ویرگول
ورودثبت نام
yaura
yauraWhatyaldameans@
yaura
yaura
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

افکار مجیکال

امروز از خواب که بیدار شدم، بعد مدت‌ها یوگا کردم و بعد صبحونه خوردم. از وقتی که مریض شده‌بودم تاحالا یوگا نکرده‌بودم.
اون دندون بدقلقم که ریشه‌هاش پیچیده‌بود تو همدیگه رو هم درست کردم. اصلا درد نمی‌کنه. دیروز با مامانم رفتیم برای کارهای روکشش.
به چیزهای خیلی کوچیکی دقت کردم. اینکه لمس برای من چه معنای عجیبی داره. موقع راه رفتن من و مامانم دست‌هامون رو قفل می‌کنیم تو هم یا حتی وقتی کنار هم می‌شینیم، دست همدیگه رو می‌گیریم. متوجه شدم این رفتار رو با مامان، بابا، زهرا، علیرضا و فاطمه هم دارم. قبلا خیلی متوجهش نبودم ولی وقتی رفتم تو رابطه حتی بیشتر از قبل به این موضوع پی بردم. اینکه بوسیدن گونه هرکسی حس خودش رو داره، یا از کف دست‌های هرکسی می‌شه تشخیص داد که اون شخص کیه یا حتی بغل اون شخص چه حسی داره.

امشب با زهرا می‌خوایم بریم بام، خیلی خوشحالم. نمی‌دونستم انقدر دوست دارم برم بام. آخرین‌بار که رفتم بام، با پسر قبلیم بود، ۷ سپتامبر، خسوف ماه خونین رو رفتیم باهمدیگه دیدیم. اونروز اصلا اولین‌باری بود که توی ذهنم کلیک خورد گرفتن دست چه معنایی داره. و فرق اینکه دستت رو چفت کنی با اینکه انگشت‌هات رو رها کنی چیه. اون‌شب برای اولین‌بار بود که فهمیدم نوع بغل اون چجوریه. نمی‌تونم دقیق توصیف کنم ولی هنوز یادمه که انگار سر من دقیقا متعلق به اونجا بود ولی نه از جنس تملک، از جنس بودن.
اون‌شب از یه خانومی خواستیم که ازمون عکس بگیره با ماه. فکر می‌کردم که اون عکس قراره خیلی قدیمی‌تر از این حرف‌ها بشه و بیشتر درموردش صحبت کنیم. ولی انگار که نهایت عمر اون رابطه همونقدر بود و این درس بزرگی بود برای منی که نمی‌دونستم رها کردن یعنی چی.

با مامان به درخت‌ها هم نگاه کردیم. درخت‌ها تو باد می‌رقصن، خورشید هم رنگشون رو تغییر می‌ده. یسری درخت‌ها سنگین‌تر از بقیه من رو مجبور می‌کنن که بایستم و نگاهشون کنم و دست بکشم روشون. دیگه از اینکه دستام زبر شن بدم نمیاد. جدیدا دارم سنگ جمع می‌کنم. اونقدر که باید برای ذهنم جذاب نیست اینکه چه چیزهایی رو از سر گذروندن این سنگ‌ها. ولی دست کشیدن روشون و حس کردنشون و فهمیدن اینکه خاطره‌ای در اینها وجود داره و شکلشون داده، ذهنم رو می‌بره تو مه. مه عجیبی که دوستش دارم.

بعضی وقت‌ها عمیق دلتنگ می‌شم برای اون پسر. اون شب که دندونم رو درست کرده‌بودم، درد می‌کرد و من با همین دندون به نوعی نخی بین خودم و گذشته پیدا کرده‌بودم، بارون که یهویی شروع به باریدن گرفت، منم گریم گرفت. عجیبه تمام گریه‌هام برای این پسر، هیچکدوم آروم نبودن، همیشه یکهویی و با زجه و شاید کمی داد زدن همراه بودن. ولی همچنان معتقدم که اونقدرام اذیت نشدم و خوب از پسش براومدم.
چندوقت پیش یه عکس جدید ازش دیدم. بنظر من که خیلی خوشحال نبود. راستش دوست ندارم منم به غم‌هاش اضافه شم ولی دوست دارم حتی اگر شده از روش سختش، یاد بگیره انعطاف رو. همونطوری که منم خیلی چیزهارو باهاش یاد گرفتم.

روانشناسم می‌گفت که من افکار majical دارم. خیلی خطرناکه ولی من دوستشون دارم. همزمانی‌ها و معناهای عجیب‌غریبی پیدا می‌کنم توی آدم‌ها و اتفاقات.

