عاشق یادگیری، ورزش، سینما. بنویسیم تا بمونیم.
ما هیچکدام خوب نیستیم
امروزه، مشهور شدن بیش از هر کاری آسان شده است. تنها مواردی که نیاز دارید یک اتصال اینترنتی، کمی مطالعه درباره روندهای روز دنیای (لعنتی) و استعدادی در حرف زدن و ادعا کردن هستند. کمی که به اطراف خود نگاه کنیم، هزاران هزار بنیانگذار، استراتژیست، مشاور و مربی در حوزههای مختلف میبینیم. امروز، همه ما برند شخصی داریم یا برای ایجاد آن، تمام تلاش خود را به کار میگیریم. آیا این برندهای شخصی، هویت هم دارند؟ آیا همه ما آن قدر که نشان میدهیم، حرفهای و باتجربه هستیم؟
شاید این متن و تیتر، شروع خوبی برای نوشتههای شخصی من نباشد؛ اما به بههرحال، اسمش و ایدهاش از همین چند روز پیش، آن قدر ذهنم را به خود مشغول کرد که بالاخره، شوق نوشتن برای خودم و درباره خودم، در ذهنم شعلهور شد. داستان ایده و طرح (بخوانید شکواییه) هم از توییتی شروع شد که مدتی پیش در همینباره نوشتم. جایی حس کردم که ما، بیشازحد به برندهای شخصیمان دل خوش کردهایم و شاید، هدف اصلی یعنی همان هویت را گم کردیم.

در تعاریف و آموزشهایی که برای برندسازی شخصی عرضه میشود، بیش از همه به حضور در نتایج جستجوی گوگل و داشتن ظاهری زیبا در دنیای آنلاین تأکید شده است. بهبیاندیگر، اگر من چهره آنلاین زیبایی داشته باشم، برند شخصی خوبی ساختهام. خودم هم در جهت همان برندسازی، تلاشهایی میکنم و موفقیتهایی هم داشتهام. اما امروز این سوال را از خودم میپرسم که آیا به اندازه آن چهره آنلاین، آدم خوبی هم هستم؟
دنیای امروز خصوصا در حوزه کسبوکار، همه ما را با فرصتهای سهل و فراوان روبهرو کرده است. کافی است ایدهای هرچند دیوانهوار، کمی هنر و ذوق، گروهی همفکر و مقداری سرمایه داشته باشیم تا به جرگه استارتاپیها بپیوندیم. از آنجا است که (شاید) مسیر ما به سمت غرور کاذب پیش برود. مسیری که در نهایت ما را به یک اسم دیجیتال بدل میکند و هویتی انسانی در پی ندارد.

در گذشته، مشهور شدن، دشواریهای خاص خود را داشت. شما باید کاری بسیار خارقالعاده یا دستاوری بسیار مهم از خود نشان میدادید تا شاید در رسانههای محدود، اشارهای به نامتان بشود. امروز، به لطف آن اتصال پرسرعتی که همیشه در کنار ما قرار دارد، فاصله تا شهرت بسیار کمتر به نظر میرسد. بهعلاوه، به لطف اعتیاد و علاقهی شدید ما به رویداد و سخنرانی، دیدن اسمهایمان روی بنرها یا در فهرست میهمانان ویژه، راحتتر از همیشه است. در دنیای کنونی، اکثر ما ادعای بهترین بودن داریم، خود را سرآمد حوزه خود میدانیم و از هر پاسخگویی و انتقادی فرار میکنیم.
قطعا بهعنوان کسی که حجم عمده زمان خود را به یادگیری درباره همین پدیدههای نوی دنیای کسبوکار اختصاص میدهد، مخالفتی با روح برندسازی شخصی یا هر تعریف مشابه ندارم. شاید مشکل اصلی من القابی باشند که خیلی سریع به ما میچسبند. مشاور، مربی، بنیانگذار، مدیرعامل و چندین نشان و برچسبی که مانند [نقاب] هر روز صبح به چهره میزنیم. آیا در گذشته هم بهدست آوردن (و حتی خریدن) نقابها به همین آسانی بود؟
بزرگان ما خصوصا در حوزههای کسبوکار، قطعا متواضعتر و سختکوشتر از نسل کنونی بودند. بسیاری از نامهای بزرگ سالهای بدون اینترنت را میشناسیم که حتی دستاوردهای خود را نیز کوچک میشمردند و چه بسا، امروز نام آنها را هم نشنیدهایم. در مقالهای که همین امروز درباره نیوتن مینوشتم، به جملهای جالب توجه از او برخوردم:
من تنها یک کودک بودم که در ساحل حقیقت، به بازی با شنها و صدفها مشغول شدم.
کمی تفکر درباره وضعیت کنونی خودم و اطرافیانی که روزانه، خصوصا در حوزه کسبوکارهای نوپا میبینم، من را به تیتر این مطلب رساند. اکثر ما، تصور میکنیم که اساتیدی در حوزه کاری خود هستیم و همین که برندی ناقص هم ساخته باشیم، دیگر تواضع و حتی میل به یادگیری را هم فراموش میکنیم. قطعا نگاهی به زندگی گذشتگان و حتی افراد (واقعا) موفق دنیای امروز، میتواند به از بین بردن این حس غرور کاذب کمک کند. شاید روزی همه ما بفهمیم که واقعا آن قدر که فکر میکنیم، خوب نیستیم.
تصویر مطلب: Sherrin Lim
مطلبی دیگر در همین موضوع
شما که هستید!
مطلبی دیگر در همین موضوع
10 سوال اصلی در تعریف برندسازی شخصی
افزایش بازدید بر اساس علاقهمندیهای شما
بهترین آژانس دیجیتال مارکتینگ در ایران