چرت و پرت نامه

باز پریشونم و کلافه... دلایلش؟! نمیدونم چیه اما هرچی که هست برمیگرده به اتفاقایی که دور و برم رخ میده و عکس العمل شیدایی که نسبت به کوچیک ترین اتفاق ها، زیادی حساسیت به خرج میده...پس حس میکنم این پریشونی و کلافگی طبیعی باشه.
یه سنگ خیلی خیلی بزرگ افتاده تو گلوم ، نمیدونم کی و چجوری اومد، اصن مگ میشه؟! ینی وقتی خواب بودم دهنمو اندازه گراز باز کردم و پریده؟ نه خب دیوونه تو اتاقت که سنگ نیست... پس چطور ؟؟ ینی وقتی توو ماشین ، توی راه بودیم، خوابیدم و شیشه پایین بوده و پریده؟؟
هووم ممکنه ... نفس کشیدنو برام سخت کرده، میدونی هم گلومو فشرده هم قفسه سینمو... وضعیت وحشتناکیه، بعد جالبیش چیه؟؟ با سونوگرافی و سی تی اسکن و این کوفت و زهر مارا پیدا نمیشه... فقط خودم حسش میکنم... فکر کنم زیادی دارم چرت و پرت میگم 🤦🏻‍♀️😂

بلی:))
بلی:))


گفتم توو راه و توو ماشین ، داشتیم می‌رفتیم تراپی که راهش ۳ ساعت با ما اختلاف داره... رسیدیم، یک ساعت تایم مشاورم رو گذروندم و یک ساعتم نوروفیدبک رفتم ، بعدش بهم گفت حالا که امروز اینجا هستی، یه ساعت دیگه هم بمون و توی کارگاهی که میخوایم برا همسن و سالات برگزار کنیم حضور داشته باش، منم گفتم واااااووو چه خوب ، حتمن ! «فک کردم رایگانه ولی پولشو گرفت ازم😐😂»
بچه ها که میومدن دهنم وا مونده بود، یکی از یکی خوشتیپ تر و خفن تر، از منم سن بالاتر میخوردن جز یکی دوتاشون...
ری اکشن من: «به به، چه کارگاهی بشه، حتمن میان خیلی دقیق اختلال ها و .... رو بررسی میکنن»
نشستیم و با سلام احوالپرسی شروع شد و با چخبر و امتحانا چطور می‌گذره ادامه پیدا کرد، یکی از بچه ها ک پسر بود و قدش ده برابر من، خیلیم هیکلی بود و پر ریش و پشم، داشت از امتحانا می‌گفت ، با خودم گفتم عههه پس همسن منه و بزرگتر نیست...داشت از نمرش مینالید و... گفتم حق داره روی ورودی دانشگاهش تٱثیر میذاره، تا اینک بحثو کشیدن سمت انتخاب رشته و گفت من دلم میخاد کار دانش برم و خونوادم مخالفن و میگن ریاضی برو، منو میگی؟؟ وات د فااا... 😂
گفتم داداش چند سالته مگه؟؟ گفت من.. کلاس نهمم، و منی که از اون لحظه دیگ آدم سابق نشدم 😐😂 ... یکی از دخترا هم میخورد ۲۰ و رد کرده باشه، وقتی سطح آرایش و اینکه اینقدر به خودش رسیده بود رو دیدم، با خودم گفتم کاش حداقل یه برق لب میزدم که اندکی از روح بودنِ چهرم کاسته بشه...و باز در آخر متوجه شدم ایشونم از من کوچیک ترن...دغدغه هاشون برام جالب بود، یکی می‌گفت از دست بابام عاصیم که هرروز ۸ صبح دیوونم میکنه میگه پاشو درس بخون، یکی دیگشون می‌گفت بابام مودیه چند وقت یه بار میاد گیر میده که امروز دیگه نمیخواد بری بیرون از خونه....و وقتی هدفشون از اومدن به کارگاه رو جویا شدم، گفتن که هیچ هدفی نداریم و اومدیم ببینیم این راه ما رو به کجا میرسونه...

