فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۵ روز پیش320. معدنچند روزی به شهریور مانده بود که آقای مدیر زنگ زد و گفت: برای نوبت شهریور سوال طرح کن و خودت هم تکثیر کن، خودت هم بیا و خودت هم امتحان را بر…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۱۲ روز پیش319. کنسرتهمیشه تابستان برای من زمانی برای استراحت و رفع خستگی بعد از نه ماه کار است. برای همین اکثر اوقات را درخانه می گذرانم، به قول مادرم یا خواب…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۱۹ روز پیش318. خستگیدیگر نه نایی داشتم و نه جانی، ولی حمید هنوز به صحبت کردن با بچه ها و سعی در آرام کردنشان ادامه می داد. توانایی و قدرتش برای من که کاملاً قا…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۱ ماه پیش317. مدیریت عجیبمتاسفانه فضای مدرسه پسرانه همچنان متشنج بود و من و حمید هم هر کاری از دستمان برمی آمد، انجام می دادیم تا آرامش برقرار شود. در زنگ های تفریح…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۱ ماه پیش316.خشونتبعد از ده سال خدمت در روستا برای اولین بار شاهد یک درگیری بسیار شدید بین دو دانش آموز در حیاط مدرسه بودم. آقای مدیر تا به خود بجنبند و این…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۱ ماه پیش315. زنگ ورزشهر جور حساب می کردم نمی توانستم درس را به زمان بندی تعیین شده برسانم. تعطیلات مترقبه و غیرمترقبه باعث شده بود که از جایی که باید باشم بسیار…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۲ ماه پیش314. برفسه شنبه بود و حسین و حمید نوبت صبح کلاس داشتند و بعد از مدرسه یک راست رفتند شهر، تا به خانه هایشان برگردند. ولی من نوبت عصر کلاس داشتم و تا…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۲ ماه پیش313. دیجیتالفیش های حقوقی را آخر هر ماه روی میز کناری دبیرخانه اداره می گذاشتند. ما هم هر وقت فرصت می کردیم، در راه برگشت از وامنان، به اداره سری می ز…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۲ ماه پیش312. بخاریسردی زمستان از یک طرف و این بخاری های مدرسه هم از طرف دیگر، روزگار ما در مدرسه دخترانه را سخت کرده بود. کلاس ها آن قدر سرد می شد که هم ما و…
فرامرز انتظاریدرمعلم روستا·۲ ماه پیش311. موشبا کاری که کرده بودم، روابط خانم های مدیر با من به شدت رسمی تر شده بود و همچنین روز به روز به سردی می گرایید. فقط در حد سلام و علیک بود و ح…