دبیر ریاضی هستم. سالها با افتخار در روستا خدمت کرده ام. خاطرات خود را می نویسم.
خانه تکانی

هفته آخر اسفند ماه بود و بچه ها با غرغر به مدرسه می آمدند و هرچه به روزهای پایانی سال بیشتر نزدیک می شدیم میزان اعتراض هایشان نیز بیشتر می شد. البته آمار غایب ها هم قابل توجه بود، برای این که هم جلو این از مدرسه رفتن های بی حساب و کتاب را بگیرم و همچنین در پایان اسفند و قبل از تعطیلات نوروز یک دوره کامل درسها را کرده باشم، بیست و هفتم اسفند امتحان گذاشته بودم. با این جمع بندی دیگر با تعطیلات دانش آموزان کاری نداشتم و حتی تکلیف هم نمی گفتم.
وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، تعداد زیادی از دانش آموزان را دیدم و همین خوشحالم کرد که غیبت نکرده اند و برای امتحان آمده اند. یک بار هم که شده کمی آنها را وادار به نظم داشتن کردم. وقتی از کنارشان می گذشتم، مانند همیشه با نشاط به من سلام نمی کردند و همه با چهره ای درهم اجباراً سلام می گفتند! می شد از چهره آنها دشنام های بسیاری را که در دل نثارم می کردند، فهمید. البته من با لبخند جواب سلامشان را می دادم.
وقتی وارد دفتر شدم، دیدم چند تا از مادران بچه ها آمده اند و تا مرا دیدند همه با لحنی تند شروع به صحبت کردند که چرا بچه های ما را آزاد نمی کنید، همه مدرسه ها تعطیل کرده اند و فقط شما بچه ها را مجبور می کنید به مدرسه بیایند و.... مدیر آنها را تا حدی آرام کرد و در نهایت فهمیدم که من باعث شده ام که نیروهای کار خانه برای خانه تکانی آخر سال آنها کم شود و همین موجب شکایت خانواده ها شده است.
به هر صورتی که بود آقای مدیر آنها را به خانه هایشان بازگرداند و بعد رو به من کرد و گفت: می بینی که هیچ همکاری نیامده است. شما هم که راهت دور است، نمی خواهد امتحان بگیری، بگذار بچه ها به خانه هایشان بروند و کمک خانواده هایشان باشند. شما هم برو تا زودتر به خانه ات برسی. این روزهای آخر سال پیدا کردن ماشین بسیار سخت است.
با لبخندی به آقای مدیر گفتم: نگران من نباشید. من برای شب بلیط قطار از گرگان دارم و هر طور شده به آن می رسم. ضمناً من مدتها است که این امتحان را به بچه ها اعلام کرده ام. نمی شود اجرایش نکنم، حرفم دو تا می شود و این اصلاً خوب نیست. من باید طبق برنامه ریزی که کرده ام حتماً امروز این امتحان را بگیرم، با شما هم کاری ندارم، به ترتیب از کلاس ها امتحان می گیرم بعد آنها را به خانه می فرستم. آقای مدیر نگاهی معنی داری به من کرد و بعد از کمی فکر، گفت: پس اگر این طور است بیا همه کلاس ها را یکباره امتحان بگیریم، من هم کمکت می کنم.
فکر خوبی بود، هر سه پایه را در داخل دو کلاس قرار دادیم، به طوری که هیچ دانش آموز با کناری و جلویی و عقبی اش در پایه مشترک نبودند. به کمک آقای مدیر امتحان در صحت و سلامت کامل برگزار شد. آخرین نفری که برگه را به من داد شاگرد اول کلاس بود و موقع رفتن از من پرسید: آقا اجازه مگر شما به مادرتان در خانه تکانی کمک نمی کنید؟ نگاهش کردم و تا خواستم چیزی بگویم، زیر لب گفت: انشالله کارت دوبرابر شود و خداحافظی کرد و از کلاس خارج شد. خنده ام گرفته بود، این ها تازه باید از من متشکر باشند تا آنها را از کار خانه نجات داده ام.