یه دختره بود. وقتی کلاس دوازدهم اینطورا بودم تو چنلش بودم. یه چنل تقریبا خصوصی با ۱۰۰ تا ممبر. خونشون غرب تهران بود. یه خواهر تقریبا همسن خودش داشت. اتاق کوچیکی داشت و با خواهرش شر می‌کرد. ادبیات خونده بود دانشگاه خودمون. توی دانشگاه، جلوی دانشکده ادبیات با معشوق سابقش رقصیده بوده، هروقت از اونجا رد می‌شدم یاد ش و درداش میفتادم.
ش صبح تا شب تو مترو بود. می‌رفت کلاس‌های مختلف و معلم اجتماعی و کارآفرینی بود. تو یسری پروژه دیگه هم کار می‌کرد. بچه‌ها خیلی دوستش داشتن.
ش زندگی رو جادویی می‌دید. بااینکه عکسش رو ندارم، توی ذهنم شفاف و پررنگه تصویرش، لباس‌ها و و لبخندش.
ش توی اتاقشون کلی درنا از سقف آویزون کرده‌بود تا آرزوهاش رو برآورده کنن.
ش عاشق دوستیاشون و جمعشون بود. دور هم حکم می‌زدن و سیگار می‌کشیدن. دوستی‌های رندوم با آدم‌های بزرگتر از خودش داشت. یه کافه هم بود می‌رفت با آقای اونجا گپ می‌زد.
ش خیلی زنده بود. ش اسم چنلش هزارجادو بود. تو چنلش می‌نوشت که زندگی جادوییه. بنده زندگیه. بنده نوره. بنده زیبایی روزمره مسخره است.
ش یجای زخم بزرگ داشت تو قلبش. ولی یادمه که دوباره عاشق شد. با آدمی که عاشقی بلد بود.
زمان طولانی سینگل بود ولی باز عاشق شد حتی بااینکه نمی‌دونم چقدر دووم آوردن. که مهم نیست مدت زمان بودن آدم‌ها باهم.
ش رو من تابحال سه‌بار دیدم.
اولین دفعه تو ۱۶ آذر دیدمش. هنوز نمی‌دونستم کیم چیم. قاطی بقیه بچه‌های رشته تو دانشکده بر می‌خوردم. وقتی دیدمش نتونستم باهاش حرف بزنم مثل دفعه‌های دیگه.
دفعه بعدی، با ع تو استراحتگاه مترو ولیعصر نشسته‌بودیم. ش با بوت‌های مشکیش داشت سیگار می‌کشید رو سکو و یهو یادم انداخت که یلدا! تو باز هم عاشق می‌شی، رها باش.
دفعه بعدی پسر قبلی توی زندگیم بود. خوشحال بودم. دیدمش تو مترو پارک لاله. برای مصاحبه رفته‌بودم. مصاحبه برای شغل آموزش برنامه‌نویسی به بچه‌ها. در آخر هیچکدومشون جور نشدن ولی من اونموقع از حضور ش توی ذهنم مهر تایید برای درست بودن مسیرم رو گرفتم.
همیشه می‌گفتم با خودم که ش زندگیش تو روزمره است. چی داره؟ ولی الان مطمئن نیستم که اونقدرام زندگیش بد بوده باشه و الان که نگاه می‌کنم شبیهشم.
ش خجالت نمی‌کشید از عاشقی کردنش. و شاید برای همین بود که انقدر دوستش داشتم.

گاهی درمورد آینده مضطرب می‌شم. ولی وقتی برمی‌گردم تو لحظه حال و به تمام کارهام تو قالب تسکی برای داشتن حس بودن در لحظه حال نگاه می‌کنم، اونموقع آروم‌تر می‌مونم.

دارم ۲۱ ساله می‌شم. دوست دارم توی طبیعت تولد بگیرم. دوست دارم کیک تولدم رو خودم درست کنم. دوست دارم اونروز همه‌چیز درمورد من باشه. اصلا اگر می‌تونستم یه بردگیم درمورد خودم درست می‌کردم. مثلا یلدا کدوم پسر زندگیش رو بیشتر از همه دوست داشت؟ نوشیدنی مورد علاقه یلدا چیه؟ یلدا از کدوم کارش بیشتر از همه پشیمونه؟

من ناراحتی رو از بچگی خوب شناختم. راستش نگاه سردم من رو ناراحت می‌کرد و الانم همینطور. برای همین خیلی حواسم هست که بچه‌ها همچین احساسی نداشته‌باشن. شاید برای همینه که حتی اگر خیلی خسته باشم، حتی اگر واقعا نخوام، به خودم اجازه نمی‌دم ذره‌ای به بچه‌ای بی‌توجهی کنم چون دردش رو هنوزم می‌تونم حس کنم و نمی‌تونم بپذیرم که من این درد رو به آدم دیگه‌ای بدم.
شاید برای همینه که الانم انقدر حرفام رو می‌سنجم و حواسم هست کسی ناراحت نشه یا احساس شک به خودش و تصمیماتش نداشته‌باشه، شاید چون خودم خیلی اذیت می‌شم و می‌ترسم که دیگری همچین حسی رو از من دریافت کنه. از گناهکار بودن بدم میاد، از قربانی بودن حتی بیشتر.
شاید برای همینه که پونصدبار از خودم پرسیدم که آیا من به اون پسر ضربه‌ای زدم یا نه؟ و بله ضربه زدم. و بابتش ناراحتم ولی به قول خودش اون شب تو خیابون قدس ما دوتا کاکتوسیم؟ که داریم همو بغل می‌کنیم و این اوکیه که اگر به هم آسیب بزنیم.

برای همین همون اندازه که اون رو می‌بخشم، خودم رو هم می‌بخشم.

دوست
۸۸
۰
yaura
yaura
Whatyaldameans@
پست‌های ویرگول
پست‌های ویرگول
پست‌های کاربران ویرگول پس از تایید در این انتشارات قرار می‌گیرند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید