Nonchalant Prompt Sculptor
اپیزود ۳: سلیقه
سلام.
دو قسمت قبل در مورد بازی حرف زدیم. در مورد تکرار حرف زدیم. در مورد اینکه چرا نباید زود جا بزنیم و چرا جادو بین راند سوم تا پنجم اتفاق میافته.
امروز میخوام یه سؤال بپرسم.
فرض کن یاد گرفتی بازی کنی. فرض کن یاد گرفتی تکرار کنی. فرض کن پنج راند رفتی و پنج تا نتیجه گرفتی.
حالا چی؟
کدومش خوبه؟
از کجا بفهمی کدوم یکی رو انتخاب کنی؟
امروز میخوام در مورد سلیقه حرف بزنم.

خب، بذار با یه سؤال شروع کنم.
تا حالا شده بری یه فروشگاه لباس، صد تا پیرهن ببینی، و نتونی انتخاب کنی؟
همهشون خوبن. همهشون قشنگن. ولی هیچکدوم... نمیدونم... هیچکدوم اون یکی نیست.
یا برعکس. یه بار رفتی، یه پیرهن دیدی، همون لحظه فهمیدی اینه. حتی امتحانش نکردی. فقط دیدیش و فهمیدی.
این چیه؟
این سلیقهست.
سلیقه یکی از اون کلماتیه که همه استفاده میکنن ولی کمتر کسی واقعاً فکر میکنه یعنی چی.
میگیم "سلیقهش خوبه." میگیم "این سلیقهی منه." میگیم "سلیقهها فرق میکنه."
ولی سلیقه واقعاً چیه؟
از کجا میاد؟
میشه یادش گرفت؟
و مهمتر از همه: چرا الان، تو این دوره، سلیقه از هر وقت دیگهای مهمتره؟
بذار یه چیزی بگم که شاید عجیب به نظر برسه.
ما داریم تو یه دورهای زندگی میکنیم که ساختن چیزا آسون شده. خیلی آسون.
میخوای یه عکس درست کنی؟ چند ثانیه.
میخوای یه متن بنویسی؟ چند ثانیه.
میخوای یه آهنگ بسازی؟ چند ثانیه.
میخوای یه ویدیو درست کنی؟ خب، شاید چند دقیقه. ولی باز خیلی سریعتر از قبل.
یه زمانی، ساختن یه چیز خوب نیاز به مهارت داشت. نیاز به سالها تمرین داشت. نیاز به استعداد داشت.
میخواستی عکاس بشی؟ باید سالها کار میکردی. باید دوربین میشناختی. باید نور رو میفهمیدی. باید هزار تا عکس بد میگرفتی تا یه عکس خوب بگیری.
میخواستی نویسنده بشی؟ باید سالها مینوشتی. باید هزار تا متن بد مینوشتی تا یه متن خوب بنویسی.
میخواستی موسیقیدان بشی؟ باید ساز یاد میگرفتی. باید تئوری موسیقی میفهمیدی. باید سالها تمرین میکردی.
این فیلترها بودن. این موانع باعث میشدن که فقط چیزای خوب به دست مردم برسه. چون ساختن سخت بود، فقط کسایی که واقعاً خوب بودن میتونستن چیزی بسازن.
حالا اون فیلترها دارن از بین میرن.
الان هر کسی میتونه یه عکس "خوب" بسازه. هر کسی میتونه یه متن "خوب" بنویسه. هر کسی میتونه یه آهنگ "خوب" بسازه.
گیومه گذاشتم دور "خوب" چون این خوب یه جور خاصیه. بعداً در موردش حرف میزنم.
ولی نکته اینه که وقتی همه میتونن بسازن، ساختن دیگه مهم نیست.
چی مهم میشه؟
تشخیص.
تشخیص اینکه کدوم خوبه و کدوم نیست.
این همون سلیقهست.
سلیقه یعنی توانایی تشخیص کیفیت.
یعنی بتونی از بین صد تا گزینه، اون یکی رو پیدا کنی که واقعاً خوبه.
یعنی بتونی بگی "این خوبه" و "این خوب نیست" — و دلیلش رو هم بدونی.
بذار یه مثال بزنم.
فرض کن داری یه رستوران میزنی. میخوای منو طراحی کنی.