ساعت نه و نیم صبح بود که همه کارهایم انجام شده بود و در مدرسه هم هیچکس نبود، بلیط قطار ساعت هفت غروب بود. یعنی نه ساعت وقت دارم، پیش خودم گفتم ای کاش بلیط قطار نگرفته بود و از سمت شاهرود می رفتم، اگر ماشین گیرم می آمد، هفت نشده خانه بودم. ولی دلم نمی آمد بلیط قطاری را که با زحمت بسیار برای این تاریخ گرفته بودم را از دست بدهم. ساعت ها در ایستگاه راه آهن تهران در صف ایستاده بودم تا برای رفت امروز و بازگشت سیزده فروردین بلیط بگیرم.
هوای خوب مرا به این فکر انداخت که پیاده تا هر جایی شد بروم، وقت که دارم، حتی تا تیل آباد هم می توانم بروم. پس دیگر نگران ماشین نبودم و در زیر آفتاب تابان به راه افتادم. درست روی پل رودخانه بودم که یک وانت از سمت وامنان آمد. کنارم توقف کرد و راننده اشاره کرد که سوار شوم. پدر یکی از دانش آموزان بود و تا خود آزادشهر مرا رساند. ساعت دوازده ظهر من در آزادشهر بودم و به این فکر می کردم که زمان هایی که عجله دارم و باید زود برسم خبری از ماشین نیست ولی حالا آنقدر زود رسیده ام که نمی دانم این هفت ساعت را چه کنم.
به گرگان رسیدم ساعت یک و نیم بود. به یاد گذشته ها به ساندویچی 444 رفتم و یک ساندویچ همبرگر با نان اضافه خوردم که بسیار لذیذ بود. بعد از مدتها با اتوبوس واحد به ناهارخوران رفتم. از زمانی که به تهران رفته ایم، به اینجا نیامده بودم، هوای خوب اواخر زمستان طراوت بسیاری به طبیعت داده بود، همه چیز در حال نو شدن بود و همین محیط را بسیار زیبا ساخته بود. طبیعت هم داشت خانه تکانی می کرد. ولی انصافاً خانه تکانی کار سختی است. دوباره به یاد سوال آن دانش آموز افتادم و پیش خودم گفتم تا من به خانه برسم بخش عمده این کار انجام شده است و چیزی به من نمی رسد. راه دور در کنار معایبش این مزایا را نیز داراست.
به ایستگاه راه آهن که رسیدم هوا هنوز روشن بود، حدود دو ساعت مانده بود به حرکت قطار، کلی در محوطه آن قدم زدم و تا نزدیک محل دپو دیزل ها و واگن ها رفتم که ماموری جلوی مرا گرفت و گفت: نباید به اینجا بیایید، ورود برای افراد متفرقه ممنوع است. هرچه گفتم که به قطار علاقه مندم و حداقل بگذارد دیزل GM را از نزدیک ببینم نگذاشت. تا زمان حرکت قطار در سالن بر روی صندلی نشستم و واقعاً حوصله ام سر رفته بود.
معمولاً روزهای پایانی سال و همچنین پایان تعطیلات نوروزی تعداد مسافران زیاد است و تهیه بلیط سخت. برعکس چیزی که تصور می کردم، آنچنان که باید شلوغ نبود و در کوپه ما فقط دو نفر بودیم و تا تهران هم کسی نیامد. همراه من پیرمردی بود که به ساری نرسیده گفت که خسته است و خوابید و من هم به احترامش چراغ را خاموش کردم. تا گدوک را بیدار بودم و از پشت شیشه در روشنای مهتاب تا جایی که امکان داشت زیبایی این مسیر را می دیدم. واقعاً از قائم شهر تا گرمسار فوق العاده زیباست.
ساعت شش صبح ایستگاه راه آهن تهران پیاده شدم، اینجا هوا کمی سرد بود، البته نه به شدت روزهای قبل ولی به راحتی می شد تفاوت دمای هوای معتدل خزری را با کوهستانی و نیمه خشک را فهمید. مانند اکثر اوقات تا میدان گمرک پیاده می رفتم تا کله پاچه بخورم. یکی از دلخوشی هایم در این رفت و آمد های طولانی و خسته کننده همین کله پاچه سر صبح است که واقعاً در این هوای سرد می چسبد و به شدت انرژی می دهد. بعد از آزمون و خطاهایی که در طباخی های مختلف این منطقه داشتم، اینجا را یافتم و مدتی است که مشتری ثابت آن شده ام.
