بوی خاک میدهم و دلخوشم به مه یا باران
سوگ در حیاط بهارنارنج

پرتقالِ رسیده از روی درخت افتاد. جهان از حرکت ایستاد و یک نفر از شمارش آدمهای دنیا کم شد. همیشه میگفت اگر رفتم رفتنم را با اشک بدرقه نکنید؛ شاد بمانید. وقتی که رسیدیم، حیاط خانه عمه لبریز از بوی بهارنارنجِ بارانخورده بود. آنچه از آسمان میریخت باران نبود، «وارش» بود؛ نمدار و بیصدا. این تفاوت در باریدن را در همان اولین روزهایی که عروس یک مرد شمالی شدم، یاد گرفتم. او تنها یک شوهرعمه یا فامیلی دور و بیتفاوت نبود؛ جایگاهش مثل ریشههای همان درختان حیاط، نزدیک بود.
زمان برای او قاعدهای تخلفناپذیر داشت. زمان خواب، بیداری، غذا خوردن، حل کردن جدول، تماشای اخبار، بیرون رفتن و تیمار درختان حیاط؛ همهچیز باید روی مداری منظم میچرخید. به جز یک چیز؛ خندیدنش رها و بیقاعده بود و همین خندههای بیمرز بود که چارچوبهای دیگر را برای ما نرم و خواستنی میکرد.
هوای آن روز، برخلاف لبخندِ معمول بهار، سرد جلوه میکرد و غافلگیرمان کرده بود. در بهارخواب نشسته بودم و به جمعیت سیاهپوشی که هر لحظه موج میگرفت، نگاه میکردم. تاب فلزی حیاط، مثل قلبی از کار افتاده بیحرکت بود و این بار، تنها پارچه سیاه ترحیم بود که روی دیوار در باد تکان میخورد. خیالم پر کشید به اولین روزی که برای عیددیدنی پا به این خانه گذاشته بودیم. محو تماشای خانهای شده بودم که انگار از دل آرزوهایم بیرون آمده بود؛ عمارتی میان آغوش باغ، با بهارخوابی دلفریب. آن روز روی تاب نشسته بودم و با پرتوهای آفتاب که روی صورتم میرقصیدند، بازی میکردم. درختان نارنج و پرتقال بالای سرم سایه گسترده بودند. در دل میگفتم کاش این تکه از بهشت برای من بود. کاش من جای این زن و مرد بودم که خشت به خشتِ این خانه را با خاطره چیدهاند و حالا، میزبان بچهها و نوههایشان هستند.
صدای گرم احوالپرسیِ زنی، رشته افکارم را پاره کرد. او را نمیشناختم. کلمات را با لهجه شیرین گیلکی ادا میکرد و من حتی نمیدانستم چه میگوید. از شرم، توان گفتن اینکه حرفش را نمیفهمم نداشتم؛ تنها برای تایید حرفهایش سر تکان میدادم. لختی بعد، از سکوت و بیلهجه بودنم فهمید که غریبهام. هوا داشت سردتر میشد. دستهایم را به زیر بازو کشیدم که متوجه لرزشم شد. گفت: «سردت شده؟ ما ضربالمثلی داریم که میگیم "بهارِ هوا، زن و مردِ دعوا رِ مانه" یعنی هوای بهار مثل دعوای زن و شوهر میمونه.» لبخند زدم. سعی کردم این ضربالمثل را در ذهنم نگه دارم، اما با حافظه کمسوی من، محال به نظر میرسید.
کمکم داشتیم برای تشییع آماده میشدیم. حیاط سبزِ خانه، آماده بدرقه بود. از این ثانیههای تلخ بیزارم؛ چرا که همیشه وقتی خود را در قامت صاحبعزا میبینم ترسی به دور قلبم میپیچد. با خود میاندیشم اگر این ماجرا به باغ عزیزان من میزد، چه میکردم؟ چه حالی داشتم و آیا اصلا دوست داشتم در آن لحظات، میان ازدحام آدمهای آشنا و غریبه باشم؟ نه، دلم میخواست در آن وقتِ وداع، تنها من باشم و عزیزم؛ خلوتی بکر و بیهیچ آدم اضافهای.
و آن روز پرتقال از روی درخت افتاد، جهان ایستاد و یک نفر از دنیا کم شد.
مطلبی دیگر از این انتشارات
♥️ زیبایی ♥️
مطلبی دیگر از این انتشارات
دانلود کتاب رمزگشایی شخصیت افراد از پاتریک کینگ pdf
مطلبی دیگر از این انتشارات
خاک پای تو را به دست آرم تا از او کیمیا بیاموزم