میری از هوش مصنوعی میخوای ده تا طرح بده. ده ثانیه بعد، ده تا طرح داری.
همهشون حرفهای به نظر میرسن. همهشون رنگبندی خوبی دارن. همهشون فونتهای قشنگ دارن.
حالا چی؟
کدومش رو انتخاب میکنی؟
اگه سلیقه نداشته باشی، گیر میکنی. یا یکی رو رندوم انتخاب میکنی. یا میری از یکی دیگه میپرسی. یا ساعتها وقت تلف میکنی و آخرش بازم مطمئن نیستی.
ولی اگه سلیقه داشته باشی، میدونی داری دنبال چی میگردی. میدونی چی به برندت میخوره. میدونی چی به مشتریات میخوره. میتونی سریع تصمیم بگیری.
این قدرت سلیقهست.
تو دنیایی که ساختن آسونه، تشخیص سخته.
و کسی که بتونه تشخیص بده، برندهست.
خب، حالا یه سؤال مهمتر.
سلیقه از کجا میاد؟
آیا یه چیز ذاتیه؟ یعنی یا داریش یا نداری؟
یا میشه یادش گرفت؟
بذار ببینیم فیلسوفها چی گفتن.
چون این سؤال جدید نیست. آدمها هزاران ساله دارن در مورد سلیقه و زیبایی فکر میکنن.
اولی افلاطون.
افلاطون یه فیلسوف یونانی بود. حدود ۲۴۰۰ سال پیش زندگی میکرد.
افلاطون یه ایدهی جالب داشت. میگفت زیبایی یه "فرم ایدهآل" داره. یه چیز کامل و ابدی که تو یه جای دیگه وجود داره — تو دنیای ایدهها.
چیزایی که ما تو دنیای واقعی میبینیم، فقط سایههای اون فرم کامل هستن. یه گل زیبا، یه آهنگ زیبا، یه چهرهی زیبا — همهشون فقط تقریبهایی از اون زیبایی کامل و ایدهآل هستن.
این ایده شاید عجیب به نظر برسه. ولی یه نکتهی مهم داره.
افلاطون میگفت زیبایی یه استاندارد داره. یه چیز مطلق هست که میشه چیزا رو باهاش مقایسه کرد.
یعنی سلیقه صرفاً نظر شخصی نیست. یه حقیقتی پشتشه.
دومی ارسطو.
ارسطو شاگرد افلاطون بود. ولی یهکم متفاوت فکر میکرد.
ارسطو میگفت زیبایی از "تقلید" میاد — به یونانی بهش میگفت "میمسیس."
ولی نه تقلید به معنی کپیبرداری. تقلید به معنی بازنمایی واقعیت.
ارسطو میگفت لذتی که از هنر میبریم، فقط از موضوعش نیست. از مهارتیه که هنرمند نشون میده. از اینکه چطوری واقعیت رو گرفته و تبدیلش کرده به یه چیز معنادار.
این ایده خیلی جالبه وقتی در مورد هوش مصنوعی فکر میکنیم.
وقتی هوش مصنوعی یه چیز زیبا میسازه، داره از چی تقلید میکنه؟
آیا داره از واقعیت تقلید میکنه؟ یا داره از الگوهای هنری که یاد گرفته تقلید میکنه؟
این سؤال مهمیه. بعداً بهش برمیگردم.
سومی دیوید هیوم.
هیوم یه فیلسوف اسکاتلندی بود. حدود ۳۰۰ سال پیش زندگی میکرد.
هیوم یه نظر خیلی عملیتر داشت. میگفت سلیقه ذهنیه — یعنی هر کسی سلیقهی خودشو داره.
ولی — و این ولی مهمه — میشه سلیقه رو پرورش داد.
هیوم میگفت اگه خودت رو در معرض چیزای خوب بذاری، اگه تجربهی زیاد داشته باشی، اگه با دقت نگاه کنی و فکر کنی، سلیقهت بهتر میشه.
این ایده خیلی امیدوارکنندهست.
یعنی سلیقه یه استعداد ذاتی نیست که یا داریش یا نداری.
سلیقه یه مهارته که میشه تقویتش کرد.
چهارمی ایمانوئل کانت.
