنکه آن دیده تاریکی سر کشیده...
سر کشیده و سرمست خودش را به دیوار تاریکی میکوبد و هدیه اش تنها تاری میشود دوخته عنکبوت تنهایی، و تنش را در حصار تارها میتند تا از هر گیجی و ضربه دو چشم تار و یک روزگار بماند تار و مار شبیه شخصی که هیچ نمیداند و اما سرش را به هر کتابی میکوبد...مثل آنکه آن دیده کتابی سر کشیده...
و حالا من از آن سرزمین جدا و به سرزمین رویاهای خود ساخته وصل و پیوندم، تنها و بی پناهم و کسی مرا نمیفهمید، زخم خورده ام و کتاب ها میدانم بی آنکه برگی خوانده باشم و درخت ها نفس کشیده ام بی آنکه درختی را به تبر کتاب کرده باشم...درخت ها و کتاب ها به هم نزدیکند، درخت کتاب زنده است بی آنکه برگی داشته باشد و کتاب سراسر برگ است بی آنکه زنده باشد، من در کتاب تنها خاطره ای مرده می یابم که زنده است و نفس میکشد، زنده از این جهت که یادش باقی و جاودان است و رویایی در آن است پنهان و مرده از آن جهت که گذشته ای گذشته و پایان است و خوابی است پیدا...مثل آنکه تن سرو شده من هوای زندگی کرده...
نقطه مقابل بیداری من رویایی بود که در خواب میدیدم، مشکل این است که نمیشود کتاب ها خواند و آرزوی سرو شدن ها کرد و سرو شد اما نفس نکشید، تو خود درختی بالا و بیداری و تو خود کتابی که پایا و زنده ای، و نوشته شده ای و نوشته میشوی و خوانده میشوی و جاودان میمانی، تو خود آغوش سروی و تو خود نفس های اکنونی که خیره میشوی و نگاه میکنی و در دل میمانی و دلی را شیدا میکنی، فکری هستی که حک میشود نه رویایی که از یاد میرود، قلبی هستی که میتپد نه ذهنی که فراموش میکند، وصف و توصیف بلند بالایی که تمام نمیشود و ته نمیکشد، مفهوم ناخود آگاهی که مینویسد نه با قلمش بلکه با قلبش، و چه زیبا و شاعرانه ای و چه رویای نابی و چه احساس پاکی که میشود تا ابد در وصفت کلمه کلمه به صف کشید و شعر ها سرود و در سرایش زندگی با تو ماند و خواند و سمفونی ها نواخت و در نواختن هر نت وجودی گران مایه گذاشت چنان که گویی تا ابد جاودانه ای.
درخت ها را فراموش کن، کتاب ها را بالا بیاور، رویای تو فردا نیست رویای تو اکنون نفس کشیدن است، خیرگی و فراموشی را از یاد خود ببر و میان آوار کتاب ها و در آغوش سخت درخت ها جان نده، طلوع کن و بر تاریکی بتاب چنان وقتی که باران بارید و ابرها کنار رفتند کمانی از هفت رنگ در چشمانت حلقه زند و تو چشم باز و تا آنجا که باز پرواز میکند سرزمینت باشد سبز و بی انتها، دستانم را بگیر و وجودم را احساس کن، من انعکاس روحی لطیف و ناپیدام یک تن بی وطن که دنبال سرزمینش میگردد و وطن برای من چیزی شبیه آمیخته بودن تن و خاک است مثل نفس کشیدن درخت ها و جاری بودن رودها، بگذار اینبار برایت داستانی بگویم که به حقیقت نزدیک تر است، داستانی به جاری بودن رود بر سنگ و باقی بودن یاد بر آن، شبیه احساسی گنگ در تنی پیدا و شبیه شبهی پنهان در جسمی هویدا، میخواهم و میخوانمت مانند موسیقی نت به نت، و شبیه داستانی برگ به برگ، بیا و با من از زیر سایه درختان عبور کن، اجازه بده باد موهایت را شبیه پرچمی مشکین با خود به این طرف و آن طرف ببرد، بیا شبیه باد شو مست و بی خود از آنچه که هست و نیست و سپس مرا به آغوش بگیر مانند کودکی که از دنیا تنها مادر میداند، بیا و تمام زندگی ام شو و به سراسر وجودم چنگ بینداز و مرا پرت کن چنان که سال ها پیش از پرتگاه نگاهت پرت شدم، اما اینبار در آغوشت، من نام تو را زمزمه میکنم و تو را به لب میخوانم و بوسه بر دهان سرخ تو نقاشی میکنم، و از تو میخواهم تنها اثر من باشی، برای من و جاری و باقی بر نام من.

حالا دیگر اینجا سرزمین من است، حاصل اندوه من است و نتیجه رویای من است همان جایی که آن رشته های پوسیده را دور انداختم و در هوای بازش نادانی را کاشتم و فریاد زدم و از اندوهم باران بارید رشد کرد و جنگل شد و در فضای سبزش قدم زدم و به هیچ فکر نکردم و از میان نادانی ها همه اش را نفس کشیدم، دیگر نمی اندیشیدم زیرا که هیچ یک از درختان را نمیدانستم، بعد آن من فقط خودم را احساس میکردم، و من تنها اثر خود بودم.
آلن شاه !
مطلبی دیگر از این انتشارات
ستاره دنباله دار💫
مطلبی دیگر از این انتشارات
آرزوی بزرگ شدن..!
مطلبی دیگر از این انتشارات
ممنتو موری: ممنتو آموریس!