Nonchalant Prompt Sculptor
اپیزود ۱: بازی کردن با هوش مصنوعی
سلام.
امروز میخوام یه چیزی بگم که شاید اولش عجیب به نظر برسه. شاید حتی یهکم بچهگانه. ولی باهام بیا. چون این یکی از مهمترین چیزاییه که تو این چند سال یاد گرفتم.
میخوام در مورد بازی صحبت کنم.
آره، بازی.

خب، بذار از یه جای غیرمنتظره شروع کنم.
چند وقت پیش یه دوستی داشتم که وکیله. از اون وکیلهای جدی. کتوشلوار، دفتر شیک، حرفزدن رسمی. یه روز بهش گفتم "چرا نمیری با این ابزارهای هوش مصنوعی کار کنی؟ شاید بتونه کمکت کنه."
میدونی چی گفت؟
گفت: "این چیزا مال بچههاست. من کار جدی دارم."
خندیدم. نه بهش. به خودم. چون منم یه زمانی همینطوری فکر میکردم.
یه چیزی هست که تو فرهنگ کاری ما خیلی قوی ریشه دونده. این ایده که کار باید جدی باشه. سنگین باشه. اگه داری میخندی، یعنی داری وقت تلف میکنی. اگه داری آزمایش میکنی، یعنی نمیدونی چیکار داری میکنی. اگه داری بازی میکنی... خب، بازی مال بچههاست دیگه.
این فکر رو همهجا میبینی.
تو شرکتها. تو دانشگاهها. تو بیمارستانها. تو دفترهای وکالت.
همهجا یه جور سنگینی هست. یه جور "اینجا جای شوخی نیست."
ولی یه سؤال دارم.
اگه بازی انقدر بیارزشه، پس چرا بچهها از طریق بازی یاد میگیرن؟
یه بچهی پنجساله رو ببر پارک. بذارش جلوی یه سرسره که تا حالا ندیده. هیچ کتابچهای بهش نده. هیچ آموزشی نده. فقط نگاه کن.
ده دقیقه بعد، اون بچه استاد اون سرسره شده. از پایین رفته بالا. از بالا سُر خورده پایین. کج رفته. راست رفته. همهجاش رو امتحان کرده.
چطوری یاد گرفت؟
بازی کرد.
یه فیلسوف هلندی بود به اسم یوهان هویزینگا. این آقا یه کتاب نوشت در مورد بازی. ایدهی اصلیش این بود که بازی فقط برای بچهها نیست. بازی یکی از اساسیترین روشهای یادگیری انسانه. از اول تاریخ تا الان.
ولی یه چیز جالبتر هم گفت.
گفت وقتی بازی میکنی، وارد یه فضای خاص میشی. یه فضا که قوانین معمولی توش کار نمیکنه. یه فضا که اشتباه کردن مجازات نداره. یه فضا که میتونی هر چیزی رو امتحان کنی.
اسمش رو گذاشت "دایرهی جادویی."
دایرهی جادویی.
شاید اسمش یهکم فانتزی به نظر برسه. ولی فکر کن.
وقتی بچهها خالهبازی میکنن، یه کارتن میشه خونه. یه چوب میشه قاشق. یه عروسک میشه نوزاد واقعی. همه قبول دارن که این چیزا واقعی نیستن. ولی توی اون لحظه، توی اون بازی، واقعیان.
این همون دایرهی جادوییه.
یه فضای موقت که توش قوانین عوض میشن. که توش میتونی چیزای جدید امتحان کنی بدون اینکه نگران عواقبش باشی.
حالا سؤال اینه: ما بزرگترا چی؟
ما هم به این دایرهی جادویی نیاز داریم. مخصوصاً وقتی میخوایم یه چیز جدید یاد بگیریم. مخصوصاً وقتی میخوایم با یه تکنولوژی جدید کار کنیم.
مثل هوش مصنوعی.