کانت یه فیلسوف آلمانی بود. حدود ۲۵۰ سال پیش زندگی میکرد.
کانت یه ایدهی جالب داشت. میگفت وقتی ما میگیم یه چیزی زیباست، یه جورایی انتظار داریم که بقیه هم موافق باشن.
یعنی چی؟
یعنی وقتی میگم "این آهنگ قشنگه"، فقط نمیگم "من از این آهنگ خوشم میاد." یه چیز بیشتری میگم. یه جورایی میگم "این آهنگ قشنگه و تو هم باید بفهمی که قشنگه."
این ایده یه تنش جالب ایجاد میکنه.
از یه طرف، سلیقه شخصیه. هر کسی چیزای متفاوت دوست داره.
از طرف دیگه، وقتی در مورد زیبایی حرف میزنیم، انگار داریم به یه استاندارد مشترک اشاره میکنیم.
این تنش هنوز حل نشده. و شاید هیچوقت هم حل نشه.
خب، این بود فلسفه. حالا بیاین برگردیم به دنیای واقعی.
یه پدیدهای هست که میخوام در موردش حرف بزنم.
بهش میگن "استبداد صافی" یا به انگلیسی Tyranny of Smoothness.
این اصطلاح رو یه فیلسوف کرهای-آلمانی به اسم بیونگ-چول هان استفاده کرده.
ایدهش اینه که تو دنیای دیجیتال، همهچیز داره صاف و صیقلی میشه.
عکسها بینقص میشن. متنها روان میشن. تجربهها بدون اصطکاک میشن.
همهچیز داره بهینه میشه. همهچیز داره پرداخت میشه. همهچیز داره... صاف میشه.
این صافی فقط یه سبک نیست. این یه اتفاق الگوریتمیه.
سیستمهای هوش مصنوعی برای "تعامل" بهینه میشن. برای اینکه کاربر خوشش بیاد. برای اینکه کلیک کنه. برای اینکه بمونه.
و چی باعث میشه کاربر خوشش بیاد؟ چیزایی که راحت هضم بشن. چیزایی که سریع فهمیده بشن. چیزایی که... صاف باشن.
بذار یه مثال بزنم.
به عکسای هوش مصنوعی فکر کن.
اغلبشون بینقصن. ترکیببندی عالی. رنگبندی متعادل. جزئیات دقیق.
ولی یه چیزی ندارن.
یه چیزی که نمیتونم دقیق بگم چیه. ولی وقتی نگاهشون میکنی، یه حسی داری که... خالین. سرد هستن. زود فراموش میشن.
همینطور متنهای هوش مصنوعی.
اغلبشون روان هستن. جملهها درست هستن. پاراگرافها منظم هستن.
ولی صدایی ندارن. شخصیتی ندارن. غافلگیری ندارن.
میخونیشون و هیچی تو ذهنت نمیمونه.
این همون صافیه.
خیلی صاف. خیلی بیاصطکاک. خیلی... بیخطر.
هان میگه این صافی یه جور "خشونت فرهنگی"ه.
چرا؟
چون هنر قراره اصطکاک ایجاد کنه. قراره ما رو متوقف کنه. قراره ناراحتمون کنه. قراره به چالشمون بکشه.
وقتی همهچیز صاف میشه، این قدرت از بین میره.
یه مثال بزنم.
به یه آهنگ فکر کن که دوستش داری. یه آهنگ که واقعاً تأثیرت گذاشته.
احتمالاً یه چیزی داره که "عادی" نیست. شاید یه ملودی غیرمنتظره داره. شاید یه متن عجیب داره. شاید یه صدای خاص داره که اول بار شنیدیش فکر کردی "این چیه؟"
اون "غیرعادی" بودن، اون اصطکاک، همونیه که باعث شده یادت بمونه.
حالا به یه آهنگ هوش مصنوعی فکر کن.
احتمالاً از نظر فنی خوبه. ملودی داره. هارمونی داره. ریتم داره.
ولی اون غافلگیری رو نداره. اون لحظهی "این چیه؟" رو نداره.
چون سیستم طوری طراحی شده که ریسک نکنه. که چیزای "امن" تولید کنه. که صاف باشه.
این مشکل صافیه.
صافی امنه. صافی قابل پیشبینیه. صافی همهپسنده.