به خانه که رسیدم فقط رفتم و خوابیدم، دیشب در قطار خوب خوابیده بودم ولی سفر، سفر است و در هر شکلش خستگی دارد، حتی در قطاری که بسیار راحت است. وقتی بیدار شدم، مادر سفره ناهار را چیده بود. به اوضاع و احوال خانه که نگاهی انداختم، فهمیدم که نقشه ام کارگر افتاده و تمام خانه حتی شیشه های پنجره ها هم تمیز شده اند و کاری برای من نمانده است.
بعد از ناهاری بسیار لذیذ، روی مبل ولو شدم و تلویزیون را روشن کردم تا ببینم چه خبر است. هنوز جابه جا نشده بودم، که مادرم با یک چای به کنار من آمد و آن را مقابلم روی میز گذاشت و شروع کرد به تعریف و تمجید از من. این حالت مادرم را خوب می شناختم، هر وقت کاری با من داشت به شدت با من مهربان می شد. البته دور بودنم نیز بی تاثیر نبود ولی این قربان صدقه رفتن ها پشتش کاری هست که تا چند دقیقه دیگر مشخص می شود.
پیش خودم فکر کردم جایی که نمانده، همه جا واقعاً مانند دسته گل تمیز است و کار مادر و خواهر و گاهی پدرم قابل تقدیر و تمجید است، ولی سخت در اشتباه بودم. مادر بعد از کلی صحبت خیلی آرام به اصل ماجرا پرداخت، گفت: می دانم تازه آمده ای و خسته ای ولی واقعیت امر بالکن هنوز مانده و دست شما را می بوسد. پسر خانواده هم باید در خانه تکانی همکاری داشته باشد. تازه به عمق فاجعه پی بردم، بالکن با عرض سه متر و طولی حدود هفت یا هشت متر که پر بود از وسایل، می بایست یک عالمه خرد و ریز را جابه جا می کردم، تا بتوانم آنجا را تمیز کنم.
تخلیه بالکن خودش پروژه ای بس عظیم بود، شستن و مرتب کردنش جای خود دارد. شروع کردم به جابه جایی وسایل به داخل اتاق، مادرم پارچه بزرگی را در کف اتاق پهن کرده بود تا وسایل را روی آن بگذارم. مگر تمامی داشت این وسایل، هر چقدر برمی داشتم باز هم بود، انگار داشتند برای اذیت کردن من زاد و ولد می کردند. در هر صورت هرچه بود تمام شد و با شیلنگ آب افتادم به جان بالکن، حتی دیوارهاش را هم شستم. آنجا بود که به آلودگی هوای تهران کاملاً پی بردم، از هر جا فقط آبی سیاه رنگ بود که جاری می شد.
می خواستم آرام بالای دیوار مشترک بالکن ما و همسایه که زیاد هم بلند نبود را تمیز کنم که به ناگاه چشمم به بالکن آنها افتاد. آنقدر کثیف بود که انگار ده سال است کسی آنجا نرفته است. به قدری خاک نشسته بود که رنگ همه جا کاملاً تیره و تار بود. آثاری هم از آتشی که روز چهارشنبه آخر سال داشته اند مانده بود و کاملاً مشخص بود که در حد سوزاندن چند برگ کاغذ و در نهایت کارتن خالی بوده اند.
پیش خودم فکر کردم که واقعاً دست مریزاد به خودم که با همتی قابل ستایش بالکن خودمان را مانند دسته گل تمیز کرده ام. واقعاً چقدر زشت است کسی به فکر تمیزی نباشد! بعد از این که کف و دیوارهای بالکن را برق انداختم، شروع کردم به برگرداندن وسایل که پدر هم به کمکم آمد و شروع کرد به تفکیک آنها. شاید یک سوم وسایل دور ریختنی بود که خودش انبوهی شده بود.
همه جای بالکن جانانه تمیز شد و با چندین بار رفتن و برگشتن از طبقه چهارم تا مقابل در آپارتمان برای حمل وسایل دور ریختنی کار به اتمام رسید، واقعاً خسته شده بودم ولی وقتی به بالکن نگاه می کردم حس خوبی به من دست می داد، حس قهرمانی که کارش را به نحو احسن انجام داده است. نگاه های مادر که خبر از تاییدش می داد نیز بسیار برایم ارزش داشت. درست است که دیر آمدم ولی جانانه آمدم، انصافاً کاملاً در خدمت خانواده بودم و این کار بسیار بزرگ و ارزنده ای است.
