نانوا هم جوش شیرین می زند...
بعد از خواندن یک شاهکار ادبی

هربار که مطالعهی یک شاهکار ادبی را به پایان میرسانم، بعد از آن یک خلاء بزرگ را در وجودم احساس میکنم و حس پوچی من را به سمت جدایی از دنیای پیرامونم سوق میدهد. دلیل این احساسات شدید که به من هجوم میآورند را دقیقاً نمیدانم چیست اما با خود میاندیشم وقتی داستانی را شروع به خواندن میکنم، یک زندگی جدید و یک ماجرای هیجان انگیز در من شکل میگیرد که باعث میشود از جهان واقعی به جهانی که ساختهی ذهن نویسنده است، سفر کنم و در کنار تمام شخصیتهای داستان، یک هم زیستی مسالمتآمیز به همراه دردها و رنجها و شادی آنها را تجربه کنم و به طریقی دیگر، از دل یک زندگی تکراری وارد جهانی تازه میشوم.
اصولا این نوع درگیر شدن در ماجرای یک کتاب شبیه مصرف یک مخدر میباشد. حال تصور کنید که شما برای چند ماه درگیر یک رمان چند جلدی باشید و هر روز بخشی از آن را زندگی و تجربه کنید و بعد ناگهان آخرین صفحه و پایان چند ماه مطالعه مداوم و اتمام مخدری که ذهن و حواس شما را از زندگی واقعی پرت کرده است.
چیزی که در این مواقع ذهنم را درگیر میکند و باعث یک نوع اضطراب و نگرانی در من میشود این است که آیا بعد از این هم شاهکار دیگری وجود خواهد داشت تا به واسطهی آن، این ذهن آشفته و این وجود رنج دیده را به واسطهی آن التیام بخشم؟
البته میگویند که بعد از پایان هر کتابی باید به ذهن اجازه داد تا آنچه را که وارد آن شده است را تجزیه و تحلیل کند ولی من برخلاف این توصیه دچار بیقراری میشوم و این یک نوع رفتار غیر ارادی است، در نتیجه مثل یک معتاد که باید به مواد برسد ولی نمیداند آن را باید از کجا تامین کند، به لیست کتابهایی که در هر گوشهای ذخیره کردهام مراجعه میکنم، این گونه که شتابان و با دست پاچگی، شروع به مطالعه پیرامون موضوع کتاب میکنم تا ببینم آیا باب میل من هست یا نه. سری به کتابخانهها در گوشه و کنار شهر میزنم، کتابها را از قفسهها بیرون میآورم و چند سطر اولشان را خیلی سریع از نظر میگذرانم و در آخر باز آنچه را که در جستوجوی آن هستم را پیدا نمیکنم.
این وضعیت آشفته تا زمانی ادامه خواهد داشت که بتوانم شاهکار بعدی را کشف کنم و آن جاست که کمی میتوانم آرام و قرار بگیرم و آن احساس خلاء و پوچی به طور موقت از من دور میشود.
گاهی خود را مورد شماتت قرار میدهم به این خاطر که زندگی واقعی را نباید فدای کتابها کرد اما در جواب به خود میگویم شاید این تنها راه نجاتی باشد که میتواند همچنان من را در مسیر زندگی نگه دارد.
از ابتدای سال ۱۴۰۴ تا برج دی، بیش از ۱۲ هزار صفحه در مورد تاریخ فرانسه در قالب رمان مطالعه کردهام. این سری شامل دو مجموعهی غرش طوفان و سه تفنگدار اثر الکساندر دوما میباشد. به واسطهی این مطالعه تا اندازهای با سیاستها و بازی قدرت در دستگاه حکومتها که تقریباً در تمام دوران به یک شکل تکرار میشود آشنا شدم و البته با خواندن در مورد انقلاب فرانسه که بیشباهت با انقلاب ایران نیست، دچار شگفتی شدم.