ولی صافی به یاد نمیمونه.
حالا سؤال اینه: چطوری از این تله فرار کنیم؟
جواب: سلیقه.
سلیقه یعنی بتونی تشخیص بدی کی صافی خوبه و کی بد.
چون همیشه صافی بد نیست. گاهی وقتها صافی لازمه. گاهی وقتها میخوای چیزی که راحت هضم بشه.
ولی گاهی وقتها اصطکاک لازمه. گاهی وقتها میخوای چیزی که متوقفت کنه. که فکرت رو به چالش بکشه.
سلیقه یعنی بدونی کی کدوم رو انتخاب کنی.
بذار یه مثال عملی بزنم.
فرض کن داری یه پست اینستاگرام مینویسی برای کسبوکارت.
از هوش مصنوعی میخوای کمکت کنه. سه تا نسخه بهت میده.
نسخهی اول: کاملاً حرفهای و رسمی. جملهها درست. ساختار منظم. ولی خشک.
نسخهی دوم: خودمونیتر. یهکم شوخی داره. ولی شاید زیادی شل باشه.
نسخهی سوم: یه شروع عجیب داره. یه جملهی غیرمنتظره. ولی بقیهش خوبه.
کدوم رو انتخاب میکنی؟
اگه سلیقه نداشته باشی، احتمالاً اولی رو انتخاب میکنی. چون "امنترینه." چون "حرفهای به نظر میرسه."
ولی اگه سلیقه داشته باشی، شاید سومی رو انتخاب کنی. چون اون شروع عجیب، اون اصطکاک، شاید همون چیزیه که باعث میشه آدمها توقف کنن و بخونن.
این قدرت سلیقهست.
نه اینکه همیشه غیرعادی انتخاب کنی. نه اینکه همیشه عادی انتخاب کنی.
بلکه بدونی کی کدوم مناسبه.
خب، حالا یه سؤال مهم.
چطوری سلیقهمون رو بهتر کنیم؟
هیوم — همون فیلسوفی که گفتم — یه جواب داده بود.
گفت: خودت رو در معرض چیزای خوب بذار.
این ساده به نظر میرسه ولی خیلی عمیقه.
سلیقه از تجربه میاد. هرچی بیشتر چیزای خوب ببینی، بیشتر میفهمی خوب یعنی چی.
بذار یه مثال بزنم.
فرض کن میخوای سلیقهت تو عکاسی بهتر بشه.
چیکار میکنی؟
عکس میبینی. خیلی عکس میبینی.
نه فقط عکسای معمولی. عکسای عکاسای بزرگ رو میبینی. عکسای موزهها رو میبینی. عکسایی که جایزه گرفتن رو میبینی.
و فقط نمیبینی. فکر میکنی. میپرسی "چرا این عکس خوبه؟ چی داره که اون یکی نداره؟"
همینطور برای نوشتن.
میخوای سلیقهت تو نوشتن بهتر بشه؟
میخونی. خیلی میخونی.
نه فقط هر چیزی. کتابای خوب میخونی. نویسندههای بزرگ رو میخونی. و فکر میکنی "چرا این جمله خوبه؟ چرا این پاراگراف کار میکنه؟"
این فرآیند زمان میبره. سلیقه یهشبه ساخته نمیشه.
ولی خبر خوب اینه که هر روز میتونی یهکم بهترش کنی.
یه نکتهی مهم دیگه هم هست.
سلیقه فقط دیدن نیست. قضاوت کردنه.
یعنی چی؟
یعنی کافی نیست که فقط چیزای زیاد ببینی. باید در موردشون نظر بدی.
باید بگی "این خوبه" یا "این خوب نیست." و بعد از خودت بپرسی "چرا؟"
این "چرا" خیلی مهمه. این "چرا" همونیه که سلیقهت رو میسازه.
بذار یه تمرین بهت بگم.
هر روز یه چیز ببین — یه عکس، یه متن، یه طرح، هر چیزی — و در موردش نظر بده.
نه فقط "خوشم اومد" یا "خوشم نیومد."
بگو چرا.
"این عکس خوبه چون نورش از یه زاویهی غیرمنتظره میاد و باعث میشه چشمم بره سمت اون گوشه."
