
قسمت صد و نوزدهم
یکی از پرستار ها، عصر هنگام با لحنی معمولی گفته بود:
_ امشب آخرین شبی هست که اینجایی.
بدن او التیام پیدا کرده بود، بخیه ها کشیده شده بودند و گچ بندِ دست شکسته اش را باز کرده بودند، اما برای رها "آخرین شب" معنای دیگری داشت.
وقتی اتاق در تاریکی فرو رفت، رها هنوز داشت به سقف اتاق نگاه می کرد. چراغ راهرو از زیر در، نوار باریکی از نور سالن را بر روی کف اتاق انداخته بود. صدای چرخ دستی پرستاران گاه به گاه شنیده می شد و بعد محو می شد و سکوت دوباره تمام اتاق را پر می کرد.
رها به محض اینکه تیغ جراحی را برداشت، دستگیره ی در چرخید. دکتر داخل آمد و رها با دیدن او غافلگیر و عصبی شد.
دکتر همانطور که به چهار چوب در تکیه داده بود، کلید روشنایی را زد و با لبخند گفت:
_ انتظار دیدنمو نداشتی این وقت شب، نه؟
رها لبخند نزد. آرام گفت:
_ اجازه بده پایان زندگیم رو انتخاب کنم.
و این صدای آرام، بخاطر خونسردی نبود. آخرین رگه های امید را در خودش جای داشت.
_ کسی پایان رو انتخاب نمی کنه رها.
_ من می کنم.
تیغ را بالا برد و به مچ دست دیگرش نزدیک کرد.
_ مرگ خودش میاد، عجله داری؟
_ تو از من چی می دونی دکتر؟
رها انگار تصمیم خود را گرفته بود. لبه ی تیز تیغ را بر روی شاه رگ مچ دستش نشاند و فشار داد؛ البته برای اجرای تصمیمش هنوز دل دل می کرد. دکتر همانطور نایستاد. جلو آمد و دست خود را بر روی دست رها گذاشت و اجازه نداد تیغ حرکت کند.
_ حق با توعه، نمی دونم با چه مسیری به اینجا رسیدی.
رها با عصبانیت فریاد زد:
_ چرا ولم نمی کنی به حال خودم بمیرم؟
دکتر خونسرد و صمیمی بود. آرام گفت:
_ چون به انسانیت سوگند خورده ام.
و ادامه داد:
_ و آخرین بار بهت قول داده بودم که در کنارت بمانم. یادت که نرفته؟
اشک رها درآمد و دستی که تیغ را نگه داشته بود شل شد.
_ تو قرار بود بانوی پیر را ملاقات کنی. ملاقاتش کردی؟
و از حرکات صورت رها، دکتر فهمید بله، او برای ملاقات با بانوی پیر تلاش خودش را کرده است.
رها گفت:
_ کلمه ای وجود دارد بنام النحیط، به معنای گریه ای که ظاهر نمی شود اما در سینه جریان دارد.
اتاق ساکت شد. دکتر تیغ را از دست رها برداشت و آنرا به سطح آشغال پرتاب کرد. فلز به سطل زباله خورد و صدای کوتاه و تلخی در گوش رها پیچید. سپس روی صندلی کنار تخت رها نشست و ادامه داد:
_ وقتی هنوز در ادامه ی جریان زندگی هستیم، چرا فکر میکنیم پایانی بهتر از آن هم وجود دارد؟ با وجود آنکه می دانیم زندگی تا ابد ادامه نخواهد داشت. گاهی در زندگی، به روزگاری برمیخوریم که بعد ها با نام گذر دشوار از آنها یاد می کنیم، روزهایی که احساس تنهایی می کنیم، روزهایی که انگار هیچ کس صدایمان را نمی شنود. روزهایی که فقط باید ازشان عبور کنیم. اینکه گذرِ دشوارِ زندگی، مرهونِ سبک زندگی ما بوده یا جبر دنیا و اتفاقات، در واقع منظور اصلی حرف من نیست؛ اما این را خوب می دانم که اگر موفق بشیم درک خودمون رو نسبت به خودمون بالا ببریم، تجربه ای خارق العاده خواهیم داشت؛ آنگاه به جای اینکه فقط زندگی رو ادامه بدیم، می تونیم اونو عمیقا احساس کنیم.