هعیی
هعیی


کل کارگاه به حرف های چرت و روزمره سپری شد.
جلسات مشاوره خصوصیم هم اکثرا همینه، حس میکنم تراپیستم فکر می‌کنه منم مشکلم مثل ایناست و حالیم نیس... بنابراین اینجوریه که نمیشینه سوال های چالش برانگیز ازم بپرسه و بشینیم با هم حالات و رفتارهامو تحلیل کنیم.

نمیدونم، به هرحال تصمیم گرفتم قطعش کنم، نه صرفا بخاطر این موضوع چون راه و چاره داره .. میتونم راجبش به خودش بگم و بازم میتونم تراپیستمو عوض کنم، موضوع اینه که حس بدی پیدا میکنم وقتی میبینم هر هفته خونوادم باید نزدیک ۲ تومن خرجمو بدن.
حس بی کفایتی داره ، صرفا من بچشون نیستم و بعد از من خواهر برادر های کوچیک تری هم دارم که شاید باید بیشتر به اونا توجه بشه تا من... به همین دلیل تصمیم گرفتم وقتی خودم کار کردم، با حقوق خودم برم و جلسات روان درمانیمو ادامه بدم.
اینطور شد که افتادم به فکر کار کردن، هر چی بیشتر دنبالش میگشتم بیشتر پیداش نمی‌کردم ، خودم از کارای آزاد بدم میاد، شاید بهتره بگم میترسم، از شکست؟؟ ممکنه...واسه همین ترجیح می‌دادم زیر دست یکی کار کنم اما خب، پیدا نمیشد...چند روز پیش اتفاقی داشتیم با زن داییم حرف می‌زدیم گفت کتابفروش شو...برام جالب بود و پر از هیجان، اما باز باید خودم ادارش میکردم و همه سود و ضرراش پای خودم بود، ترسیدم اما چاره ای نداشتم و باید میرفتم تو جاده‌ ی عملگراییش... بلخره باید از یه جایی شروع می‌شد دیگه!! تصمیم گرفتم با ویدیو ادیت و جذب مخاطب تو اینستاگرام شروع به فعالیت کنم و وقتی دیدم یکم صفحم جون گرفته ، کتابا رو برای فروش بیارم ، نمی‌دونم موفق میشم یا نه ، نمیدونم بازم قراره شکست بخورم یا نه، اما... چاره ای نیست ، بنابراین با انگیزه های تاثیرگذار دوست خوبم، آقای سین ، به همون اندک امید دل میبندیم و میریم تو کارش تا ببینیم چی میشه..

اندکی از سری عکسای مورد علاقه آقای سین😔😂
اندکی از سری عکسای مورد علاقه آقای سین😔😂


تازگیا صمیمی ترین رفیقم که یکسال در شادی و غم، سختی و مشکلات و ناامیدی ها کنار هم بودیم و پشت همو خالی نمیکردیم، به طور عجیبی رها کرد و رفت ، باورش هنوزم برام سخته، بیشتر از اینکه نبودش منو اذیت کنه، اینکه وجودم اونقدر که باید براش ارزش نداشت اذیتم میکنه، الان که فکر میکنم ، باورِ تمام اتفاقایی که از بچگی تا حالا برام افتاده هم سخته، چرا باورشون نمیکنم ؟؟؟ چرا نمی‌پذیرم؟؟ نمی‌دونم... چند وقت یک بار که یادم میفته یهو میرم تو شوک و با خودم میگم واقن اینجوری شد؟؟ مگ میشه؟؟ ... دنیا کی اینقدر عجیب غریب و پیچیده شد؟؟ چرا رفاقت ها دو روزه شدن؟؟ چرا همه رابطه ها باید یک روزی تموم بشن ؟؟ برای منی که از چیزهای ناماندگار متنفرم این موضوع خیلی عذاب دهندست...نمیدونم ، به هرحال الان طوریم که دیگه به هیشکی وابستگی ندارم ، شاید عجیب باشه اما خودمو برای رها شدن از طرف دوستای فعلی‌م هم آماده کردم، غیر از این چه باید کرد ؟؟

و من در حال اورثینک کردن 😔😂
و من در حال اورثینک کردن 😔😂

پ.ن۱: آدرسِ پیجم:«ketab.teriya@» خوشحال میشم اونجا هم ببینمتون!
پ.ن۲: باز هم نوشتم عامیانه و غرغرمانند شد، شرمنده😔😂...
پ.ن۳: حال و احوال شما چطوره؟؟