سالهای سال است که به دنبال تو میدوم پروانه زرد، و تو از شاخهی روز به شاخهی شب میپری و همچنان... "حسین پناهی"
زنبقهای مظلوم گوشهی باغچه
برای بار هشتم یا شاید نهم، شازده کوچولو را به عنوان داستان شبانه برای بچهها میخوانم و به این فکر میکنم که چه چیزی در این داستان انقدر برایشان جذاب است؟ احتمالا نه از حرفهای فیلسوفانهی روباه چیزی میفهمند و نه مسئولیت پذیری چراغ افروز را که در هر دقیقه با خاموش و روشن کردن چراغش روز و شب را پاس میداشت آن هم برای سیارهای که فقط خودش در آن بود!
شاید ایدهی پرواز بین سیارهها آن هم با پرندههای مهاجر برایشان جالب باشد یا شاید روح محتاط پسرکم از حباب بلورین محافظ گل رز مشعوف شده باشد... بهرحال کتاب را میخوانم و دلم میخواهد طنین صدایم که واژهها را مادرانه و آرام در گوش کودکان زمزمه میکند در خاطرشان بماند. تا روزی با خواندن شازده کوچولو یاد دنیای بیدغدغه و کوچک و دلانگیز کودکیشان بیافتند. دنیایی که غرق لذت میشود چون همه از اتاقهایمان کنده شده و همگی کنار هم توی هال میخوابیم. فقط باید در عالم کودکی باشی تا دنبال دلیلهای قانع کننده نگردی و لذتت را ببری. کوچ اجباری ما از اتاقهایمان بخاطر پنجرههای بالای تختهاست، موج انفجار و شکستن شیشهی پنجره...
قصد نداشتم در این نوشته از جنگ چیزی بنویسم اما این روزها همه چیز به جنگ میرسد. مثل همین گرههای شخصیتمان که وقتی سرنخش را بگیری میرسی به دلهرهای در کودکی.
مادر من برای من هیچ کتابی نخواند و به غیر از داستان تکراری ماهی بازیگوش و داستان آش خاله خرسه هیچ نخواند. کودکیِ من در حیاط خانهای سازمانی با باغچهای نسبتا بزرگ گذشت. لابه لای درختهای بالنگ و گلهای محمدی. و کنار گلهای زنبق گوشهی باغچه. نمیدانم چرا همیشه فکر میکردم این گلها با بقیهی باغچه همخوانی ندارند...
من، تشنهای سی و اندی ساله به دنبال جرعهای از آرامش دنیای بازیهایم، روزی درِ خانهی قدیمیمان رفتم و از زن خانه خواستم اجازه بدهد توی حیاط را نگاه کنم: باغچه سرجایش بود اما خبری از بالنگ و گل محمدی و زنبق نبود. با درختانش غریبگی کردم. زن صاحب خانه گفت اگر دلت میخواهد به داخل خانه هم نگاهی بنداز اما نخواستم بپذیرم که دنیای قشنگم میان روزها و ماهها و سالهای گذشته مانده است. میخواستم گذر زمان را پاک کنم غافل از آنکه چیزی نبود تا روی آن غبار بنشیند.
حالا تنها دستآویز من خاطرات است...
من زن غمگینی نیستم و تقریبا هر مکالمهای را به خنده میرسانم اما خندههای بزرگسالی حتی لحظهای امنیت خاطر کودکی را هم تداعی نمیکند...
باز هم برایشان شازده کوچولو را خواهم خواند. کلماتش هیچ وقت تغییر نمیکنند و راحتتر میشود کودکیات را میان واژههای دست نخورده پیدا کنی...

عمهام میگوید این شبدرهای خودرو برایم خوش یمن هستند و من در انتظار تعبیر حرفای عمه، اخبار جنگ و آتش بس میخوانم.
۲۳فروردین
مطلبی دیگر از این انتشارات
سوگ در حیاط بهارنارنج
مطلبی دیگر از این انتشارات
بررسی فیلم دباره اشمیت، بررسی روایت یک زندگی معمولی
مطلبی دیگر از این انتشارات
♥️ زیبایی ♥️