دقیق یادم نیست از کی شروع شد. شاید چند ماه پیش، شاید هم بیشتر. فقط میدانم آن روز مثل همهی روزهای دیگر بود؛ روزی معمولی که قرار نبود چیزی را در ذهنم ماندگار کند.
داخل مغازه مشغول مرتب کردن لباسهایی بودم که مشتریها به هم ریخته بودند. آخرین نفر تازه رفته بود و سکوت آرامی بین قفسهها جریان داشت. همان لحظه گوشیام لرزید. خواستم بروم ببینم چه کسی پیام داده، اما قبل از اینکه دستم به گوشی برسد، صدای باز شدن پردهی ورودی آمد.
سرم را بلند کردم.
کسی آنجا ایستاده بود.
چهرهاش آشنا به نظر میرسید، اما نمیتوانستم به خاطر بیاورم کجا دیده بودمش. چند لحظه نگاهمان به هم گره خورد و بعد با لبخندی کوتاه گفت:
«سلام.»
جواب سلامش را دادم و پرسیدم:
«بفرما، کاری داشتی؟ در خدمتم»
گفت:
«از پشت شیشه دیده بودمت. میخواستم پیدایت کنم.»
خندهام گرفت.
«من را زیر نظر داشتی؟»
سرش را تکان داد.
«نه... از آنجایی که من هستم پیدایی.»
بعد با دست به جایی آن طرف خیابان اشاره کرد و جایی را نشان داد.
«از آنجا.»
همان موقع شناختمش.
گفتم:
«آهان... حالا فهمیدم تو کی هستی.»
آمد داخل و روی صندلی نشست. شروع کردیم به حرف زدن. از اسمش گفت، از چیزهایی که دوست داشت، از کارهای سادهای که برایش مهم بودند. از آهنگ هایی که شب ها موقع خواب به آنها گوش میداد و با آنها یکی میشد. گفتوگویی کوتاه بود؛ آنقدر کوتاه که اگر از من میپرسیدند، باید همان روز فراموشش میکردم.
اما نکردم.
بعد از رفتن او نگاهی به پیامک روی گوشی انداختم. پیامک ساعت 11:49 دقیقه از سمت دوست من آمده بود و الآن ساعت 12:26 دقیقه شده است.
روزهای بعد دوباره آمد.
و بعد دوباره.
کمکم حضورش تبدیل شد به بخشی از روزهای من. بعضی وقتها خوشحال بود، بعضی وقتها دلخور. گاهی پرحرف میشد و گاهی فقط چند دقیقه مینشست و سکوت میکرد. اما فرقی نمیکرد.
مهم این بود که میآمد.
عجیب بود. من معمولاً به آدمها عادت نمیکنم. گفتوگوهایم اغلب کوتاهاند و آدمها در ذهنم ماندگار نمیشوند. حتی اسمهایشان را هم سریع از یاد میبرم، حتی اگر بخواهند کمی با من گرم شوند اهمیتی به حضور آنها نمیدهم و آنها را به دست فراموشی میسپارم. جوری که انگار اصلا نبودهاند. اما این یکی فرق داشت.
نمیدانم چرا.
فقط میدانم اگر یک روز نمیآمد، ناخودآگاه چشمم دنبال او میگشت. اگر دیر میکرد، حواسم جای دیگری بود. با خودم میگفتم مبادا که بلایی سرش آمده باشد یا از من خسته شده باشد ؟. هر کدام از این دو فکر، من را به تنهایی نصفه جان میکردند. انگار حضورش بیسر و صدا جایی میان روزمرگیهایم ریشه دوانده بود.
بعضی آدمها بدون اینکه اتفاق بزرگی بیفتد وارد زندگی آدم میشوند.
نه قولی میدهند، نه در ابتدا تغییری عظیم ایجاد میکنند.
فقط میآیند.
و یک روز میفهمی که به بودنشان عادت کردهای.
حالا گاهی که صندلی روبهرویم خالی میماند، ناخودآگاه نگاهم به سمت در میرود.
و در دلم میگویم:
«کجایی؟ بیا و حتی اگر شده فقط دو کلمه حرف بزن. انگار روزهایم به حضورت عادت کردهاند. گوش هایم به صدای تو عادت کردهاند. به حضور بوی عطر تو در اینجا عادت کردهام.»
زمانی که از در به داخل میآید انگار تمام بارهای سنگینی که زندگی بر روی شانه های من گذاشته بود ناگهان و به یکباره ناپدید میشوند و جایشان را به لبخندی کوچک برروی لب هایم میدهند.
و همینطور دائم چشم های من در هرجایی به دنبال او میگردند و گوش هایم فقط منتظر شنیدن صدای او هستند. نه انسان های دیگر که میخواهند بدون توقف در گوش هایم صداهای خودشان را جای دهند و ذهن من فقط درگیر او میشود. نه کسی دیگر...
کلاغ