آن شب، ماه بیش از حد آرام بود...
آنقدر آرام که شک کردم آسمان چیزی را از من پنهان میکند.
از پشت پنجره به خیابان خالی خیره شده بودم و در سکوتی که میان قاب پنجره گیر افتاده بود، میشمردم چند تا از آرزوهایم بیآنکه بفهمم مردهاند؛ چندتایشان به زخم تبدیل شدهاند و چندتای دیگر هنوز نفس میکشند و آرامآرام از درون مرا میجوند.
سالها بود یاد گرفته بودم لبخند بزنم؛ حتی وقتی چیزی درون سینهام آرام و بیصدا تکهتکه میشد.
اما آن شب...
دیگر حوصلهی لبخندهای مصنوعی را هم نداشتم.همانجا بود که برای اولین بار، اسمش در ذهنم زمزمه شد:
«جنگل آرزوها»
نمیدانم چطور...
اما انگار سالها بود جایی در دورترین گوشههای ذهنم ایستاده و منتظر بود صدایش بزنم؛ مثل موجودی که در تاریکی کمین کرده و فقط لحظهی دعوت شدن را میخواهد.
آن شب، بالاخره صدایش زدم...
از عمق قلبم.از جایی که دیگر چیزی برای باختن در آن نمانده بود.این، صدا زدن یک مکان نبود...نالهی آدمی بود که خسته است.
خسته از تکرار مکررات.خسته از جنگیدن برای امیدی که بارها لگدمال شده.خسته از قلبی که دیگر دلیلی برای تپیدن پیدا نمیکند.
اما میدانید؟آرزوها هزینه دارند.
آرزوها زیبا هستند، اما بسیاری از آنها با کابوس در هم آمیختهاند؛ کابوسهایی که نیمهشب با دستهای سردشان گلوی آدم را میگیرند و یادش میاندازند چهقدر احمقانه به نجاتی اشتباه دل بسته است.
و من، درست در همان لحظه پذیرفتم که دیگر قرار نیست قربانی هیچکس باشم.
اگر قرار است کابوسی وجود داشته باشد...
این بار من آن کابوس خواهم بود.
تصمیمم ساده بود؛ ساده و سیاه.
قرار بود کابوسی به پا کنم و جهان تمام کسانی را که مرا به این روز انداختهاند، مثل امشب تاریک و خفهکننده کنم.
ماه را در ذهنم گرفتم.
آن قرص آرام و نقرهای را.
میان انگشتان خیالم خرد کردم و به رنگ خون کشیدمش.
از همان لحظه، آسمانم دیگر آبی نبود.
آسمان من، سقفی شد با ماهی خونین؛ زخمی باز که بالای سرم میدرخشید.
اکنون منم و این ماه خونآلود.
منم و خونی که دیگر قرار نیست فقط در رگهایم بماند.
منم که زیر این ماه خونی پا به دنیایی ناشناخته میگذارم...
دنیای جنگل آرزوها.
جایی که شاید همهچیز را با خودم به آتش بکشم.
خیلیها فکر میکنند من شکستهام.
فکر میکنند تمام شدهام.
اما حقیقت چیز دیگری است.
من از دل شکستم، چیزی خطرناکتر ساختهام.
آنها شاید چهرهام را فراموش کنند.
شاید صدایم را.
نگاهم را.
اشکهایم را.
اما یک چیز را هرگز فراموش نخواهند کرد:
نامی که دیر یا زود در کابوسهایشان تکرار خواهد شد.
آریانا...
🌙 اگر تا اینجا همراه آریانا بودید، خوشحال میشوم نظرتان را بنویسید.
به نظر شما جنگل آرزوها واقعاً وجود دارد...
یا فقط زادهی ذهن یک دختر شکسته است؟
قسمت اول به زودی منتشر خواهد شد...