برگردم به اون دوست وکیلم.
یه روز مجبورش کردم بیاد یه جلسه که داشتم در مورد هوش مصنوعی حرف میزدم. نشست. با اکراه. دست به سینه. منتظر که ثابت کنه این چیزا بدرد نمیخوره.
اولین چیزی که ازش خواستم این بود: "یه قرارداد ساده بنویس با کمک این ابزار."
نوشت. خروجیاش متوسط بود. نه خوب، نه بد. همون چیزی که انتظارش رو داشت.
گفت: "دیدی؟ گفتم که. این چیزا کار نمیکنه."
ولی من ولش نکردم.
گفتم: "خب، حالا یه چیز دیگه امتحان کن. بنویس یه قرارداد برای فروش یه تکشاخ."
نگاهم کرد. گفت: "چی؟"
گفتم: "آره. یه تکشاخ. اسب شاخدار. قرارداد فروشش رو بنویس."
اول خندید. فکر کرد دارم شوخی میکنم.
ولی نوشت.
و یه چیز جالب اتفاق افتاد.
وقتی داشت این قرارداد مسخره رو مینوشت، شروع کرد به فهمیدن اینکه این ابزار چطوری با زبان حقوقی کار میکنه. کجاهاش خوبه. کجاهاش ضعیفه. چطوری جواب میده. چطوری گیج میشه.
چون فشار نتیجه نبود. چون مهم نبود قرارداد تکشاخ درست باشه یا نه. چون داشت بازی میکرد.
یه ساعت بعد، همون آدمی که گفته بود "این چیزا مال بچههاست"، داشت از ابزار میخواست یه قانون پیچیده رو خلاصه کنه. داشت ازش میخواست استدلالهای مختلف برای یه پرونده بسازه. داشت باهاش کار میکرد. واقعی.
چی عوض شد؟
ابزار عوض نشد. همون ابزار بود.
طرز فکرش عوض شد. وارد دایرهی جادویی شد.
این داستان رو گفتم چون فکر میکنم خیلی از ما همین مشکل رو داریم.
میخوایم با یه چیز جدید کار کنیم. ولی از همون اول انتظار داریم که نتیجه بده. انتظار داریم که کامل باشه. انتظار داریم که "کار" کنه.
و وقتی نتیجه نمیده — که معمولاً اول نمیده — ناامید میشیم. میگیم "این چیزا بدرد نمیخوره" و میریم.
ولی مشکل اون ابزار نیست. مشکل اینه که ما بهش فرصت ندادیم.
فرصت بازی.
یه مثال دیگه بزنم. این یکی از زندگی خودم.
چند سال پیش میخواستم برنامهنویسی یاد بگیرم. رفتم کتاب خوندم. ویدیو دیدم. دوره گذروندم. ولی هیچوقت واقعاً یاد نگرفتم.
میدونی چرا؟
چون همیشه داشتم سعی میکردم یه چیز "مفید" بسازم. یه اپلیکیشن که کار کنه. یه سایت که قشنگ باشه. یه پروژه که بتونم نشونش بدم.
و هر بار که به مشکل میخوردم، فکر میکردم "من استعدادش رو ندارم" و ول میکردم.
تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم یه بازی بسازم.
نه یه بازی جدی. یه بازی مسخره. یه بازی که توش یه مربع باید از یه دایره فرار کنه. همین.
هیچکس قرار نبود ببینتش. هیچکس قرار نبود ازش استفاده کنه. فقط برای خودم بود.
و یه چیز جالب اتفاق افتاد.
چون مهم نبود که کامل باشه، شروع کردم به آزمایش کردن. شروع کردم به اشتباه کردن. شروع کردم به یاد گرفتن.
اون بازی مسخره بیشتر بهم یاد داد تا صد ساعت دوره و کتاب.
این همون دایرهی جادوییه.