"این متن بد نیست ولی شروعش خیلی کلیشهایه و من رو جذب نمیکنه."
این تمرین سادهست ولی قدرتمنده.
چون مجبورت میکنه فکر کنی. مجبورت میکنه تحلیل کنی. مجبورت میکنه سلیقهت رو به کلمه تبدیل کنی.
و وقتی سلیقهت رو به کلمه تبدیل کنی، بهتر میفهمیش.
یه چیز دیگه هم هست.
سلیقهی خوب گاهی یعنی قبول کردن نقص.
این شاید عجیب به نظر برسه.
ما عادت کردیم فکر کنیم خوب یعنی بینقص. یعنی بدون اشتباه. یعنی کامل.
ولی این همیشه درست نیست.
یه مفهومی هست تو فرهنگ ژاپنی به اسم "وابی-سابی."
وابی-سابی یعنی زیبایی در نقص. زیبایی در ناکامل بودن. زیبایی در گذرا بودن.
یه کاسهی سرامیکی که یه ترک داره، شاید زیباتر باشه از یه کاسهی بینقص. چون اون ترک یه داستان داره. یه تاریخ داره. یه شخصیت داره.
این ایده تو هنر خیلی مهمه.
بهترین آثار هنری معمولاً "کامل" نیستن. یه چیزی دارن که عادی نیست. یه چیزی که شاید از نظر فنی "اشتباه" به نظر برسه. ولی همون چیز باعث میشه که اثر زنده باشه. که شخصیت داشته باشه.
حالا به هوش مصنوعی فکر کن.
هوش مصنوعی طوری طراحی شده که نقص نداشته باشه. که همهچیز رو درست انجام بده. که کامل باشه.
ولی این کمال، گاهی وقتها باعث میشه که خروجیش بیروح بشه.
سلیقهی خوب یعنی بدونی کی کمال لازمه و کی نقص.
گاهی میخوای یه چیز بینقص. یه گزارش رسمی. یه ایمیل حرفهای. یه سند قانونی.
ولی گاهی میخوای یه چیز با شخصیت. یه چیز که صدا داشته باشه. یه چیز که انسانی باشه.
و "انسانی" معمولاً یعنی "ناکامل."
یه داستان بگم.
چند وقت پیش داشتم یه متن مینوشتم. از هوش مصنوعی کمک گرفتم.
متنی که داد، از نظر فنی عالی بود. جملهها درست بودن. ساختار منظم بود. همهچیز سرجاش بود.
ولی یه چیزی کم بود. نمیتونستم بگم چیه. فقط حس میکردم که این متن "من" نیست.
رفتم و چند تا جمله رو عوض کردم. یه جمله رو کوتاهتر کردم. یه جمله رو طولانیتر کردم. یه کلمهی عامیانه اضافه کردم. یه شروع پاراگراف رو عوض کردم.
از نظر فنی، شاید متن "بدتر" شد. شاید یه ویراستار ایراد بگیره.
ولی متن "من" شد. صدای خودم رو داشت. شخصیت داشت.
این سلیقهست.
بدونی کی باید از هوش مصنوعی قبول کنی و کی باید تغییرش بدی.
بدونی کی کمال لازمه و کی نقص.
یه نکتهی دیگه هم هست که میخوام بگم.
هوش مصنوعی سلیقه نداره. دقیقتر بگم: سلیقه به اون معنایی که ما داریم نداره.
هوش مصنوعی چی داره؟
الگو داره. آمار داره. احتمال داره.
میدونه که معمولاً آدمها چی دوست دارن. میدونه که کدوم ترکیبها بیشتر استفاده شدن. میدونه که چی "معمولاً" کار میکنه.
ولی این سلیقه نیست. این تقلید از سلیقهست.
فرق چیه؟
سلیقهی واقعی از تجربه میاد. از زندگی میاد. از احساس میاد.
وقتی من میگم "این آهنگ قشنگه"، پشتش یه عمر تجربهی موسیقی هست. یه عمر احساسی که با آهنگای مختلف داشتم. یه عمر خاطره و معنا.
هوش مصنوعی اینها رو نداره. فقط الگو داره.
این یعنی چی؟
یعنی هوش مصنوعی میتونه چیزای "خوب" تولید کنه. ولی نمیتونه واقعاً بگه چرا خوبن.
