اگر زرتشت علی (ع) را میدید مینوشت:گفتار علی، پندار علی، کردار علی...
در بطن دانشکده روانشناسی چه میگذرد؟
پیش از ورود به دانشگاه، روانشناسها در ذهن من افرادی بودند که از روی رفتار و ظاهر دیگران پی به باطن و درونشان میبرند، زندگی سالم و فرزندانی شاد، با تربیت صحیح دارند، مردم را درک میکنند و هرگز گرفتار بیمنطقی نمیشوند.
ورود به رشته روانشناسی برای چنین ذهن ناپختهای شوک بزرگی بود. با افرادی آشنا شدم که نگاهم را نه تنها به روانشناسی، که به زندگی تغییر دادند.

نفر اول یکی از اساتید نسبتا کهنسالمان بود، من همیشه به شیوه تدریس ایشان اعتراض داشتم و درمیان گروه کوچک دوستانم انتقاد میکردم که چرا فردی که حتی توان راه رفتن و بالا و پایین بردن تن صدایش را ندارد باید همچنان جای جوانان مستعد را بگیرد؟
از قضا یکی از همکلاسی هایم نامخانوادگی مشترکی با این استاد داشت اما از آنجا که این فامیلی مرسوم بود کسی شک نکرده بود تا اینکه روزی هنگام حضور غیاب در یک کلاس نام خانوادگی او کامل خوانده شد و ادامه فامیل هم مشترک بود. آنجا بود که فهمیدیم این فرد دختر همان استاد ماست.😐
خداراشکر از اینجهت برای من مشکلی ایجاد نشد اما یکی از خاطرات این دختر که پدرش روانشناسی بسیار پرسابقه و دانشیار دانشگاه فردوسی بود برایم عجیب بود.
میگفت ترم یک با خوشحالی به پدرش گفته که نمره فلان درسم 19 شده است و پدر با بیتفاوتی گفته من در زمان دانشجویی از این درس را 20 گرفتم.
چنین مقایسه ای از سوی یک روانشناس حاذق تاملبرانگیز بود. ما که به مردم درس زندگی و تربیت میدهیم انگار کُمیت خودمان هم لنگ میزند.

نفر بعدی یکی از اساتید پرشور اما ناامید ترم دومم بود. ایشان چهار بار مدرک تافل گرفته بود و پذیرش یک دانشگاه خارجی را هم داشت اما به دلایلی تصمیم به ماندن گرفته بود.
این فرد تدریس منسجمی نداشت اما مسائل بسیار جالبی را در کلاس مطرح میکرد یکی از طرح هایش این بود که هرگروه برای هر درس یک بازی طراحی کند و این بازیها در نمایشگاهی ارائه شد. حتی به من پیشنهاد داده بود با او مقاله بنویسم. من هم او را دوست داشتم.
او از بچگی آرزو داشت استاد دانشگاه شود ولی متاسفانه به گفته خودش و به دلایل سیاسی به عنوان هیئت علمی دانشگاه استخدام نشد و حتی به عنوان استاد مدعو با حقوقی ناچیز هم عذرش خواسته شد.
از آن پس درباره نقش قدرت و افرادی که باوجود تلاش دیده نمیشوند سخنرانی میکرد. زده بود در خط جرج اورول و از اینجور چیز ها.

پایان ترم ما تصمیم گرفتیم برای دلجویی از او هدیهای ناقابل تقدیم کنیم اما واکنشش عجیب بود.
ویسی هفت دقیقهای ارسال کرد و در آن گفت از دانشجویانش هدیه قبول نمیکند زیرا استاد یا تراپیست همواره از نظر قدرت بالاتر از دانشجو یا مراجع قرار دارد و پذیرش هدیه یعنی قبول قدرتی نامشروع. 😐 به ما پیشنهاد داد هدیهمان را به فردی بدهیم که دیده نمیشود و کسی او را آدم حساب نمیکند تا مقابل جریان قدرت بایستیم.خیلی فلسفی شده بنده خدا. من کمی در فکر فرو رفتم اما به سایر همکلاسیها برخورد و پشت سرش فحشش دادند 🤬

نفر بعدی یکی از همکلاسیهایم بود که موردی منحصر به فرد محسوب میشود.
این بنده خدا یکی از دروس سخت رشته مان را با نمره 4 افتاده بود اما این ترم با ما آنقدر درسش خوب شده بود که داشت با نمره 20 پاس میکرد.
برای توضیح باید گفت استاد این درس بسیار سختگیر و منضبط است و هرگز ارفاق الکی نمیکند و میانگین کلاسش به رغم سایر دروس ما حدود سیزده، چهارده است. تقریبا 20 گرفتن از ایشان محال است اما این همکلاسی اعجوبه داشت خرق عادت میکرد و از این بابت همه ورودی ما از او عصبانی بودند چرا که اگر کسی 20 بگیرد احتمال ارفاق به سایرین 0 میشود🫠

همه به او فحش میدادند و نفرینش میکردند. من همیشه سعی داشتم جانب انصاف را رعایت کنم و جلوی توهین به او را بگیرم اما واقعا بدم نمیآمد که او 20 نگیرد و بالاترین نمره کلاس نشود. نمیدانم اسمش را حسادت بگذارم یا همرنگ جماعت شدن.
به همین منوال اوقات میگذراندیم تا اینکه اتفاقی ایشان شروع به درد و دل با من کرد و از سرگذشت زندگیاش و مشکلی که با آن دستوپنجه نرم میکرد گفت.
فهمیدن پشت پرده این داستان به شدت مرا متحول کرد. 20 گرفتن از آمار که جای خود دارد. او 6000 صفحه کتاب تخصصی را در کمتر از یک ماه مطالعه کرده بود.
از خودم متنفر شدم، چرا باید بدون دانستن دلیل کسی را قضاوت میکردم. من که خودم را فردی اخلاقمدار میدانستم در ذهنم از او فردی نچسب و مغرور ساخته بودم که دادن جواب سلامش هم کراهت دارد اما حالا میفهمیدم چقدر آدم پستی هستم. من که خود زمانی از این تفکر غلط اطرافیان که به دلیل فعالیت کلاسی مرا خودشیرین میدانستند رنج کشیده بودم حالا خودم کسی را قضاوت میکردم.

ورود به روانشناسی به منزله دیدن همه چیز از منظر یک روانشناس بود. به این فکر میکردم که باید با افراد مهربانتر بود باید از درسهایی که میخوانیم در زندگی خودمان هم استفاده کنیم و...
باوجود همه مسائل ضد و نقیضی که دیدم باز هم بهقول استادمان رشته تاثیر دارد، خیلی هم تاثیر دارد. باوجود اینکه اساتید ماهم برسر نمره جان به سر عدهای که واقعا نیازمند بودند آوردند اما این پروسه در مقایسه با رشته ای مثل مهندسی(با عرض پوزش) بسیار انسانیتر بود.

خداروشکر که روانشناسی میخونم
خداروشکر که از افکارم در حق همکلاسیم پشیمون شدم
خداروشکر که میتونم یاد بگیرم
خداروشکر که رشتهام علوم انسانیه
خداروشکر بابت زندگی....
مثل مهندسی(با عرض پوزش) انسانی
مطلبی دیگر از این انتشارات
دنیای جدید
مطلبی دیگر از این انتشارات
این پست عنوان ندارد .. ولی ارزش خواندن چرا
مطلبی دیگر از این انتشارات
مثل رادیکال دو