وقتی فشار نتیجه نیست، وقتی مهم نیست که کامل باشه، وقتی میتونی اشتباه کنی بدون اینکه کسی قضاوتت کنه — اونجاست که یادگیری واقعی اتفاق میافته.
حالا برگردیم به هوش مصنوعی.
خیلی از آدمها وقتی اولین بار با این ابزارها کار میکنن، یه کار جدی ازش میخوان. یه گزارش کاری. یه ایمیل مهم. یه تحلیل پیچیده.
و وقتی خروجی عالی نیست — که معمولاً اولین خروجی عالی نیست — نتیجه میگیرن که "این چیزا کار نمیکنه."
ولی اگه اول با یه چیز بیاهمیت شروع میکردن چی؟
اگه میگفتن "یه شعر مسخره در مورد ترافیک تهران بنویس" چی؟
اگه میگفتن "یه داستان کوتاه بنویس در مورد یه گربه که میخواد رئیسجمهور بشه" چی؟
میدونم. میدونم. این چیزا بیمعنی به نظر میرسن.
ولی نکته همینه.
وقتی داری یه چیز بیمعنی میسازی، فشار نتیجه نیست. میتونی آزمایش کنی. میتونی ببینی ابزار چطوری کار میکنه. میتونی بفهمی کجاهاش قویه، کجاهاش ضعیفه.
و بعد، وقتی میخوای یه کار جدی باهاش انجام بدی، میدونی چطوری ازش استفاده کنی.
یه چیز دیگه هم هست.
بازی کردن با این ابزارها فقط برای یادگیری نیست. برای کشف هم هست.
خیلی وقتها آدمها نمیدونن این ابزارها چیکار میتونن بکنن. چون هیچوقت امتحان نکردن.
ولی وقتی شروع میکنی به بازی کردن، وقتی سؤالهای عجیب میپرسی، وقتی چیزای غیرمنتظره ازش میخوای — اونجاست که میفهمی این ابزار چقدر قابلیت داره.
یه مثال بزنم.
یکی از دوستام معلمه. یه روز داشت با یکی از این ابزارها بازی میکرد. گفت: "یه امتحان ریاضی برای بچههای کلاس پنجم بساز."
خروجی معمولی بود. سؤالات استاندارد.
بعد گفت: "حالا همین سؤالات رو بنویس ولی انگار یه دزد دریایی داره میپرسه."
و یه چیز جالب اتفاق افتاد.
سؤالات همون بودن. ولی با یه لحن و داستان متفاوت. بچهها عاشقش شدن.
این ایده از کجا اومد؟
از بازی. از آزمایش. از اینکه یه چیز مسخره امتحان کرد و دید جواب میده.
یه نکتهی مهم دیگه هم هست.
بازی کردن با این ابزارها اخلاقی هم هست.
چی؟ آره، اخلاقی.
ببین، این ابزارها قدرتمندن. میتونن کارای خوب بکنن، میتونن کارای بد هم بکنن. میتونن اشتباه کنن. میتونن چیزای غلط تولید کنن.
اگه اولین بارت باشه که داری با یکی از این ابزارها کار میکنی و مستقیم بری سراغ یه کار مهم و جدی، ممکنه اشتباهات ابزار رو نفهمی. ممکنه به چیزی اعتماد کنی که نباید.
ولی اگه اول با چیزای بیاهمیت بازی کنی، میفهمی محدودیتهاش کجاست. میفهمی کجا میشه بهش اعتماد کرد، کجا نه.
این مسئولیتپذیریه. این اخلاقیه.
برگردم به اون ایدهی دایرهی جادویی.
چطوری میتونی این فضا رو برای خودت بسازی؟
اولین قدم اینه که به خودت اجازه بدی.
اجازه بدی که اشتباه کنی. اجازه بدی که چیزای مسخره امتحان کنی. اجازه بدی که یه ساعت وقتت رو صرف چیزی کنی که هیچ "نتیجهی" عملی نداره.