وقتی فهمیدم که هوش مصنوعی میتواند که خلاصهی کتابها را به مخاطب خود ارائه دهد، بسیار زیاد نگران شدم. آخر این چه مزخرفی است که انسان را از لذت خواندن جزئیات محروم میکند، مگر همین ریزهکاریها نیستند که تجمع آنها تبدیل به ادبیات میشود. درست شبیه به این است که شما به جای خوردن یک غذای خوب، فقط به دیدن عکس آن اکتفا کنید ولی باز در نهایت شما گرسنه خواهی ماند.
نادر ابراهیمی در کتاب یک عاشقانهی آرام مینویسد:
انسان، انسان است نه کتاب. کتابها، تا آن حد که رسمِ دوستی و انسانیت بیاموزند، مُعتبرند، نه تا آن حد که مثل دریایی مُرده از کلماتِ مُرده، تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند. تو در کوچهها انسان خواهی شد نه در لابهلای کتابها.
ولی آقای ابراهیمی عزیز، وقتی آدم از تمام کوچهها با تمام انسانهایش طرد شود، آن وقت چه باید بکند؟ اگر کسی که دلش مُردن بخواهد چه بهتر که در این دریای مُرده، به همراه همین کلمات مُرده، غرق شود و در اعماق آن فرو رود.
در جایی از یک نویسندهی دیگر نوشته بود:
گاهی هیچ اختلال روانی در کار نیست،
فقط مساله، بیپولی است.
بیپولی فقط نبود پول نیست،
محرومیت از امکان انتخاب است،
وقتی پول نیست، جهان کوچک میشود،
و در تنگنای آن، روان هم کم کم تحلیل میرود.
در چنین وضعیتی، انسان دیگر انتخاب نمیکند،
فقط تاب میآورد.
و تاب آوری مداوم، آرام آرام جانِ روان را فرسوده میسازد.
بله آقای نادر ابراهیمی عزیز، گاهی انسان حق انتخاب ندارد و ناخواسته، محکوم به زندانی میشود که ابعاد آن همان ابعاد اتاقی است که در آن زندگی میکند. محکوم میشود که از آدمها دوری کند چون در رقابت ظالمانه و نابرابر روزگار، از همه عقب میماند و در ادامه، بین او و انسانها، کیلومترها فاصله ایجاد میشود، آن طور که آدم خجالت میکشد با کسی حرف بزند یا بخواهد ارتباط جدیدی برقرار کند، چون هیچ چیزی در چنته ندارد تا برای دیگری ارائه کند.
پس مجبور است خود را در کنج عزلت تنهایی خود، زندانی کند و در چنین شرایطی به جای نشستن پای بساط تریاک و منقل، کتاب را انتخاب میکند که بهترین مخدر برای یک آدم نیمچه دانشگاه رفتهی بیسواد است.
راستش یادم رفت این را بگویم آقای نادر ابراهیمی عزیز، من خیلی وقت است که مُردهام اما چون روح از بدنم جدا نمیشود، مجبورم این تَن را با خود به زور، به این طرف و آن طرف بکشانم و شاید برخلاف گفتهی شما، فقط به وقت خواندن است که احساس میکنم که هنوز میتوانم نفس بکشم، احساس میکنم، هنوز در این جهان بیانتها، موجودیت دارم، آخر در زمانهای دیگر، به این موجودیت شک میکنم، به این دلیل که احساسم به من میگوید که تا زمانی که فقیر هستی، تو را نادیده خواهند گرفت. اما من این فقر را دوست خواهم داشت، نه برای همیشه بلکه برای اکنون، چون باعث شده است روح من با خواندن کتابها، چون درختی شکوفه بزند، رشد کند و شاید در آیندهای نزدیک، میوه دهد، آنگاه شاید من هم حرفی برای گفتن داشته باشم و به واسطهی آن، به میان آدمها راه یابم و یا آنها را به سمت خوب بکشانم.
۳۰ دی ۱۴۰۴
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوتاه نوشته(۵)
مطلبی دیگر از این انتشارات
کوتاه نوشته (3)
مطلبی دیگر از این انتشارات
بالاتر از چهل درجه