مآدام ایکس·۲ روز پیشدستانم را دور بازوانم میپیچمنمیدانم ساعت چند است، فقط میدانم دیروقت است.صدای گریهی برادر نوزادم از گوشهی خانه میآید و نمیگذارد شبها به موقع بخوابم. من دانشآموز…
مآدام ایکسدرآبی بنفش·۱۰ روز پیشکمی زندگی میخواهمدر آینه به خود نگاه میکنم، بارها و بارها. اما انگار این بار، نجاتدهنده در آینه نیست.دقایقی پیش، برنامه هفتهی آخر اردیبهشت را نوشتم. خوشب…
مآدام ایکس·۱۶ روز پیشوقتی کلمات را گم میکنم(و موهایم را نارنجی میکنم)روزهاست کلماتم را گم کردهام. نه امیدی برای گفتن دارم، نه خشمی برای اعتراض، نه شادیای برای تقسیم، و نه اندوهی برای تخلیه. از هرگونه احساس…
مآدام ایکسدرکتابخونه·۲۱ روز پیشکتابخانهی منتصمیم گرفتم من هم در چالش «کتابخانه من» از کاربر بردیا شرکت کنم.از همین ابتدا بگم که کتابخانهی من بر اساس هیچ قاعدهی خاصی مرتب نشده؛ فقط…
مآدام ایکس·۱ ماه پیشزنده ماندن سختتر از مردن است«بزرگترین نیروی مرگ این نیست که میتواند آدمها را بمیراند؛ بزرگترین نیرویش این است که میتواند کاری کند زندهها آرزوی مرگ کنند.»این بریده…
مآدام ایکس·۱ ماه پیشلنگهی جوراب زشتم کجاست؟لنگهی دیگرِ زشتترین جورابم گم شده.حالا دو ساعت است که وسطِ اتاق نشستهام و هایهای برایش گریه میکنم.صورتم را در آینه نگاه میکنم. ریملِ…
مآدام ایکسدرپستهای ویرگول·۱ ماه پیشیغورِ یغورتر«اگر میدانستی قرار است زندگی اینگونه باشد، آن را انتخاب میکردی؟» «معلوم است که آره، احمق!»
مآدام ایکس·۱ ماه پیشاسمش را نبر.نوشتههای قبلیام منتشر نشدند. انگار نوشتن از امید هم دیگر سیاسی شده است؛ درماندگی، خشم، استیصال و تلاش برای چنگ زدن به آخرین ریسمان نیز سی…