سر سفره شام فقط از خودم و کارم تعریف می کردم، که چقدر درست و اصولی بالکن را شسته و مرتب کرده ام. چند ساعت تلاش بی وقفه من حاصلش یک بالکن همچون شیشه تمیز و براق است. خواهرم که چپ چپ نگاهم می کرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با لحنی خاص گفت: حالا یک بالکن تمیز کرده! ببین چقدر از خودش تعریف می کند. مرد مومن کجا بودی که تمام خانه را مانند دسته گل کرده ایم و هیچ چیز هم نمی گوییم. وظیفه ات این بود زودتر بیایی و بیشتر کمک کنی. پاسخی نداشتم، ساکت شدم و فقط به خوردن شام ادامه دادم!
شب وقتی خوابیدم داشتم به این فکر می کردم که حرف های خواهرم خیلی سنگین بود، درست است که تا روزهای آخر در وامنان ماندن و در آخرین لحظات به خانه آمدن، یکی از دلالیش همین خانه تکانی است ولی این بار نقشه ام نگرفت و باز هم مجبور شدم چند ساعتی را در یکی از سخت ترین بخش ها کار کنم. ولی اشکالی ندارد حداقل تا مدتها می توانم از آن سود ببرم. تا سالها همین بالکن می تواند بهانه ای باشد برای این که خود را کاری نشان بدهم. در همین فکر ها بودم که صداهای مهیبی را از بیرون شنیدم، وزش تند باد خبر از طوفانی شدید می داد. باد با سرعتی سرسام آور در حال وزش بود، بعد هم باران شروع شد.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم، سریع به پشت پنجره بالکن رفتم تا نگاهی به بیرون بیندازم. در تهران فقط بعد از باران می شود تا حدی طراوت دید و هوای پاک استنشاق کرد. مقابل ما سرخه حصار قرار دارد که امروز در این هوا واقعاً زیبا و پاکیزه دیده می شد. خدا را شکر که در نزدیک سال نو این باران این شهر پر از آلودگی را نیز تمیز کرد و تهران به مدد این باران خانه تکانی کرد.
نگاهم در دوردست ها بود ولی بعد از چند ثانیه چشمم به بالکن افتاد و همانجا در بهتی عمیق فرو رفتم. چیزی که می دیدم اصلاً برایم قابل درک نبود، یعنی غیرممکن بود. مگر می شود در طی یک شب چنین اتفاق فجیعی رخ دهد؟ مگر می شود در عرض چند ساعت همه چیز در این بالکن به این روز بیفتد؟ مغزم تحمل پردازش و باور تصاویری که می دید را نداشت. ولی وقتی مادرم آمد و اوضاع را دید تازه فهمیدم که این اتفاق سهمگین واقعاً رخ داده است و من در خواب نیستم.
وقتی به بالکن نگاه می کردم انگار نه انگار که من دیروز آنجا را تمیز کرده بودم. همه جا پوشیده بود از غبار و سیاهی هایی که نشان از آتش می داد، ولی دیروز که جایی آتش نگرفته بود، پس این همه دوده و خاکستر و آت و آشغال از کجا آمده است؟ کمی که فکر کردم، دلیل را یافتم. باد و طوفان دیشب هرآنچه در بالکن همسایه بود را به بالکن ما ریخته بود و تمام زحمات چندین ساعته دیروز مرا به فنا داده بود.
دوباره باید بالکن را تخلیه می کردم و آن را تمیز می کردم. واقعاً این کار غیر قابل تحمل بود، ولی به خاطر مادرم باید انجام می دادم. وقتی دوباره داشتم بالکن را می شستم فقط نگاه دانش آموزان و غرغر کردنشان و نفرین همان شاگرد اولی که آخرین برگه را داد جلوی چشمم آمد. فکر کنم آه همه آنها این بار بدجوری من تنبل تن پرور را گرفته بود.

مطلبی دیگر از این انتشارات
سرسره
مطلبی دیگر از این انتشارات
مسجد
مطلبی دیگر از این انتشارات
سحری