
این روزها مدام به این فکر میکنم که چرا در ابتدای دوران نوجوانی، بعد از خواندن کتاب «دختر پرتقالی»، در حالی که اشک از چشمانم جاری بود، به این سؤال که «اگر میدانستی قرار است زندگی اینگونه باشد، آن را انتخاب میکردی؟» با قاطعانه ترین حالت ممکن گفتم: «معلوم است که آره، احمق!»
این جواب برای یک نوجوان سردرگم، شجاعانه بود و برای الان، احمقانهترین جواب ممکن. احمقانهتر از آن، این است که هیچگاه جواب احمقانهی لعنتیام عوض نمیشود؛ حتی وقتی با صدای انفجار از خواب پریدم و در عرض یک ثانیه به اتاق امن خانه فرار کردم.
ولی بهراستی تا به حال به زندگی نگاه کردهای؟ در اوج قحطی، بدبختی، ویروس، مرگ، جنگ و بیعدالتیها، باز هم استوار است. ادامه میدهد و میگذرد. بهارش میآید و شکوفههایش را با خود میآورد. با اشک آدمها ککش هم نمیگزد، به جنگشان هم اهمیتی نمیدهد. یک بیشعورِ یغور و یاغی است که هر غلطی خودش دلش بخواهد میکند.
صادقانه بگویم، به زندگی حسودیام میشود. از این حسادت، در مرز انفجار و فحاشی قرار میگیرم. از خودخواه بودنش قلبم میگیرد. به قوی بودنش حسادت میکنم.
به یاد میآورم در دوران دبستان، در صفحهی اول کتابی که قرض گرفته بودم، جملهای ادبی با این مضمون خواندم:«با زندگی همراه شو که از کری خواندن برایش چیزی جز زخم عایدت نمیشود.»
هرچند آن زمان «کُری» را با «کَری» اشتباه گرفته بودم و نمیدانستم «عاید» یعنی چه، ولی از همان ابتدا با جملهی «با زندگی همراه شو» کنار نیامدم. هنوز هم کنار نمیآیم.
یعنی چه که با زندگی همراه شو؟ با این احمقِ خودخواه که جز خودش و برنامههای خودش هیچ چیز برایش ذرهای اهمیت ندارد، همراه شوم؟ همنشین بیرحمی شوم که همه را زیر پا میگذارد، به این بسنده نکرده و لگدی هم به شکمشان میزند و میرود؟ با زندگیای همراه شوم که انسانها را با کیسهبوکسش اشتباه گرفته؟
نهتنها با این احمقِ بیمروت همراه نمیشوم، بلکه نمیگذارم شکستم دهد. میخواهد مشت بزند؟ خب بزند، مردیکهی عقدهای!
فکر میکند به همین راحتی کم میآورم؟ فکر میکند تسلیم مشتهای کاریاش میشوم؟ تسلیم جنگش؟ تسلیم غم تمام آدمهایی که از ما گرفت؟ تسلیم بلاهای آسمانی که به اسم دولتمردان بر سر ملت نازل کرد؟
من اشک میریزم و در رینگ بوکس باقی میمانم. خون از صورتم جاری میشود، قلبم مچاله میشود. به هرچه که از دست دادم، به آدمهایی که از دست دادیم، به غمها و اشکها و خونها میاندیشم و پاهایم را روی زمین محکم میکنم.
روزی میرسد که این زندگیِ احمق از مشت زدن خسته میشود و من حتی تا روز بعدش هم از ادامه دادن و مقاومت کردن خسته نمیشوم.
این بازی، بازیِ ادامه دادن است. «همراه بودن» دیگر چه کوفتی است؟ این خزعبلات برای جماعت بیدرد است. جنگیدن و تسلیم نشدن، ماندن و امیدوار بودن، برای ماهایی است که دیگر هیچ برای از دست دادن نداریم.
من همان بازماندهی لعنتیام که جز زخم چیزی روی بدنش وجود ندارد و با این حال به زندگی ادامه میدهد.
اگر زندگی یغور است، من یغورترم. اگر یاغی است، من یاغیترم. اگر استوار است، من کوهم. اگر شکستناپذیر است، من نستوهم و شکست تنها برای به ستوهآمدگان است.
باور کن این بازی را این دفعه من میبرم، تو میبری، ما میبریم. اینبار ما زندگی را میبریم، چرا که ما کیسهبوکسهای یغورِ نستوهیم.
پ.ن: مراقب خودتان باشید عزیزانم و نستوه بمانید!
دوستدار شما؛ مآدام ایکس.