رها آهسته پرسید:
_ چطوری عمیقا احساسش کنم؟
و صورت دکتر را کامل نگاه کرد؛ می خواست بیشتر بشنود. دکتر لبخند کمرنگی زد و ادامه داد:
_ حالت های مختلف وجودت رو باید به خاطر بسپاری تا بتونی زندگی رو احساس کنی. اصلا بگو، تو هیچ وقت کنار ساحل بستنی خورده ای؟ کنار آتشی که خودت روشن کردی، در دشت یا طبیعت، زیر دار و درختان، برای خودت چای درست کرده ای؟ به صدای وزش باد گوش سپرده ای؟ هیچ وقت به صدای شب گوش کرده ای؟ هیچ وقت به یک سمفونی موسیقی رفته ای؟ هیچ وقت در کنار رودخانه، پاهایت را در آب سرد و جاری فرو برده ای؟ هیچ وقت تنهایی سفر کرده ای؟ تو هیچ وقت عکس از سفرهایت گرفته ای؟ آیا حیوانات رو نوازش داده ای؟ به آسمان بالای سرت نگاه کرده ای وقتی که ابرها در حرکت بوده اند؟ آیا بلند بلند آواز خوانده ای؟ هیچ وقت جاده را پیاده روی کرده ای؟ هیچ وقت بدون چتر زیر باران خیس شده ای؟ بوی کاهگل و کلبه های چوبی به مشامت رسیده؟ هیچ وقت وسط پیاده رو دراز کشیده ای در حالی که نگاه عابران را بی اهمیت تلقی کنی؟ تو برای کسی کتاب خوانده ای که خوابش بگیرد؟ تو اصلا جهانو کاوش کرده ای؟ فرهنگ های جدید رو زندگی کرده ای؟ انرژی های مختلف معنوی رو امتحان کرده ای؟ ها؟ سرت رو از سقف ماشین بیرون برده ای و با صدای بلند جیغ کشیده ای؟
رها چه حرفی برای گفتن داشت؟ سکوت میان شان شکل گرفت، سکوتی که دکتر مفهوم دقیق آنرا می دانست. دکتر دست برد به موهای رها و آنرا نوازش داد و دسته مویی که روی پیشانی اش بود، کنار زد.
_ می دونی زیباترین چیزی که می تونست خدا ایجاد کنه، همین موی شماها بوده؟
رها با چشمانی خیس خندید.
_ واقعا؟
_ تو خیلی خشکل می گی واقعا.
_ واسه همینه که شیاطین رو می لرزونه؟
_ آره، بترکه چشم اونایی که نمی تونن زیبایی رو ببینن. به کوری چشم اونا هم که شده، باید زندگی کنی و صدای خنده هاتو بلند بلند به گوششون برسونی و با این موهای بافته و بلند شهر رو زیبا کنی.
خنده های رها عمیق تر شد.
_ ذوق مرگ نشی دختر.
هر دوشان هم زمان خندیدند. برای چند لحظه، اتاق دیگر شبیه اتاق بیمارستان ها نبود.
دکتر گفت:
_ خب، بگو ببینم، ملاقات تو با بانوی پیر چطور پیش رفته بود؟
اولین بار، وقتی از او پرسیدم چرا تا این حد پریشانی، گفت:
_ از این همه زحمت، از این همه تحمل درد، رنج و حسرت چه سودی می برند؟
پرسیدم:
_ چه چیز تو را تا این حد پریشان کرده؟
به سقف اتاق نگاه کرد و گفت:
_ از اینکه دیدم قطار دوباره در جای اول ایستاده بود.
و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به همه چیز و مکالمه ی ما دیگر ادامه پیدا نکرد.
این داستان ادامه دارد...