این سخته. میدونم. ما یاد گرفتیم که وقت باید بهرهور باشه. که هر کاری باید نتیجه داشته باشه. که بازی وقتتلفیه.
ولی اینطوری نیست.
یه تمرین بهت پیشنهاد میدم.
امشب، یا فردا، یا هر وقت که وقت داشتی، برو سراغ یکی از این ابزارهای هوش مصنوعی. هر کدومش. مهم نیست.
ولی یه قانون داری: نباید ازش کار مفید بخوای.
بگو یه شعر در مورد ساندویچ فلافل بنویسه.
بگو یه داستان بنویسه در مورد یه ماهی که میخواد پیانو یاد بگیره.
بگو یه مکالمه بنویسه بین سقراط و یه راننده تاکسی تهرانی.
هر چیز مسخرهای که به ذهنت میرسه.
و بعد ببین چی میشه.
ببین ابزار چطوری جواب میده. ببین کجاهاش خوبه. ببین کجاهاش عجیبه. ببین چطوری میتونی باهاش حرف بزنی.
این اولین قدم برای یاد گرفتن واقعیه.
یه چیز دیگه هم بگم.
این دایرهی جادویی فقط برای افراد نیست. برای تیمها هم هست. برای شرکتها هم هست.
اگه مدیر یه تیمی، اگه رئیس یه شرکتی، اگه معلم یه کلاسی — میتونی این فضا رو برای دیگران هم بسازی.
بگو: "برای یه ساعت آینده، هیچچیزی که اینجا انجام میدید مهم نیست. نمیتونید خرابش کنید. هیچ سؤالی غلط نیست. فقط آزمایش کنید."
این جملهی ساده میتونه همهچیز رو عوض کنه.
یادمه یه بار تو یه جلسهی کاری بودم. یه شرکت بزرگ. آدمهای جدی با کتوشلوار و لپتاپهای گرونقیمت.
قرار بود یاد بگیرن چطوری با ابزارهای جدید کار کنن.
اول همه محتاط بودن. سؤالات رسمی میپرسیدن. خروجیهای معمولی میگرفتن. هیچکس هیجانزده نبود.
بعد یه نفر — نمیدونم چرا — یه سؤال مسخره پرسید. یه چیزی در مورد اینکه اگه شرکتشون رو یه گربه مدیریت میکرد چی میشد.
همه خندیدن.
ولی یه چیزی عوض شد.
یهدفعه فضا سبکتر شد. آدمها شروع کردن به سؤالات عجیبتر پرسیدن. شروع کردن به آزمایش کردن. شروع کردن به بازی کردن.
و تا آخر جلسه، همون آدمهایی که اول بیعلاقه بودن، داشتن ایدههای جدید پیدا میکردن. داشتن کشف میکردن.
این قدرت بازیه.
این قدرت دایرهی جادوییه.
میدونم که بعضیها الان دارن فکر میکنن: "خب، این برای آدمهای خلاق خوبه. ولی من کارم جدیه. من حسابدارم. من مهندسم. من دکترم."
ولی نکته همینه.
هر چی کارت جدیتره، بیشتر به این فضای بازی نیاز داری.
چون وقتی فشار زیاده، وقتی اشتباه کردن هزینه داره، آدم محتاط میشه. ریسک نمیکنه. چیز جدید امتحان نمیکنه.
ولی یادگیری واقعی از ریسک کردن میاد. از اشتباه کردن میاد. از امتحان کردن چیزای جدید میاد.
پس باید یه فضا داشته باشی که توش بتونی این کارا رو بکنی. بدون فشار. بدون قضاوت. بدون ترس.
یه مثال دیگه بزنم.
فرض کن یه جراحی. جراحها چطوری یاد میگیرن؟
آیا اولین بارشون میرن سراغ یه عمل واقعی روی یه بیمار واقعی؟
نه. اول با مدلها تمرین میکنن. با شبیهسازیها تمرین میکنن. جاهایی که اشتباه کردن هزینه نداره.
