نوشته های کم جان او خیلی زود در ذهن ناپدید میشدند؛ گویی هرگز وجود نداشته اند.
Insecuritys یا کاش تو هم اینجا بودی
من همیشه اونیام که خیلی دلش میخواد خودش رو شجاع نشون بده. اونی که خیلی وقتا سعی میکنه پیشقدم باشه، اونی که اگه با دوستاش مسیر رو گم کنن بیشتر از همه سعی میکنه کمک کنه. اونی که یبار تو سیزده سالگی جلوی ناظم مدرسه وایساد و باهاش دعوا کرد چون اون زنه باعث شده بود دوستش گریه کنه.
اما، همیشه یجایی هست که آدم با حقیقت رو به رو میشه. یجایی که میفهمه چیزها هیچوقت اونطوری که به نظر میومده نبودن، همیشه ناامید کنندهترن. و من، کم کم فهمیدم این بخاطر شجاعت نیست، بلکه دقیقا در نقطه مقابل؛ بخاطر ترس وحشتناک من از طرد شدن توسط دوستامه.
سعی میکنم پیشقدم باشم، چون میخوام بقیه باور کنن از اونی که به نظر میاد شجاع ترم. سعی میکنم مسیر رو پیدا کنم، چون میخوام ثابت کنم به درد میخورم. جلوی ناظم مدرسه وایسادم، فقط چون میخواستم... شاید چون میخواستم دوستم حس خوبی بهم داشته باشه.
به عنوان یه برونگرا، همه زندگیم رو در روابطم با آدما تعریف میکنم، خواسته یا ناخواسته. بهترین خاطره هام برای وقتیه که با دوستام بودم، بدترین خاطره هام برای وقتیه که تنها بودم.
من همیشه میترسیدم اضافی باشم. بهتر بگم، معمولا احساس میکنم اضافی هستم.
میترسم اون دختره باشم که زیادی حرف میزنه.
[پاک شده]
میترسم با بقیه بحث کنم.
میترسم اون دختره باشم که همیشه دیر میرسه.
میترسم بقیه بفهمن من واقعا کی هستم.
من، همیشه از چشم های اطرافم میترسم.
این معمولا باعث میشه در عین احساس نیاز شدیدی که دارم تا بقیه از من استقبال کنن، از همشون متنفر بشم. از همشون متنفر بشم بخاطر اینکه من رو میبینن، بخاطر اینکه اونجوری که من میخوام من رو دوست ندارن.
امشب هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، اما وقایع بی اهمیت روزانه باعث شدن یهو متوجه بشم که گاهی چقدر مضطرب، خسته و ناچیز به نظر میرسم.
این مدت که اینترنت تقریبا قطعه، دارم تلاش میکنم بدون دوستای خیلی نزدیکم دووم بیارم. تلاش میکنم به خودم ثابت کنم که میتونم، که تنهایی هم از پس زندگی بر میام. اما بعدش؟ پناه میارم به ویرگول و دوباره سعی میکنم با آدم ها باشم.
میدونم باید این روند رو درست کنم، و دارم سعی میکنم بفهمم که چطور.

پ.ن: اینا چیزهاییه که شاید معمولا با آدمای نزدیکم دربارشون حرف میزنم. ولی نمیدونم چرا الآن دارم اینجا دربارش مینویسم. از اون شباییه که دلم میخواد میتونستم برم زیر پتو و از همه دنیا قایم بشم، و فکر کردم شاید گفتنش اینجا باعث بشه حس بهتری پیدا کنم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو واقعا...؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
همینجوری یهویی
مطلبی دیگر از این انتشارات
همینجوری یهویی! اَلَکی!