یعنی میتونه الگوهای گذشته رو تکرار کنه. ولی نمیتونه واقعاً چیز جدید بسازه.
یعنی میتونه امن باشه. ولی نمیتونه واقعاً ریسک کنه.
به همین خاطره که سلیقهی انسانی هنوز مهمه.
هوش مصنوعی ابزاره. یه ابزار قدرتمند. ولی کسی باید تصمیم بگیره که با این ابزار چی بسازه.
اون کسی، تویی.
و چیزی که بهت کمک میکنه تصمیم بگیری، سلیقهته.
یه سؤال که شاید پیش بیاد.
"خب، اگه هوش مصنوعی میتونه چیزای خوب تولید کنه، چرا من باید سلیقه داشته باشم؟ نمیتونم فقط قبول کنم هر چی میده؟"
میتونی. ولی اون موقع، خروجیت مثل خروجی همه میشه.
چون همه دارن از همون ابزار استفاده میکنن. همه دارن همون الگوها رو میگیرن. همه دارن همون چیزای "امن" رو تولید میکنن.
و تو یه دنیا که همه چیز شبیه همهست، چی متفاوته؟
سلیقه.
کسی که سلیقه داره، میتونه از همون ابزار استفاده کنه ولی نتیجهی متفاوت بگیره.
چون میدونه چی بخواد. میدونه چی انتخاب کنه. میدونه چی تغییر بده.
بذار یه مثال بزنم.
فرض کن ده نفر دارن یه پوستر طراحی میکنن. همه از همون ابزار هوش مصنوعی استفاده میکنن.
نه نفرشون اولین طرحی که میگیرن رو قبول میکنن. همهشون شبیه هم میشن. همهشون "خوب" هستن. ولی هیچکدوم متفاوت نیستن.
یه نفر ولی سلیقه داره. ده تا طرح میگیره. نگاه میکنه. فکر میکنه. یکی رو انتخاب میکنه که شاید "عادیترین" نباشه ولی "جالبترینه." بعد تغییرش میده. یه چیزی اضافه میکنه. یه چیزی کم میکنه.
اون پوستر متفاوته. اون پوستر یادت میمونه.
این قدرت سلیقهست.
یه نکتهی آخر.
آینده چی میشه؟
هوش مصنوعی داره بهتر میشه. خیلی سریع داره بهتر میشه.
شاید یه روز برسه که خروجیهاش از خیلی آدمها بهتر باشه. شاید یه روز برسه که تشخیص دادن کار انسان از کار ماشین سخت بشه.
ولی حتی اون موقع هم، سلیقه مهم میمونه.
چرا؟
چون سلیقه فقط تشخیص "خوب" از "بد" نیست.
سلیقه تشخیص "معنادار" از "بیمعنا"ست.
هوش مصنوعی میتونه چیزای خوب بسازه. ولی نمیتونه بگه چی معنا داره.
معنا از انسان میاد. از تجربه میاد. از زندگی میاد.
و سلیقه همون چیزیه که معنا رو تشخیص میده.
پس حتی تو آیندهای که هوش مصنوعی همهکار میکنه، یه چیز میمونه که فقط انسان میتونه انجام بده:
تصمیم بگیره چی ارزش ساختن داره.
و این تصمیم، با سلیقه گرفته میشه.
این بود اپیزود سوم.
خلاصهش این بود: تو دنیایی که ساختن آسون شده، تشخیص سخته. و سلیقه همون توانایی تشخیصه.
سلیقه یه استعداد ذاتی نیست. یه مهارته که میشه تقویتش کرد. با دیدن چیزای خوب. با فکر کردن. با پرسیدن "چرا."
و تو عصر هوش مصنوعی، سلیقه مهمترین مهارتیه که میتونی داشته باشی.
دفعهی بعد، میخوام در مورد یه چیز دیگه حرف بزنم. در مورد اصالت. در مورد اینکه چرا متنهای هوش مصنوعی "سرد" به نظر میرسن و چطوری میشه صدای خودمون رو حفظ کنیم.
ولی فعلاً همین.
مواظب خودت باش.
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود ۲: جادوی راند سوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود ۱: بازی کردن با هوش مصنوعی
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود ۵: توهم