این همون دایرهی جادوییه. فقط با اسم دیگه.
برای هوش مصنوعی هم همینه.
قبل از اینکه بخوای یه کار مهم باهاش انجام بدی، باید تو یه فضای امن باهاش تمرین کرده باشی. باید اشتباهاتش رو دیده باشی. باید محدودیتهاش رو فهمیده باشی.
و بهترین راه برای این کار، بازی کردنه.
یه چیزی هست که خیلیها نمیدونن.
این ابزارها خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی توانایی دارن. ولی این تواناییها پنهانه. پیدا کردنشون کار میخواد.
و تنها راه پیدا کردنشون اینه که آزمایش کنی. که سؤالات عجیب بپرسی. که چیزای غیرمنتظره ازش بخوای.
اگه فقط سؤالات معمولی بپرسی، جوابهای معمولی میگیری.
ولی اگه بازی کنی، اگه آزمایش کنی، اگه مرزها رو بکشی — اونجاست که چیزای جالب پیدا میکنی.
یه داستان دیگه بگم.
یکی از آشناهام توی یه استارتاپ کار میکنه. کارشون بازاریابیه. یه روز داشتن با تیمشون ایدههای جدید برای کمپین تبلیغاتی میساختن.
اول همه جدی بودن. ایدههای معمولی میدادن. چیزایی که قبلاً صد بار دیده بودن.
بعد یکی پیشنهاد داد: "بیایید یه بازی کنیم. هر کسی باید بدترین ایدهی ممکن رو بده. عمداً بد."
شروع کردن.
یکی گفت: "بیایید تبلیغ رو فقط شبها نشون بدیم، وقتی همه خوابن."
یکی دیگه گفت: "بیایید محصول رو به آدمهایی بفروشیم که اصلاً بهش نیاز ندارن."
همه خندیدن.
ولی یه چیز جالب اتفاق افتاد.
وسط این ایدههای مسخره، یه نفر یه چیزی گفت که اولش مسخره به نظر میرسید، ولی یه هستهی خوب توش بود. و از اونجا یه ایدهی واقعی در اومد.
این قدرت بازیه. وقتی فشار "ایدهی خوب" نیست، ذهن آزاد میشه. و گاهی بهترین ایدهها از همین آزادی در میان.
خب، داریم به آخر میرسیم.
میخوام یه چیز دیگه بگم قبل از اینکه تموم کنم.
این ایدهی بازی فقط برای هوش مصنوعی نیست. برای همه چیزه.
هر وقت میخوای یه چیز جدید یاد بگیری، هر وقت میخوای یه مهارت جدید پیدا کنی، هر وقت میخوای یه راه جدید امتحان کنی — به خودت اجازهی بازی بده.
اجازه بده که اشتباه کنی. اجازه بده که مسخره باشی. اجازه بده که بدون فشار نتیجه آزمایش کنی.
اینجاست که یادگیری واقعی اتفاق میافته.
یادت باشه: بازی ضعف نیست. بازی وقتتلفی نیست. بازی یکی از قویترین ابزارهای یادگیریه که داریم.
و تو هر سنی که باشی، هر شغلی که داشته باشی، هر جایی که زندگی کنی — هنوز میتونی بازی کنی.
فقط باید به خودت اجازه بدی.
این بود حرفهای امروز.
دفعهی بعد که نشستی جلوی یکی از این ابزارها، قبل از اینکه یه کار جدی ازش بخوای، یه چیز مسخره امتحان کن. یه شعر در مورد ترافیک. یه داستان در مورد یه گربه. هر چیزی.
ببین چی میشه.
شاید تعجب کنی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود ۵: توهم
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود ۲: جادوی راند سوم
مطلبی دیگر از این انتشارات
اپیزود ۳: سلیقه